سلام

تا آخر شهریور نیستم !!!

 

پ.ن: به کامنت ها هم نمیتونم جواب بدم  (ببخشید) !

نامه پانزدهم


نامه پانزدهم 


سلام به نازنینی که دیروز عاشقیمان مرا بیش از غرورش دوست می‌داشت، اما امروز عاشقی که بالا رفتن از صخره‌ها کمی دشوار‌تر است، غرورش را بیش از من دوست دارد.
هراسی نیست «ما دل و دیده سپردیم به طوفان بلا.»
عزیزم یک گذرِ کوتاه از بنبست‌های سر گشتگی، لاقل از مثل هیچکس و... به هر عابر غریبه یا آشنایی خواهد گفت که: آدم‌های آمده و نیامده این دنیا کم کم در کارنامه این زندگیِ سراسر نشیب و فراز مُهر مردودی نزده‌اند. امتحان‌ها را یا باید گرفت یا باید داد، اما افسوس آن کسی که دیروز عاشقیمان برگه‌ام را تا نقطه آخرش با دقت تصحیح می‌کرد نمی‌دانم چرا گذرا نمره‌ام را با مداد سیاه پایین برگه می‌نویسد و دیگر هیچ.
نمی‌دانم چرا امروز قصه‌هایی که تلخ است ولی حقیقت است و در آن صحبت از امروز آمده عاشقی و فردای نیامده فارغی است باورم شده است. نمی‌دانم چرا کسی که چند روز طولانی بهار با یک لحن آرام نقره‌ای خواست چیزی برایم بنویسد نامش را در عالم بیگانگی جا گذاشت و نمی‌دانم چرا مثل آن روزهای گیلاسی و نرم و آرام زود‌تر از رسم همیشه از من رنجید و تمام حرف‌هایش را پشتِ «تو را به خدا نرنج» پنهان کرد و بی‌پرده گفت، آنچه نباید می‌گفت.
نمی‌دانم چرا کسی که با احساسش دست نخورده‌ترین شیشه‌های دوردستِ رویاهای دلم را لرزاند مرا به جرم برتری احساس بر عقل متهم می‌کند و نمی‌دانم چرا کسی که خودش در پاسخ نامه‌ای که تمام ملاکِ زیباییِ زندگیم شد، حسادتش را برای رسیدن قشنگ‌ترین بهانه دانست حالا عاقلانه از حسادت ناشی از عشق من ایراد می‌گیرد و نمی‌دانم چرا همه چیز اوّلش خوب است.
تابستان اوّلش خوب است، گیلاس اولش خوبست، عشق اوّلش خوبست و زندگی هم اولّش.
چرا که هیچ چیز را نه می‌دانی، نه می‌فهمی و اگر بدانی چقدر دانستن بد است هرگز دلت نمی‌خواهد که بزرگ شوی تا بدانی و بفهمی.
من دوستت ندارم به قدر پلک بر هم زدنِ یک گل سرخ نیمه باز برنجی و دوست ندارم با این چند سطر پاسخ آشفته دست روی نقطه امتداد عشق بگذارم و با دست آویز مشتی خاطره که نمی‌دانم یادت هست یا نه، اجازه یک هفته تحمّل بگیرم، اما تمام آرزوی بودنت، ماندنت و خواندنت به خاطر تولّدی بود که نه روز تولّد من است، نه روز شکفتن تو. شاید روز آغاز هر دویمان باشد.
من هم دوست دارم درست برعکس دیروز عاشقیمان خیلی بیشتر از تو، کاریش هم نمی‌شود کرد این احساس است که هنوز با وجود تمام رنجش‌ها و سرزنش‌ها در قلبم حکم می‌راند و فرمانروایی می‌کند و من گمان می‌کنم همیشه حرف، حرف اوست.
من دردی که با کلید آن تو را شناختم هرگز نخواهم بست حتی اگر تمام عاقلان دنیا مرا به جرم راندن عقل از پنجره تفکر پای میز محاکمه ببرند به جرأت می‌گویم خیلی پُررنگ‌تر از دوست داشتن تو، دوست دارم اما نه مثل قدیم.
من مدّتهاست که هر چه می‌گذرد بی‌دلیل بیشتر دوستت دارم اما این بار نه مثل مجنون، نه مثل لیلی و نه مثل تمام آن‌هایی که با جهت یابی علّت اسطوره شدند تنها مثل خودم، مثل مریم، تا هر وقت که بخواهی دوستت دارم. من‌‌ همان مریم روزهای اوّلم، با این تفاوت که بیشتر دوستت دارم نه اینکه خودت نخواهی، آن وقت هم توی دلم دوستت دارم بی‌آنکه بدانی.
مراقب چیزهایی که شکستند و کاریشان هم نمی‌شود کرد و مراقب آنهایی که هنوز هم می‌شود مانع شکستنشان شد، باش، باز هم برایت می‌نویسم اما این بار دیگر کافیست. 

                                                                    آسوده‌تر از آغاز سطرهای اول

ادامه نوشته

نامه چهاردهم


نامه چهاردهم 


ای کاش شمع می‌توانست به جای جمع آب شود.
قشنگ‌ترین تولّد شاید شب آغازین بی‌دغدغه ماندن در گهواره است. چرا که بعد از آن عمری سوختن و شریک شدن با اشک چون فوّاره است و در آخرش آرزوی رسیدن به نقطه‌ای در آن سوی سیّاره است.
گمان می‌کنم کسی هرگز تولّد خود را نخواهد دید.
زیبا‌ترین تولّد‌ها تنها آنهاییست که در رویا برای کسی می‌گیریم و یا کسی برایمان می‌گرید و من تمام اسفند که نامش هم مثل ساکنانش مقدّس است برایت در جایی دور پشت بوته‌های بی‌خار گل سرخ با دو سیب سرخ که در آستانه افتادن به هم رسیدند و با شمعی که به جای من و تو آب می‌شود تولّد خواهم گرفت.


بذار یه چیزی بمونه بین من و بین خودت
فقط یه معنی نداره به خاطر تولّدت

ادامه نوشته

نامه سیزدهم


نامه سیزدهم


سلام.
اما تنها به قسمت نیمه ابریِ نا‌خودآگاه بی‌قراریت. اگر هنوز...
امان از نقطه چینهایی که غوغا می‌کنند.
قرار نبود آن وقت‌های تو به این زودی‌ها جایشان را عوض کنند. راستی خوبی؟ قرار بود همه تا آخر توی آسمان خودشان با ستاره خودشان بازی کنند.
قرار نبود اگر کسی خیالش از وفاداری دیگری راحت شد، گنجیشکهای بی‌پناه حس او را با تیر و کمان عادت نشانه بگیرد.
قرار نبود عشق هم مثل گیلاس و بوسه و عیدی اوّلش قشنگ باشد.
قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم.
قرار نبود کسی به هوای شکستن دل دیگری بماند. قرار بود هر کس به هوای شکستن دل خودش بماند، (به کدام هوا مانده‌ای تا به حال؟)
قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد.
قرار نبود عاشقیِ یک قرن در می‌ان، پشتِ تبّرک چند خاطره مخمل گذشته تکرار شود.
قرار نبود کسی دیر کند، تأخیر کند.
قرار نبود دیوانه‌ای برای شکستن دیوانگی طلبِ زنجیر کند.
قرار نبود عشق کسی را از دیگری سیر کند.
قرار نبود ماشین زمان طفل بی‌گناه دامانِ دو عاشق معصوم را زیر کند.
قرار نبود کسی جز خودمان روی دل‌هایمان تأثیر کند.
قرار نبود انتخابمان ما بین آسمان فردا و تردیدِ زمین گیر کند.
قرار نبود هر کس برای ستاره خودش لباس گرم بخرد.
قرار نبود هر کس سرش گرم شد دلش را هم سرگرم کند، غافل از آنکه دیگری با سردی او و گرمی او با گرمای دیگری از هر چه گرمی است دلسرد شود.
قرار نبود هر چه قرار نیست باشد.
قرار نبود قراری باشد که قرار نیست.
قرار بود با هم بر سر هر چه قرارست قرار بگذاریم.
قرار تنها بر بی‌قراری بود برای برقراری، چرا که با، با هم نبودن بر سر قرار و به دست آوردن قرار پرواز بی‌قراری برابر با به هم ریختن همه قرارهاست و قرار بی‌قراری اگر به هم ریخت دیگر هیچ ساعتی برای تداعی هیچ قراری از جایش تکان نخواهد خورد.

ادامه نوشته

دوازدهمین نامه


دوازدهمین نامه


به نام اون مهربونی که منو دیوونه تو کرد و تو رو دیوونه دیگری.
عزیزم سلام!
حالا که دارم از چکّه‌های کوچیک اشک واسه کلمه‌های آشفته ذهنم یه چیزی شبیه قایق می‌سازم اینجا شبه، نه فکر کنی حالا شبه، نه عزیزم همیشه شبه تا تو یه وقتی، یه روزی از راه دور با یه فانوس نقره‌ای بیای و یه ریزه نور بپاشی رو غریبی این دشت.
آره واست می‌گفتم اینجا شبه، چند چکّه از تولّد تیر گذشته، مردم غرق خوابن، یه دسته تو خواب ناز و یه دسته تو خواب غفلت، شایدم همونایی که تو خواب غفلتن، چشاشون به آسونی رو هم رفته و به خواب ناز فرو رفتن، ماه خودشو پخش کرده تو دشت آسمون، دست آرزوهایِ یه آدم غریب تو کوچه پس کوچه‌های دیار غربت از دستش‌‌ رها شده و اون داره تو جنگل آدمای جورواجور دنبالش می‌گرده، چند تا رود کوچیک دارن به اتّفاق هم با کلّی ذوق و شوق می‌ریزن به اقیانوس، یه نسیم خنک داره زلفای بید مجنونِ پشتِ یه باغ متروکو با احتیاط شونه می‌زنه مبادا بید مجنون دردش بیاد و با صدای آه کشیدنش شاپرکایی که زیر اون لونه دارن خوابشون آشفته بشه، یه دختر عاشق وایساده تو ساحل دریا و با وحشت داره به حلقه طلایی کوچیک توی انگشتش نگاه می‌کنه و زیر لب زمزمه می‌کنه، یه فانوس هم توی دستاس نگرانش در حال لرزیدن و نور پاشیدنه، دخترک گمشدشو از دریا می‌خواد ولی دریا با تموم مهربونیش که من و تو ازش سراغ داریم، بی‌اعتنا به التماس دخترک مثِ گذشته موجای بلندشو به صخره‌های کنار ساحل تقدیم می‌کنه و حتّی از روی ترحیم یه نگاه به التماس دختر نمی‌اندازه، آره عزیزم حالا که دارم برات می‌نویسم شاید دو دستِ نیازمند موندن بین زمین و آسمون، اما یه دل شکسته زود‌تر از اون دو تا دست، پر کشیده و رفته تا ملکوت داره اون بالا واسه خوشبختی چشمای ناز اونی که بیشتر از همه دوستش داره دعا می‌کنه شاید حالا یه عاشق بی‌قرار از شدّت دیوونگی ستاره‌های خیالی آسمون رویاهاشو می‌شمره و چون هیچ وقت تمومی ندارن خوابم به چشماش نمی‌اد، شاید تو این تاریکی محض یه آدم غریب دور از چشمِ اونی که تمام زندگی شو با چشماش ازش گرفته، تفاّل زده به کتاب سرنوشت، اما حیف که می‌دونه هر ورقی در بیاد یکی از خاطره‌های غم انگیزشه که تکرارش دیگه آرومش نمی‌کنه شایدم یکی مثلِ من داره واسه یکی مثلِ تو چیزایی می‌نویسه که می‌دونه همیشه همین شکلی مثلِ یه سوال بی‌پاسخ باقی میمونن، اما نمی‌دونم چرا می‌نویسم، شاید به همون دلیلی که اسمش بی‌دلیلیه. حالا شاید یه شاعرِ لحظه‌های دلتنگی داره واسه شعر ناتموم خوشبختیش با خواهش و تمنّا از بین گل و درخت و شاپرکای بی‌خواب قافیه پیدا می‌کنه، یکی‌ام شاید شاید آب رنگ خاطره‌های بد و خوبِ گذشتشو پخش کرده روی تابلوی خط خطی و آشفته ذهنش تا ببینه آخر و عاقبت نفس کشیدناش زیر سقف این آسمون کبود به کجا می‌کشه.
یکی شاید حالا تو این دم دمای بامداد تابستون با حوصله غلیظ یه دستی به سر و روی گلدونای اطلسی باغچه شون کشیده و با اشکای زلالش ایوون مرمریِ خاطره‌های نازنین گذشته شو شسته و آب پاشی کرده، بعد داره با دستای خسته ش ریزه‌های خاطره رو آروم آروم رو طاقچه بلند یادگاریاش می‌چینه مبادا زیر دست و پای گلدونا بمونن و محو بشن.
آره عزیزم اینجا شبه، یه شب تابستونس کوتاه، اما همه‌ام خوابِ خواب نیستن، یکی شاید رو به روی تابلوی دوستت دارم یادگاریِ اونی که تموم زندگیشه وایساده وداره با گونه‌های سرخ از خجالت ازش می‌پرسه «یعنی واقعاً دوسم داری؟» یکی‌ام داره زیر نور مهتاب چشاشو صرفِ نوشتن شعر سعدی می‌کنه، تا حالا هزار و یکبار نوشته همه عمر برندارم... اما ندارمشو بد نوشته همش سر میم آخر خراب شده و اون دوباره از اول شروع کرده به نوشتن، یکی‌ام اون دو را پشتِ مهِ تردید اونجا که آدماش همه مثِ صخره‌های کنار دریا فقط آدمو تماشا می‌کنن یه جام بلور گذاشته کنار دستش هی پُرِ اشکش می‌کنه می‌بره می‌پاشه تو کوچه و برمی گرده، زمستون و تابستون نمی‌شناسه، همیشه پنجرَش بازه، خودشم اگه بیدار باشه پشتِ پنجرَس، خوابم که باشه یعنی یه وقت اشتباهی بشه تصادفی چشماش بِزَن رو همدیگه، همش خواب پنجره‌های بازو می‌بینه و دونه‌های اسفندی که واسه سفر کرده نازنینش دود می‌کنه، یکی‌ام یه عکس قشنگ گذاشته کنارشو، داره باهاش دردِ دل می‌کنه، گاهی عکسو نوازش می‌کنه، گاهی می‌ذارتش رو قلبش، گاهی‌ام رو چشاش، رو مژه‌های خسیس و بارون خوردَش، یه وقتم براش شعر می‌خونه، فال می‌گیره، بی‌پرده واست بگم، با عکسه زندگی می‌کنه، می‌دونم عزیزم من واسه تو نامه می‌نویسم اما قصّه ساکنان اون طرف دنیا رو هم برات نوشتم. ببخش حالا دیگه از تو واسه خودت می‌نویسم. راستش دوریت بدجوری دیوونم کرده، عکست همچنین افتاده تو حوض خاطره هام که انگار داره از تو آبِ صاف و شفّافش باهام حرف می‌زنه، ماهیای قرمز و ناز یادگاریت گاهی از زیر آب بالا می‌آن و بیشتر به این دل آتیشن می‌زنن تا می‌ام دو کلام حرف عاشقونه بدرقه راه آبیشون کنم غیبشون می‌زنه، روزگارو می‌بینی حالا ماهم دوس دارن سر به سرم بذارن، نازنین مریم، با تابستون چه می‌کنی؟ به نظرم تابستون امسال همه گرماشو رو پیشونی آدمای خسته نریخت نصفیشم ریخت رو دلا و آتیشارو شعله ور‌تر کرد.
کاش همه گرمارو می‌ریخت رو گونه‌های سرخ و پیشونی‌های بخار گرفته، اینجوری خیلی بهتر بود لااقل خیال دلای عاشقی که حرارت، داغشونو تازه‌تر می‌کنه آسوده‌تر می‌شد، راستی تو می‌دونی چرا امسال تابستون اون اتّفاقایی که نباید بیفته زود‌تر از اونی که فکرشو بکنی می‌افته، اما اونایی که باید بیفته هیچ وقت نمی‌افته، و ما‌ها اغلب گرفتارِ دسته دوّمیم، یه چیزی مثِ یه کوله بار پُرِ فکرای آشفته با چند تا نگرانیِ بی‌دلیل و یکی دو تا غصّه کم رنگ تو حاشیه متن بلند زندگی آزُردَت کرده انگار وقتی می‌پرسم خسته از منی یا سرنوشت، بعدِ یه کم مکث میمونی چی جوابمو بدی که هم راست باشه هم غصّه‌های منو بیشتر از اینی که هست نکنه، همه لبخنداتو گذاشتی واسه فصل تولّدت، واسه جشن دلای دیوونه، هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم واسه کسی چیزی بخونم، فرقی نمی‌کنه چه شع عاشقونه باشه، چه یه متن پاییزی و غم انگیز، اما بذار این بارم برات اعتراف کنم من عاشق اون لحظه هام که واست شعر و نامه بخونم، واسه اون وقتایی که دور از چشمای دنیای پرهیاهوی اینجا تا آخرش قشنگ نگام می‌کنی، جوری که دلم می‌خواد، لابه لاش یه چیزی اضافه کنم که هیچ وقت خوندنم تموم نشه باید اون وقتی که دور از نگاه چشمِ عاشقم تمام مهربونیتو تو یه نگاه بلند و پر معنی می‌ریزی و می‌پاشی رو حرارت گونه هام، چشماتو با احترام غرق بوسه کرد، باید فرشته‌ها رو خبر کرد از اوج اون نگاه قشنگت واسه ستاره‌های آسمون عکسِ یادگاری بگیرم، باید اون موقع گلای سُرخِ پنهانی رو که تو حاشیه ارغوانی نگاه نازت نشسته چید و تو گلدون خاطره‌ها واسه همیشه ابدیش کرد، باید اون وقت فقط یه نقّاش بود یه کسی بود که وقتی عاشقیش گل می‌کنه هم نقّاشه، هم عاشق، هم شاعره و هم پروانَست، باید مجنون بود، خُب می‌دونم وقتی تمام وجودم پیش چشمای سفید زمستون، آخرین لحظه‌های زندگیشو سپری می‌کنه با یه نگاه معصوم و عمیق جواب همه نامه مو می‌دی، اون وقت واسه اینکه بیشتر از این خجالت نکشم به روی منم نمی‌آری که آره یکی دو دیقه پیش یکی داشت با تمام دلش جلوی چشات پرپر می‌شد، بالاخره که اینجوری برات بگم سایه لطفت افتاده رو تمام زندگیم، با اینکه تو دیگه مثِ گذشته‌ها زود اسممو صدا نمی‌کنی با اینکه نمی‌دونم چرا داری به یه زندگی عادتم می‌دی، اما من هنوز دیونتم، دیوونه موج نگاه نازنینتم، وقتی با عبورش مثلِ صاعقه، تمام شکوفه‌های آرزومو می‌ریزه رو زمین تخیّلم و می‌ره.
دیگه حتّی نمی‌دونمای عمیقتم مثلِ گذشته نیست، دیگه با رغبت به پرسشام جواب نمی‌دی، تازه اگه جواب بدی! یه سوال کنم جون اونی که دوسش داری منم ندیده به خاطر تو دوسش دارم نه فکر کنی اونجوری یه وقت...
غصّه نخور احترامشو دارم فقط همین، خلاصه جون همون بهم می‌گی چی شد؟ تو حاشیه عشتمون با خطّای ناز و سایه روشنای مهربون و سایبون مخملیش یه دفه چه اتّفاقی افتاد؟
اون موقع من و تو کجا بودیم وقتی یکی همه اون چیزی رو که پای عشقمون ریخته بودیم مثِ تو تای زیر درخت جمع کرد و برد و جادومون کرد.
آره عزیزم، تو می‌دونی و نمی‌گی، دلت نمی‌اد بگی شایدم هیچکدوم از اینایی که واست گفتم نیست، جون شعمدونیای صورتی من کاری کردم که خاطر ابریشمیت، تحمّل سنگینی شو نداشت؟
چیزی که گفتم مجازاتش به اندازه چند تا دُوسِت ندارمه؟ واسه دیه این حرف آوردن یه قلبِ شکسته کافی نیست؟
با یه دل که تا حالا هزار تا آرزو کرده جلو چشای نازت قربونی بشه؟ می‌دونم تموم که شد با وجود همه سطرهای غم انگیزش بازم سکوت می‌کنی و سکوت یعنی... یادته اون وقتا هر چقدم که پیش هم بودیم واسه حرفایی که معلوم نبود یه هو از کجا سرازیر می‌شن وقت کم می‌آوردیم اما حالا درست برعکس اون وقتا گاهی حرف کم می‌آوریم، یادته اون وقتا همیشه یادت بود، همه چی یادت، یادت بود چی صدام کنی، چقد مهربونی می‌گفتی مریم، اما حالا سالی، ماهی، یه بارم که می‌ای صدام کنی قبلش یکی دو تا اسم می‌گی تا یادت بیاد اونی که هر لحظه هزار بار واست می‌میره اسمش چیه، نمی‌دونی که دلم چقد واست تنگ شده، هم واسه اَلآنِت، هم واسه گذشتَت، تقصیر تو نیست، نمی‌دونی چقدر دُوسِت دارم، یادته با مریم گفتنت دنیا تکون می‌خورد اون وقت حسرت عشق مقدسمونو می‌خوردن، یه جوری می‌گفتی مریم که انگار هزار تا حرف نگفته لابه لاش پاشیده بودی، شاید اون وقتا مریمت بودم اما حالا... شاید اون وقتا یه کم دوسم داشتی یا این جوری نشون می‌دادی، همونوقتا که زیادم منتظرم نمی‌ذاشتی، دلت نمی‌اومد تبِ غصه هام سر به فلک بکشه، اما حالا‌ام گلی، نازنینی، حالا هم مثل اون وقتا عاشقتم، می‌میرم واسه یه لبخند نازت، جرقّه یه نگاتو با هزار تا دنیا عوض نمی‌کنم، دلم می‌خواد زمین و آسمون و سیّاره‌ها و ستاره‌ها آواره شن رو تک تک آرزوهام، اما نگاه قشنگ تو، تو مسیر زندگی یه خراش کوچیکم بر نداره، فقط دلم می‌خواد بگی چیکار کردم، می‌دونم همیشه حق با تواِ... تو لغت نامه عاشقیِ هزار و یک مولّفِ بی‌قرار تا حالا این اصلِ نارنجی رو به زبون تمام قلبای دنیا ترجمه کردم که همیشه حق با اونیه که خوابو ازت گرفته، بجاش عشقشو پاشیده تو سرزمین شرجی چشات، لااقل علّتشو برام بگو، جون اونی که شقایق تره، عاشق تره، این بار بیا و محض خاطر عاشقایی که یه شب آفتاب نزده دل و زدن به دریای سرنوشت و واسه همیشه تو گرگ و میش هوا گم شدن، سکوت نکن و راستشو بهم بگو، زحمتی نبود روزی چند لحظه ناقابل خودتو بذار جای من، ببین چی می‌کشی؟
گاهی خبر بگیر ببین اینی که به زور اسمشو گذاشتن زندگی چه جوری بدون تو، به کام آرزوای یه آدم زهرش می‌شه، یه لطفی کن هر ثانیه به این فکر نازنینت یادآوری کن ببین من چقد دُوسِت دارم گر چه خودش بهتر می‌دونه، نکنه غصه بخوری نازنینم، می‌خوام دنیا نباشه اگه یه دونه مروارید از آسمونِ اون چشای نازت بریزه رو کتاب زندگیت، آرزومه که تو مسابقه سرنوشت مدال اوّل خوشبختی رو بندازم تو گردنت، اون وقت آخرِ نگرانیته، اون روز چه می‌کنی هر دومون می‌ریم یه جای خلوت واسه جشن تولّد آرزوهامون، ماه و خورشید روشن می‌کنیم، حالا یه کم صبر کن، تحمل کنی، کم کم امتحانا یکی بعد ادیگری تموم می‌شه و افتخارش واست میمونه و لذّت زحمتای همیشگیت.
بی‌خبرت نذارم شعمدونیمون دیروز یه گل صورتی داد اِنقَد بهت سلام رسوند که راستش از حسودیم فقط یه کمِ شو پاشیدم رو نامه، گفتم اگه همه رو برات بگم، یادت می‌ره کی اصل نامه رو نوشته، اون یا من؟ خلاصه که هنوز همون دخترکم، همونی که اگه تو جنگل زندگی که آدما همه درختاشو بُریدن و جاش برجای بلند کاشتن، دستمو از دستای مهربونت‌‌ رها کنی راهشو همیشه گم می‌کنه، بی‌فانوس چشمات دخترک کجا رو داره بره جز هیچ، از دور یک کهکشون ستاره پر نور رنگِ دُوسِت دارم با یه سبد آرزوی کال رنگِ انتظار با یه دنیا گل پونه‌هایی که روش حک شده منتظرتم واست می‌فرستم یه آسمون کبوتر، از اونا که چون عاشقن هر چی آزادشون کنی بازم برمی گردن تو قفس پیش صاحبشون به نشونه پیمان سبزی که زیر کاجِ بلند اون کوچه بن بست اوّلا بستیم واست می‌فرستم، دلم می‌خواد یه سبد پُر نارنج بذارم جلوی اسمِ قشنگت که هیچ وقت غبار رنج رو چشمای نازت نشینه، تو قفسِ دلم هنوز دو تا قناریِ عاشق به یاد عشقمون دارن نغمه غم انگیز می‌خونن، یه نی بلک پُرِ آوازای محلّی پرستوهای مهاجر فدای اوّلین کلامی که واسه جواب نامم می‌دی، اگه ندی هم فدای لحظه‌های سکوتت.
الهی آرزوات تو گرمای زندگی برسند و کال نمونن، الهی دس بلند نکرده، نُقلای اجابت دعات بریزه رو سرِ تازه عروسای دشت خوشبختی، الهی دس به خار بزنی گل بشه، الهی شعمدونیای لب ایوون شادیت هیچ وقت تب نکنه، برگاشون بی‌هوا زرد نشه، الهی هر وقت خدای نکرده بغض کردی بغض آسمون بشکنه تا سبک بشی، الهی اونی که دوستش داری، بیشتر از تو دُوسِت داشته باشه، بی‌قراریش اِنقدر انقدر سر به فلک بزنه که نه غرور تو بشکنه، نه دل اون، اون وقت اهل آسمون یه کاری کنن که اون همونی بشه که تو می‌خوای، یه خونه و دوتاگلدون و دو قناری و یه سقف مرمری و دو تا مسافر که تو دوراهی جاده زندگی عاقبت بعد از کلّی راه رفتن به هم می‌رسند، سلام می‌رسونند.
کاش یه معجزه‌ای بشه، چه می‌دونم مثلاً یه پیغامی از آسمون واست بیاد یکی بهت بگه که من چِقَد دُوسِت دارم، این آخری اگه بشه دیگه هیچی نمی‌خوام، اینم دردِ دلای دلم، دلم می‌خواست خودش فوران کنه که کرد. ببخش دیر شد، حالا دیگه روی ماه تو با یه عشق عجیب از همین جا یعنی نزدیک نزدیک می‌بوسم و می‌سپارمت به دست اونی که عشقتو سپرد دستِ دلِ من.

                                                                 همیشگی‌ترین دیوونه و ابدی‌ترین عاشقت

ادامه نوشته

نامه یازدهم


 نامه یازدهم


سلام صیّاد،‌ای یکی یکدانه سروِ گلستانِ دلدادگی، تولّدت مبارک.
بزرگ شدی قهرمان! تو بزرگ شدی و من کوچک، دارم پا به پای شمع تولّدت قطره قطره آب می‌شوم، منّت سرِ تقویم‌هایمان گذاشتی، بهار را خجالت دادی، اردیبهشت را سر افراز کردی، آن عدد را تا ابد شرمنده خودت کردی و بقیه سیصد و شصت و چهار روز سال را اگر کبیسه نباشد حسرت به دل یک رویداد نقره‌ای گذاشتی، زیبا اینجا به احترام تولّد تو یک شعمدانی و یک شعمدان خالی و یک شمع جداجدا در حال سوختنند، دل من را که نگو اگر می‌خواستی به حسابش بیاوری که‌‌ همان اوّل این کار را می‌کردی، زیبا! من این آرزو را یک گوشه دنج دلم پهان کردم که بیست و نُه روز تولد پاییزی خودم به آن عدد رمزِ تولّد بهاری تو را مثل سبزه‌هایی که روز سیزده به هم گره می‌زنند به هم گره بزنم و با هم جشن بگیریم، آن رویا‌ها مُرد زیبا
دارو تقدیر همه گلهای تو را قبول کرد و تنها گل دقیقه نود مرا آفساید اعلام کرد. زیبا! من تمام شکوفه‌هایی را که پیش از تولّد تو روییدند تنبیه می‌کنم، زیبا در خیالم هزار بار بیست و نه آبان و آن روز عاشقانه جمع زدم و نذر کردم اگر دوستان خوبی برای هم شدیم چهل دلِ شکسته را بند بزنم اما انگار نشد، شاید چون در آن صورت چهل هزار دل از شدّتِ نرسیدن به تو می‌شکست که پیش چهل دلی که نذر کرده بودم به دست بیارم هیچ بود. زیبا! هر چه کردم به جای کیک تولّد رشته عشم را از توئی که حتّی دلت نمی‌خواهد شعر‌هایم را بخوانی بِبُرم نشد.
تیغ سرزنش را هر چه در گلوی آرزو‌هایم فرو بردم نبرید، زیبا من آخرش هم تشنه می‌میرم، هیچ فکرش را می‌کردی مراسم افتتاحیه زندگی تو باعث برگزاری مراسم غیر منتظره اختتامیه طاقت من در وسیع‌ترین تالار خاکستری یک سرنوشت شوم باشد؟! زیبا من هم دارم پا به پای تنها شمع تولّدت تمام می‌شوم اما به هر حال خوش آمدی، قدم روی چشم عدد یک گذاشتی که تولدت را با آن ساختی، لطف کردی دستی هم بر سر ماه دوّم بهار کشیدی، عجب زیبا جان، عجب گلی زدی به بهار، تو ثابت کردی که با یک گل هم گاهی بهار می‌شود
زیبا خوب اردیبهشت را بهشت کردی، گل کاشتی قهرمان، چه اقبالی داشت فصلی که تو تحویلش گرفتی، جانِ همینروز عزیز تولدت، چند نفر سفارشش را کرده بودند؟ زیبا تولدت خیلی مبارک.
چقدر مهربانی که گذاشتی روزهای هفته هر کدام یک سال مزه کیک تولد ترا زیر ساعتهای نازنینشان سپری کنند، امسال منّت سر جمعه گذاشتی، شنبه دق نکند خوب است، زیبا تولدت مبارک.
من امروز به نیّت گام نهادن تو به بیست و چندمین بهار زندگی، بیست و چند بار خدای برگهای مسافر پاییزی را سجده می‌کنم.
بیست و... گلدان را آب می‌دهم، بیست و... کبوتر را آزاد می‌کنم، بیست و... گل را نمی‌گذارم کودکان بازیگوش بچینند، بیست و چند بار به روی رهگذران خسته لبخند می‌زنم، بیست و چند بار خدا را با هزار لحن مختلف در بیست و چند حالت سبز با بیست و چند بار بر روی بیست و چندمین برگ دفترِ خاطراتِ بیست و چند صفحه ای‌ام می‌نویسم: زیبا جان، بیست و چند بار به توان بیست و چند هزار بار آن عدد مجهول تولدت مبارک.
کسی که بیست و چند سال آینده هم همین قدر دوستت دارد. بیست و چند بار با اسفند جوری که چشممان نزنند خیلی دوستت دارم. زیبا جان بیست و چند سالگی مبارک. 
                                                              نه اصلاً خیلی ساده، زیبا تولدت مبارک.

ادامه نوشته

دهمین نامه


دهمین نامه 


 «امّا زندگینامه برای شیمای عزیز که از من خواست بخش سپری شده زندگیش را نقاشی کنم.»
به نام آنکه زندگی می‌بخشد تا روزی آنرا خود باز پس گیرد زمستان سال شصت خورشیدی هفده روز بود و هوا هوای سرد دی ماه که آمدنم در بامدادی آرام رقم خورد و بدون هیچ دغدغه و فارغ از گرد هم آمدن‌های خانوادگی نامم را شیما گذاشتند تا یک نام جدید دیگر به خاندان زمانی‌ها اضافه‌ها اضافه شود. اوّلی بودم و عزیز و مثل همه، یادم نیست که زود‌تر در آغوش که به خواب می‌رفتم اما این را می‌دانم چه بسا کسانی که برای تبریک آمدند و آخر سر با تکانی که گهواره کوچکم دادند خوابم را آشفتند ورفتند و گریه آن شب را به هوای هضم نشدنِ یک دیدار کمکی روزمّره گذاشتند و گذشتند.
شناسنامه زمستانی‌ام را فقط به ذوق اینکه یکسال زود‌تر کلاس اوّلی شوم تابستانی گرفتند و جوری که به هفده دی ماه برنخورد تنها در شناسنامه آن را با سی شهریور عوض کردند و قرار شد این راز بدون آنکه خانم مدیرِ اوّلین مدرسه‌ام بداند در دلم حفظ شد تا حالا که بقولی خطر از سر شهریور گذشته است بین شما فاش می‌کنم.
از کودکی چیز چندانی به خاطرم نیست جز چند خاطره در آغوش گرفتن عروسک و ندادن به کسانی که دلشان عروسک می‌خواست و خواستن چیزهایی که فقط مال خودم باشند.
یک سال شمال کنار دریا قرار شد با بادبادم که به زبان امروز کایت صدایش می‌کنیم دل به آسمان دهم. اما وقتی بادبادکم که چند قدم بیشتر از پَر گرفتنش نمی‌گذشت لای درختهای بلند ساحل گیر کرد فهمیدم چیزی مهم‌تر از بادبادک برای پریدن لازم است که من ندارم، و آن وقت نمی‌دانم برای گیر کردن بادبادک گریستم یا جا ماندنم از پرواز، اما حالا کنار این خاطره می‌نویسم و می‌فهمم که به قول بزرگی، کودکی فرشته ایست که به موازات رشد پا‌ها، بال‌هایش تحلیل می‌رود.
نمی‌دانم چرا پدر و مادر خوش نداشتند مهد کودک را تجربه کنند شاید دلشان می‌خواست یکسال دیگر هم دور از آیین انتخابِ زنگ، خودم انتخاب کنم که چه وقت با مداد شمعی کیک تولّد بکشم و کی، با مداد رنگی شمع آن را.
هر سال تولّد حقیقی‌ام را با یک شمع بیشتر برایم جشن گرفتند با اینکه هنوز مدرسه نمی‌رفتم خوب می‌دانستم که جمله‌های روی کیک هر سال بی‌برو برگرد شیماجان تولّدت مبارک است. همه شبیه هم بود و هنوز هم هست. به قول «فروغ» آن روزهای شاخساران پر از گیلاس به تندی پلک زدن یک کودک تازه وارد گذشت و بالاخره کلاس اوّلی شدم و نمی‌دانم چرا با اینکه به قول مادر لزومی نداشت غریبه‌ها تمام اتّفاقهای خانه را بدانند در حضور همه نوشتم که بابا به من آب داد، شاید اتّفاق مهمّی نبود. نوشتم اما آخرش هم نفهمیدم دارا زنگ تفریح داشت که انارش را با سارا قسمت کند یا نه، آخر یادمان دادند نه انار را بلکه همه چیز را فقط باید زنگ تفریح خورد.
از زیاد آب ندادن به گلهای لیوان و خواهر و برادریِ امین اکرم که بگذریم یک جمله در خاطرم از‌‌ همان اوّل ابدی شد: «آن مرد در باران آمد» حالا که بزرگ‌تر شده‌ام از خودم می‌پرسم آیا تنها غرض مولّف از نوشتن این جمله تنها تمرین حرف «ر» بوده است یا شاید تنها باری که آن مرد در باران آمد‌‌ همان توی کتاب بود و توی مشقی که آنرا تمیز‌تر از بقیّه مشق‌ها نوشتم، از آن روز حّس عجیبی نسبت به باران دارم.
به کلاس دوّم رسیده و نرسیده دور و برم پُر از دوستان جدید بود.
سال بعد هم قصّه فداکاری آن پسرک کلاس چهارم و پنجم که سرعت برق گذشت و جز هیجان روزهای امتحان و تشویق روزنامه‌های کارنامه خاطره دیگری به یاد ندارم.
باغی هم بود و هنوز هم هست که تابستان‌ها زیر سایه درختان گیلاسش به باران و رگباری می‌اندیشم که اگر بی‌موقع بزند شکوفه‌های گیلاس خواهند مُرد. دبستان هم گذشت و به دوره‌ای پا گذاشتم که هنوز با وجود کلّی گذشتن از آن نمی‌دانم چرا نامش راهنمایی بود در حالیکه از بدو ورودم به مدرسه هرکسی حتّی دربانِ مهربانش سعی کرد جوری چیزی یادم بدهد و اتفاقاً در آن دوره راهنمایی همه بیشتر از حرفِ درسِ مورد نظرشان پند خاصی نداند.
به هر ترتیب با اجتماعی و معادله‌هایی که مجهول‌تر از زندگی نبود به حرفه و فنّی که کمک مادر را می‌طلبید و پا گذاشتن به دنیای دو زبان مختلف این دوره هم گذشت و دبیرستان که شروع شد حس کردم حضور آن مردی که انشا‌هایم پُررنگ شد و از او نوشتم. گاهی در دفتر خاطراتِ خودم، گاهی خیلی سربسته در دفترهای بچّه‌ها، در تقویم و در دفتر انشایی که شاید فقط چند بار نوبت به من رسید تا بخوانمش سال‌ها که می‌گذشت خلا آن گمشده با زلفهای پریشان و گیتاری در دست در ذهن سرشارم پُر رنگ‌تر می‌شد. گرچه تا نمی‌گفتم شاید کمتر کسی باور می‌کرد رابطه‌ای میان شیطنت ظاهری چشمانم با غصّه حقیقی قلبم باشد.
نمی‌دانم چرا همه تصوّر می‌کنند آفتاب را از باران بیشتر دوست دارم، آفتاب هم خوب است امّا گمان می‌کنم بیشتر برای گیاهان مخصوصا «گل آفتاب گردان و کمی هم برای یخ نزدن و زندگی و گرم شدن، اما باران بیشتر خوبست و برف زیباست نه به اندازه باران و شاید چون همیشه تخته کلاس‌ها سیاه بود و برف سپید اما نمی‌دانم چرا باز باران از سپیدی هم بهتر است، گرچه گاهی به چرا باز باران از سپیدی هم بهتر است، گرچه گاهی به خودم می‌گویم کسی که بخواهد در باران بیاید آن هم بدون چ‌تر، بی‌گمان در برف هم خواهد آمد اما کی؟
آیا این حس به یک فلسفه قدیمی با یک تکّه عرفان بشری برمی گردد که کسی می‌آید و سواری از دور؟
یا به رویای اغلب دخترکانی که سالهاست نه به اندازه من، شاید دیر‌تر از نوشتن مشق مردی در باران آمد انتظار شاهزاده‌ای سوار بر اسب سپید را می‌کشند که بیشترشان هم هرگز نمی‌آیند.
راستی چرا آدم‌ها برای کاری که فقط مال خودشان است هیچ وقت دیر نمی‌کنند و اگر خدای نکرده ذرّه‌ای از آن کار به کسی برگردد تا می‌توانند تاخیر و بگذریم... شاید خیلی‌ها هستند که خواستند که خود را جای گمشده من جا بزنند اما آن‌ها بارانی داشتند اما برانی نبودند، کسی که چ‌تر دار کمتر می‌تواند بارانی باشد من باران خورده را ترجیح می‌دهم.
ترجیح می‌دهم تنهایی باشد و انتظار و خیالِ کسی که قرار است در باران بیاید. راستی این هم یادم هست نمی‌دانم چرا توی کتابِ فارسی من آن مرد تند آمد بود، شاید برای رفتن عجله زیادی داشته و باید می‌رفته سراغ کس دیگری که دلش مثل من است.
قرار بود از زندگی بگویم این چنین بودم که دبیرستان مقطع آماده شدن برای دانشگاه و سالی هم به اندکی دل دادن به آزمون وکتاب گذشت.
من اغلب پشتِ پنجره‌ام، درست مثل آن وقت‌ها، شاید برای همین است که عادت دارم در حال راه رفتن درس بخوانم هر وقت صدای باران را می‌شنوم و اشک آسمان را می‌بینم یک قدم خود را به اویی که هنوز حتّی نامش را نمی‌دانم نزدیک‌تر احساس می‌کنم و همین کمی آرامم می‌کند.
حالا هم آمده‌ام شاید لابه لای شعرهای جدید کتابهای رشته لیلی و مجنون بیشتر پی عشق بگردم، گرچه به قول مولانای نازنین شاید هم آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست.
این را خدا می‌داند و سرنوشتی که نمی‌شود از سَر نوشت. سهراب خیلی خوبست، اتفاقاً جمعه پانزده پاییز هم تولّدش بود فقط کمی با هم اختلاف نظر داریم.
او گفت زندگی رسم خوشایندیست، من می‌گویم زندگی رِسم خوشایندی نیست. زندگی اجبارست، لاجرم باید زیست. 
                                                                            نگران نباش پیدایش می‌کنی

ادامه نوشته

نامه نهم


نامه نهم


شب خورشید خانوم رفته، هوا تاریکه تاریکه
خودت دوری صدات اما چقد شفّاف و نزدیکه

یک سلام پُر رنگ و چند نقطه چین به علامت چند سوال کم رنگ که وقتی می‌آیی می‌روند و هر وقت می‌روی دوباره برمی گردند و یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه‌هایی که رفتند تا بمانند.
برای کسی که هدیه حافظ باشد، راههای بهتری برای نزدیکی سراغ داشته باشد، زیبا هم باشد، چه می‌شود نوشت جز اینکه همچنان هیچکس اشک دریا را ندیده است و ماه بخواهی نخواهی سایه‌ات را تعقیب می‌کند و آتش تنها خودش می‌داند که برای چه یا به خاطر که می‌سوزد.
خبر قابل گفتنی نیست جز تداعی آن شب بقول خودت ماه که آسمان ترجمه آن دو آهنگ عاشقانه را انگار بهتر از من و تو می‌دانست که در اوجش سخت می‌گریست و در فرودش نم نم.
نمی‌دانم چرا بعضی تصوّر می‌کنند همیشه نامه را باید برای آن‌هایی که دورند نوشت برخلاف من که اغلب با خود می‌گویم آن‌ها که به بهانه نزدیکی نزدیکترند احتمال دوریشان بیشتر است. پس نامه را اوّل باید برای آن‌ها نوشت حتی اگر می‌لشان باشد جور دیگری پاسخ دهند یا شاید معتقد باشند «اینکه جوابی ننویند جوابی ست.»
اینکه روز‌ها نیستی مثل ماه، تمرینی ست برای شمردن بهانه و نوشتن ترانه و اینکه به قول تو ناچار نیستم به زبان سازت برایت لالایی بگویم قدری عجبیب است و نارنجی مثل پاییز، مثل همین وقتهای پاییز که برات دوست داشتنی‌تر است. کسی جایی برای کسی نوشته بود: «هر ستاره شبیست که از تو دورم، آسمان چه پُر ستاره است.»
نمی‌دانم آن شخص دوّم هرگز چشمش به نوشته عاشقانه آن امیدوار اوّلی افتاد یا نه؟
این قصّه را برایت گفتم تا بپرسم میانه‌ات با ستاره‌ها چگونه است، آن‌ها عمری ست که زیر سایه ماه با اقبال زمینیتانِ اسیر دست و پنجه نرم می‌کنند و گاهی چشمک یا سقوطشان برای جدایی یا رهایی دو عاشق قشنگ‌ترین بهانه می‌شود.
زمانه، زمانه کاغذهای سیاه و عمرهای تباه و پرنده‌های بی‌پناهست، کم کم سوزِ یلدا دلهای قدری زلال‌تر را یاد تفأّل به حافظ می‌اندازد که امسال عزیزترست.
با اینکه من تصوّر می‌کنم تمام روزهای مبادا، شب یلداست، این گونه نگاهم نکن کسی که عاشق پروازست ساده این شاخه را‌‌ رها می‌کند و سراغِ شاخه دیگر می‌رود.
این‌ها را برایت گفتم اوّل تنها تزئین دفتر خاطراتم بود امّا نمی‌دانم چرا حس کردم خاطره‌های مشترک را باید روی یک طاقچه گذاشت و از وسط مثل یک سیب سرخ رسیده قشنگ قسمت کرد و هر نیمه را جدا اما با هم به یادگار نگه داشت این‌ها قصّه آشنایی آن شب بود و باران و تداعی یاد حافظ که واسطه شد و ماندن و رفتن و آمدنی که خاطره شد.
مراقب روانی انگشتانت، لطافت روحِ مهربانت، دردهای نگفته سازت دردهای بسته خلوتت، وفایت، زمزمه‌های تنهایت غصّه‌های ارغوانیت و مخصوصاً اسمِ قشنگت باش.

کسی که امسال خرداد را بیشتر دوست دارد.

ادامه نوشته

نامه هشتم


نامه هشتم


بنویسم عشق من سلام، اون یه تیکه خجالت مونده از بچه گی رو پای طاقچه آرزو‌ها پشت صندوقچه یادگاریای دوران کودکی، خیالت راحت می‌شه؟
اگه می‌شه پس عشق من سلام.
ملکه نازنازیِ باغ قشنگ یاسای سفید، پریِ آسمونای دورِ بالای ایوون، یکی یه دونه مروارید همیشه برّاقِ گوش ماهیِ پای گلدون، من کی رو ببینم باورت می‌شه؟
به کی بگم تو عشق منی که حرفشو نوش جان کنی؟
من چه کنم که نمی‌تونم ببینم تو خیال داری با یکی، دو کلمه حرف بزنی یعنی من از مجنونم بدترم؟
مجنون واسه لیلی قاصدی فرستاد اما من چی، من نمی‌خوام سلاممو کسی به تو برسونه، فدای او چشمایِ روشنِ مثل کهکشونت که امروز هنوز صدامو نشنیده ازم پرسیدی چته؟ یادته چی گفتی؟
گفتی باز دوقطره بارون نریخته سیمایِ نازکِ ارتباطات ریخت بهم؟
فکر کردی من اونجا نبودم؟
نه عزیزم تو اونجا بودی، نه اون جا، هر جا من بودم تو هم بودی. چرا گفتی به قدر کافی ثابت کردم که عاشقتم، من که هنوز اوّلشم، می‌خوای بگی برو، ببین این راهش نیست تازه اگه باشه من نمی‌تونم. منی که چشمِ دیدن اون آدمایی که یه ذرّه دُوسِت دارن هم ندارم، منی که ساعتایِ استراحت و تفریحت تا تموم بشه هزار بار تموم می‌شم، منی که وقتی می‌خوام از خونه برم بیرون هزار بار گونه‌های ماهِ خاطره تو رو با احترام می‌بوسم چه جوری می‌تونم برم؟
برم عاقل شم، مثل تو بشم خوبه؟
به جون خودت که می‌میرم اگه کسی قسمم بده اوّلی، دوّمی، سوّمی، آخری، همش خودتی. من فدای مریم گفتنات، من برم سراغ کدوم شاعر؟ شعر چه کسی رو واست بنویسم وقتی آسمون تویی، ستاره ش تویی، باغچه ش تویی، گُلش تویی، ایوونش تویی، بارونش تویی، لیلیش تویی، مجنونش تویی، فوّارش تویی، گلدونش تویی، اصلاً همیشه همش فقط تویی.
یه جا شنیدم یکی می‌گفت اسم اوّلین فرشته خدا سارا بوده نه اینکه بگم اون راست نمی‌گه امّا نمی‌دونم چرا فکر می‌کنم تو بودی، این جوری نگاهم نکن، نگو بعضی وقتا خودمم باورم نمی‌شه که کسی این قدر دوسم داشته باشه بنویسم حق با تواِ...، بار آخرم بود و...، خیلی فاصله گرفتیم و...، خیلی روزاس که گذشتیم.
اما اگه تو می‌خوای یادم بده، چون تو می‌خوای یه وقتا عاقل‌تر بشم، یه وقتا واسه حفظ یه چیزایی که ما می‌گیم رفتنش بهتره و مَردم می‌گن موندش، یه کارایی را باید بگذاریم کنار اما چه جوری؟
دیدی ستاره‌ها فقط خونه ماه می‌رن عید دیدنی، تو که ماهی پس تو خونَتون همیشه عیده بذار واسه همیشه بیام خونه شما عید دیدنی، آخه من فقط تو رو دوس دارم، جرمه؟
دلم می‌خواد یه جوری زندگی کنم که آدما بهش می‌گن عجیب، فقط به تو سلام کنم، فقط با تو حرف بزنم، فقط واسه تو دعا کنم، فقط تو چیز یادم بدی، دسم فقط تو دسِ تو باشه، فقط تو بهم بگی مریم، فقط مریم تو باشم، بجاش تو هم فقط مالِ من باشی.
می‌دونم این دلیل واسه آدم‌های اینجا قانع کننده نیست که ما بگیم چون اینجا همه باهامون حرف می‌زنن بعدشم به هم حسودیمون می‌شه، می‌ریم یه جای دور، نه حواسم یه لحظه بیشتر رفت پیش تو، من حسودیم می‌شه تو رو که می‌دونم، آخرش اینه که ملاحظه مو می‌کنی البتّه ببخشیدا، ولی اونم شک دارم عزیزیم ما محکومیم به تحمّلِ آدمایی که زندگیمونو چه بخوایم چه نخوایم می‌سازن، اما من می‌گم بیا بریم یه جا که هیچکس نباشه که حتی اسمتو یاد بگیره چه برسه به اینکه صدات کنه. یه جا شبیه جزیره، گرچه تو خودت برمودایی.
آدم می‌شکنه تو نورِ اون چشایِ مثِ اقیانوسِ نازت، تا دنیا دنیاس زیرِ دینِ این چشمایِ معصوم ت می‌سوزم، دیدی فوّاره‌ها تو راه آسمون می‌شکنن؟
دیدی گل سرخ وقتی می‌خواد واسه پروانه‌ها جا بازکنه، دیواره‌های قلبش ناخواسته تَرک می‌خوره، من یه وقتایی اونجوری دُوسِت دارم، نگو پرده‌های حریر شرمو زذم کنار، می‌خوام این احساس به آتیش کشیده شده زیر رواقهای طلایی نازکردنات یه هوایی بخوره، خیلی آروم واست می‌نویسم، نبینم دلت از من بگیره، نبینم واسه من اخم کنی واسه دیگران بخندی، نبینم یه جوری تلافی کنی که گونه هام از خجالت چشم‌های مهربونت سرخ‌تر بشن.
به اندازه کافی امروز زخمِ حسادتامو بسی، تو این عصرِ بی‌مهری که رو هویت آدم‌ها قیمت می‌ذارن نکنه هوس کنی بیمار عشقتو عوض کنی، نکنه خسته ت کنم، نکنه بری سراغِ یکی دیگه که جنون عشقش کمتر می‌بره، نرو، من به اون آدما به همشون گفتم شعرا واسه تواِ... همش حتّی اونا که هنوز نوشته نشدن اونا که تو چندفرسخی نوشته شدن، و خیلیای دیگه، عزیزم زندگی من بخوای نخوای مال تواِ... آخه تا عاشقت شدم شاعرم کردی، خودت نوشتی، بازم واسم بنویس، غزلت آرومم می‌کنه، نگاهتم که دیگه هیچی، باهاش زندگی می‌کنم.
خلاصه که حسابی رو اسم همه خط کشیدی، رو تموم شماره‌های جدول دلم، عمودی، افقی، اون خونه سیا‌ها، اون حرفای جا افتاده، اون خطهای وسط به خدا همش توی، آخه من از دستِ تو چیکار کنم؟
قول می‌دم اگه اونی که می‌خوای نیستم یادم بدی زود یاد می‌گیرم، همونی می‌شم که می‌خوای، مثِ حال و هوای آسمون یه وقت نم نم، یه وقت رعد و برق، یه وقت تگرگ، گاهی هم آفتاب بستگی به چشای تو داره، اینجوری خوبه؟
اون وقت ممکنه دوسم داشته باشی اگه نمی‌تونی دوسم داشته باشی‌ام لااقل یه قول بهم بده، بیشتراز این از چشات نیفتم، چون بی‌تو می‌میرم.

رفـت حاجی به طـواف حرم و باز آمـد
ما به قربان تو رفتیم و همانجا ماندیم

(کسی که راهِ رسیدنِ به تو را بلد است اما نام شاعرِ این شعر را نه)

ادامه نوشته

نامه هفتم


نامه هفتم


 لطفاً آن قدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بیاموزم.

به نام او که با اهدای شمس به فریاد مولانا رسید.
سلامم را می‌نویسم که زحمت گشودن لب‌هایت برای پاسخش را نبینم، نکند لب‌هایت برای پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی امّا از روی اجبار.
فدایت شوم همین که ته دلت چیزی مثل پاسخ تکان بخورد برایم کافی ست.
حقیقتش این بار که برایت می‌نویسم نه شب ست، نه سکوت، فقط عاشقی ست و پاییز فصل دلتنگی پرنده‌هایی که به جرم نداشتن بال مجبور شدند در پناهِ چند نارونِ خشک بماند تا برفهای سپید زمستان آب شود.
نازنین من! می‌شود بگویی با چه زبانی بگویم که پروانه پریشان نگاهم هنوز زیر دینِ نیلوفری شمع مهربانیهای تُست، من التماس کدام گلدان را بکنم که لطافتِ شمعدانیهای صورتیش را به پای حقارت واژه‌های بی‌تقصیرم بریزد.
تقصیر آسمان نگذار سرنوشت خودش اتّفاقهای زندگیم را خط خطی کرده بود خودش هم دلش به رحم آمد و ترا از خدا برایم امانت گرفت.
همیشه یک چکّه از شبِ گذشته در سوال و جواب و سرزنش‌های نیمه شبِ وجدان، از خود می‌پرسم که تو چگونه مثل هیچکس نیستی.
یلدا تجسّمی از پریشانی زلفهای بی‌نظیر تُست وقتی یک باغ پر از بید مجنون در آن حیران می‌ماند و پاییز تکّه‌ای از تصوّر اندوه تُست وقتی متین و آرام روی برگ‌های ارغوانی زیر سایه بلندِ یک سپیدار پخش می‌شود و من مهاجر‌ترین مرغی که سرزمین تک تک نگاههای ساکنان اینجا را به هوای صیّادی از تبار فرشته‌های قصه‌های دور گشت و همچنان در بی‌آشیانی بسر برد تا آنکه تو...
بگذار اعتراف کنم تو نیستی همه غریبه‌اند، آشنائیشان را به رخ بیگانگیم می‌کشند و من بی‌آنکه اعتنایی کنم به نرمی عبورِ یک قاصدک از سر انگشتان لطیف یک پونه وحشی از کنارشان می‌گذرم و با مِهی از جنس نیاز به پنجره‌ای از نسل دل‌های شکستنی با سرخی غروب یک انتظار ناب آمدنت را نقّاشی می‌کنم و خدا بی‌صدا به تو الهام می‌کند که آن دخترکی که پاییز آن سال از عشق تو دیوانه ترینش کردم دیگر نزدیکست هوای تکرارِ قصّهمجنون در بیابان سرگردانی به سرش بزند و تو می‌آیی و با اشاره‌ات می‌پرسی مگر من چقدر دیر کردم که تو دوباره...
حق با توست عزیزم من دوباره...
من امروز باز هم از آن دوباره‌ها شدم از آن‌هایی که درمانش تنها به پایان رسیدن در معبدِ نارنجی شانه‌های توست.
سال‌ها برای اوج مبتلا شدم به نیّت بی‌بازگشتی به حافظِ چشمانت تفأّل می‌زنم و تپش‌های نا‌منظّم قلب عاشقم را آن قدر با ریسمان تمنّا به ضریح نقره اب نگاه تو می‌بندم که یک شب محض خاطر آورگان تپّه معراج، شقایقِ حریم آسمانیِ قلبت را به روی اعتماد یک مجنون بی‌تیشه بگشایی.
بی‌تیشه‌ای که توشه‌اش رنج است، رنجی که از دوریِ تو می‌کشد و غم انگیز‌تر اینکه قهرمانی به نام تقدیر خواسته یا ناخواسته این تیشه را در قلب تو فرو می‌کند، حالا بیشتر برگ‌ها به احترام تو ریخته‌اند و من شبی زیر بارانِ لطف پاییز به روی برگهای سرخ و زردِ نمناک از اشکِ آسمان سجده خواهم کرد.
برگ‌ها از آدم‌ها قدر ترا می‌دانند، من بیشتر از برگ‌ها.
اما نمی‌دانم چگونه بگویم که می‌دانم، هیچ نمی‌دانم جز قدرِ ترا.
صدای به هم خوردن بالِ معصومِ فرشته می‌آید انگار آمدن تو نزدیکست در متن سرگردانیم یک تکّه فانوس پیداست.
درختِ سیبی آمدن ترا به مناجات نشسته است آهی بلند از ناحیه مرطوبِ گونه‌ای شرجی در حالِ صعود به قلّه آسمانهاست، کسی نامرعی احتمال آمدن ترا به ستاره‌هایی که پشت حضور شب به خواب رفته‌اند تبریک می‌گوید.
                                                   من می‌روم تا تو بیایی، دیگر رسیدی، رسیدنت مبارک.

ادامه نوشته

ششمین نامه


ششمین نامه


بنام معبود پاییز و عشق و دلبستگی
بی‌بهانه سلام.
پاییز گوارای وجودِ نازنینت نازنینِ مریم، با روزهای مانده به آغاز چه می‌کنی؟ راستی چرا هر چه می‌شمارم تولّدت نمی‌شود، کاش می‌شد من تقویم را ورق بزنم و آنوقت بگذریم...
هر روز روز تولّد توست، هر وقت برگی می‌افتد مرغی بال باز می‌کند، غنچه سپید مریمی عاشق، عکسش را در آب برکه‌ای زلال می‌بیند و خود را نمی‌شناسد. هر وقت آسمان بغض می‌کند باران گلوی شمعدانیهای صورتی را کم کم رنگ می‌بازند به هوای آمدنِ تو تازه می‌کند و هر وقت می‌آیی و دلم می‌خواهد بمانی امّا می‌روی.
من و پاییز قرار گذاشته‌ایم به آن سه فصل دیگر هم سپرده، امسال زود‌تر تولّدت می‌شود، لطف می‌کنی کمی زود‌تر کبوترانِ هلاکِ چشم به راهِ صحنِ خیس از اشک دلم را به آرزو‌هایشان برسانی.
زیبای من،‌ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و‌ای تنها بهانه آوردن هر بهانه دیوانه برق نخستِ نگاه توام با یک جور بی‌تابی از نوعِ بی‌بازگشتش.
می‌دانی که چه می‌گویم تنها تو می‌دانی، دیگران اگر بخواهند بدانند هم نمی‌توانند. فدای انعکاس فروغ بی‌نظیرِ چشمانِ روشن معصومت، محض خاطر تولّدت از آن جواب‌هایی برایم بنویس که جادو می‌کند.
دلم تنگست برای خودت، تولّدت، جادویت، سرزنشت هر چه به جز سفرت.
بگذار پرنده سرگردان نگاهم در پناهِ آلاچیق مژگانِ مجنونت تا ابد احساس آرامش کند و آتش عطشم را با جرعه‌ای هیچکس هرگز از هیچ چشمه‌ای ننوشیده، خاموش نه، شعله ور ترش کن.
من کبله خوشبختی ترا روزی با گلهای شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنسِ پناهِ پروردگار خواهم ساخت و قشنگ‌ترین لحظه‌هایم را به پای ساده‌ترین دقایقت خواهم ریخت تا باز هم بدانی که من عاشق‌ترین پروانه‌ات بودم، مجنون‌ترین دیوانه‌ات هستم و چه بخواهی، چه نخواهی در خانه‌ات خواهم ماند با عاشق‌ترین لهجه‌ای که لیلای با وفا سال‌ها زیر سایه خورشید در صحرا آموخته است با یک سبد آرزوی در حال رسیدن و سرخ‌ترین حسّ پرواز مرغی که می‌داند هرگز نمی‌رسد نه تنها نمی‌رسد نه تنها به تو بلکه به هر کس که روزی، ثانیه‌ای در این دنیا بوده، به کسی که فرصت دارد هنوز هم در این دنیا باشد و کسی که در تالارِ انتظارِ سرنوشت، شمارش معکوس خود را برای به دنیا آمدن آغاز کرده است.
تولّدت را تبریک می‌گویم، دیر نیست روزی که همه به قول سهراب ترا به هم تبریک می‌گویند. نازنینی حرف قشنگی برایم نوشت با یاد او برای تو می‌نویسم:
                                                                                   لمسِ بودنت مبارک.

ادامه نوشته

نامه پنجم


نامه پنجم


سلام همسفر
امّا سلام نه، چرا هیچ کس هرگز حواسش به این نرفت که سلام اولین ستاره ایست که به مخاطب چشمک می‌زند و بعضی‌ها حتّی برای خریدن کمی توجّه درشتش می‌کنند و نکند چشمکِ سلام چشمان مخاطب را ببرد به...
بگذریم یکی نیست بگوید چه فرقی می‌کند گیریم که اوّل نامه‌ها سلام نمی‌کردیم باید یک واژۀ در به دری پیدا می‌شد که با آن آغاز کنیمیا نه؟
نه اینکه اسم خودش را بنویسی امّا باز هم نه، با اسم او که آغاز کنی دیگر ادامه دادنش جرأت می‌خواهد.
بگذار مثل همیشه همه این کار را طبق سنّت انجام دهیم و فقط بنویسیم سلام.
ببینم چه کسی حواسش پی چشمک و درشتی سلام است و چه کسی حواسش با سلام نامه که هیچ با اشاره و ادامه هم به این سادگی‌ها پرت نمی‌شود، باور کن قصّه سلام را طولانی کردم که دیر‌تر به اصل برگردیم.
حقیقتش حالت را جور دیگر هم می‌شود پرسید. پس نوشتن نامه به خاطر دوری ِ راه نبود. این بار برایت نوشتم تمام آنهایی را که یک بار از خودم پرسیدم و در جوابش ماندم خیره به طاق، طاقی که پر از دعاست و آرزو.
می‌دانی! نمی‌دانم چرا مدتهاست هر چه می‌خواهم فرقی نمی‌کند برای چه کسی می‌رود آن بالا، بالای طاق نور چراغ را طواف می‌کند و بر می‌گردد. لااقل مثل پروانه عاشقانه نمی‌سوزد که دلم نسوزد بر می‌گردد‌‌ همان جای اوّلش.
مهم نیست اولین سوالم این بود چرا همیشه یک دلیل برای آمدن داریم و هزار بهانه برای نیامدن، یک دلیل از آنِ تقدیریست و صد‌ها بهانه برای تأخیر.
امشب نه برف بارید و نه باران، نه آسمان حتّی از عاشقانه‌ترین لحظه دو پرنده جا مانده از غافله عکس یادگاری انداخت.
هوا هم صاف بود، انگار هیچ اتّفاقی نیفتاد زیبا. تقویم و سال و ماه از دست آسمان هم در رفته است، نمی‌دانست به قول آن شب تو امشب باید طبق آن قرارداد نه چندان دورِ محکم امضا نشده یک جور ثابت کند که آخر هفته است.
مگر نگفتی آسمان انگار قرارست دیگر همیشه آخر هفته‌ها ر‌هایش کنیم... من امشب اشکی ندیدم نه اینکه جایی پشتِ کهکشان راهِ شیری دور از چشم ستاره‌های بی‌چشمکِ اقبالی که دیگر کمتر علامت یمن و مبارکی می‌دهند برای صافیش، بی‌ابریش و تنهائیش گریسته باشد.
چرا همیشه فکر می‌کنیم که آسمان تنها به حال تنهائی ما اشک می‌ریزد. ببینم آسمانِ به این بلندی نباید صاحب غصّه به این بزرگی باشد؟
هیچ از خودت پرسیده‌ای گنبد آسمان چرا خم است؟
چرا کسی از خودش نپرسید؟
چرا یک شب نرویم سراغ حال و هوای آسمان ببینیم او کجا کسی را گم کرده است و قامت نیلی بلندش زیر بار منّتِ کدام چشم شکسته است؟
نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم آسمان عاشقِ دریاست و قصّه این دو، چیزیست شبیه قصّه خورشید و ماه که بر خلاف خیلی افسانه‌ها از روی عشق به هم نمی‌رسند. فکرش را بکن، اگر خورشید و ماه به هم می‌رسیدند چقدر قلب باید قربانی در آغوش کشیدنِ دو معشوق می‌شدند. آن دو قربانی می‌سوزند تا ما نسوزیم امّا باید به آنهایی که هنوز طبق فرضیه‌های محکم علمی می‌پندارند ماه از خورشید نور می‌گیرد بگویم شاید حق باشماست امّا تنها در نتیجه هم عقیده‌ایم نه در راهِ حل.
من نباید برای تو بگویم تو که کلّی مجهول و معادله حل نشده را ذوب کردی.
ماجرا اینست که یک شب تمام طاقت ماه که نورش بود تمام شد و خورشید جور فداکاریِ او را هم کشید، این شاید‌‌ همان گذشتی ست که در قصّه‌هایت گفتی لازمست.
این حکایت خورشید و ماه بود. حالا آسمان هم همینطور، فکرش را بکن اگر آسمان و دریا به هم می‌رسیدند چه اتّفاقی برای ساحل و ستاره‌ها می‌افتاد.
گرچه دریا کمی خوشبخت‌تر است، دریا لااقل هر ثانیه یک عکس جدید از آسمان می‌بیند امّا آسمان چه؟ کلِ صندوقچه کهکشانِ راهِ شیری را که بگردی فکر می‌کنی یک عکس از دریا پیدا کنی؟
معلومست که نه، آنوقت آدم‌های عصر ما کسی را که عمری در کنارشان بوده به بهانه هیچ به امان سرنوشت می‌سپارند و می‌روند پی زندگیشان.
نه عزیزم اینگونه به آن نقطه دور پرسشگرانه خیره نشو، وقتی می‌گویم همه، سریع با خودت جمع نزن، تو همیشه خودت را از همه تفریق کن.
لااقل وقتی قصّه‌های به قول خودت پُر فراز و نشیبم را می‌خوانی ویا می‌شنوی.
اگر مثل همه بودی که، راز رسیدن امّا ماندن آسمان و دریا را برایت نمی‌نوشتم. راستی چرا راحت برای تو می‌شود نوشت؟
امّا آدمهای اینجا، این عصر به اصطلاح پُست مُدرنیست با شنیدن این قصه پر از حقیقت آن جور که باید نگاهم نمی‌کنند گر چه مهم نیست، مهم این است که تو چگونه نگاهم می‌کنی چکار دارم به نگاهِ دیگران.
خلاصه که امشب هر چه دنبال بهانه گشتم پیدا نشد مثل کسانی که می‌خواستند یک جور آرام کنند و آرام شوند به احترام حرف تو که نباید فانوس بدست گرفت وگشت، بی‌فانوس تنها با نور شمع آن شمعدان قشنگت گشتم. انگار امشب از آن شب‌ها بود که اگر حقّ انتخاب داشتم نقاقشیش می‌کردم اما حیف که نشد.
آسمان و دریا رسیدن را بلد بودند و به هم نرسیدند اما من نقاشی را بلد نبودم و برای تو نکشیدم، نواختن هم همینطور.
برای کسی که حرف و سکوتش، دوری و دیدارش، ماندن و رفتنش و پاسخ و اشاره‌اش یک سمفونی رویایی با تک نوازی هنرمندانه یک شب بارانیست چه می‌شود نواخت جز سکوت.
می‌دانم این‌ها توجیه به تأخیر انداختن دیدار نیست نگو گذشته‌ها گذشت نه اینکه ما گذشت کنیم تا بگذرند، و گرنه امروز‌‌ همان فردائیست که دیروز در انتظارش بودیم. دیروز هم به این زودی‌ها گذشته نمی‌شود. ببخش قرار بود من و تو لااقل برای خودمان مثل همه نباشیم اما من شدم زود‌تر از آن وقت که باید می‌شدم من هم به تو از آن حرفهایی زدم که همه می‌زنند حتی رنگ جمله‌هایم عوض نشد طعمش را نمی‌دانم.
کسی که به قول تو با غم خوشحالست چرا باید به تو بگوید در شادی‌ها و چند نقطه چین... چون ماندهام در حیرت این جمله تکراری.
اینکه خواستم اولین خاطره‌ها تمامش محض خاطر غصه‌ها و به اصطلاح همدردی‌ها باشد قبول نیست. تو خودت گفتی لذت رفتن و عیادت از شنیدن تبریک تولّد قشنگ ترست و من شاید تحمل دیدن کسی که در عین به دوش کشیدن غصّه‌هایش باید غم‌های دیگران را هم از آمدن تا رفتن بدرقه کند نداشتم این شاید یک بهانه شاعرانه است شاید هم یک حّس عاشقانه.
نمی‌دانم چرا بار اوّل اینقدر سخت نبود. این حس اوّلش مثل چند قطره رنگ که روی بومِ نقّاشی یک نقّاش ناشی پخش می‌شود کم رنگِ کم رنگ بود.
امّا امروز و امشب هوا جور دیگری بود گرچه این‌ها باز هم جزو آن هزار بهانه نیامدنست.
شاید اگر امشب آسمان به وعده‌اش عمل می‌کرد تمامش از باران برایت می‌نوشتم و نمی‌رفتم سراغِ تبرئه دلی که مانده بود سرِ آمدن ونیامدن، امّا انگار آسمان هم بدش نمی‌آمد قصه‌اش را برای تو بنویسد و خودش یک بار هم که شده دور از چشمِ ساکنانِ این کره شاید گرد برای تنهائیش گریه کند.
یقین دارم امشب دریا طوفانی بوده است، شاید آسمان تمام اشک‌ها را سپرده دستِ دریا، کاش می‌شد سراغِ ماهی‌ها رفت و از آن‌ها پرسید، تصوّر می‌کنم آن‌ها قصّه آسمان و دریا را سینه به سینه برای هم حتی برای آن ماهیِ سرخ توی تُنگِ هفت سین شب عید نیامده هشتاد، یکبار تعریف کرده‌اند، نگاه کن تازه آخرهای پاییزست و همه پرنده‌ها تقریباً رفته‌اند جاهای گرمِ دور، امّا من همچنان مثل آن پرنده‌ای که شاید به خاطر برخود سنگِ‌‌ رها شده از تیرکمان کودکی با بالش، پروازش چند روزی به تأخیر افتاده است. این قدر شاخه عوض می‌کنم، نمی‌دانم اگر فصل تولّد تو بود و هوا و شاخه‌ها برای نشستن آماده‌تر بودند از کجا‌ها برایت می‌نوشتم بگریم..
تو که هر چه بخوانم نه اعتراضی، نه شکایتی، نه... تنها نگاه نافذی که شعاعش مثل نور معصوم یک شمع بلند تمام فضای اتاقت را روشن می‌کند، راستی حالا که حرف شمع شد تو فکر می‌کنی که شمع عاشق ترست یا پروانه؟
من مثل کسانی که به حرفهای خودشان هم عمل نمی‌کنند زیر نور شمع شب را صبح می‌کنم امّا اینجا می‌نویسم چرا ما آدم‌ها مخصوصاً روز تولّدمان عاشق‌ترین سمبل دنیارا قربانی نسیم زودگذر شادی‌هایمان می‌کنیم این را می‌نویسم اما باز هم روشنش می‌کنم نمی‌دانم چرا.
شاید زیر نور شمع می‌شود چیزهایی را دید که زیر نور خورشید همیشه پنهاست. شمع زیباست اما نه در جمع، شمع راباید در تنهایی روشن کرد، پا به پایش آب شد و... وقتی تمام شد روح عاشقش را سپرد دستِ یک صندوقچه نقره‌ای زلال.
خاکس‌تر شمع تولّد نیامده یکی گاهی به وجود هزار چشمِ درخشانِ بی‌فروغِ رنگ خورشید می‌ارزد.
ببین از کجا به کجا رسیدیم حالا دیگر هم شمع دارد تمام می‌شود هم نامه تو.
خوبیِ شمع این است: طفلکی آن قدر بی‌آزارست که خودش تمام می‌شود امّا نامه ترا چه کنم؟ نامه تو که تمام نمی‌شود باید تمامش کرد و چیزی را نمی‌دانی چگونه آغازش کرده‌ای چگونه می‌توانی تمامش کنی؟
ببین تو خودت مثل شعر، مثل چشمه، مثل برفی که از آسمان روی قلّه می‌نشیند وبه خبر سلامتی آسمان را با سرازیر شدنش برای دریا می‌برد آمدی سراغِ افکار آشفته من، خودت نوشتی، حالا تو می‌دانی و نامه نیمه کاره‌ای که تزئینش کنی.
برای بار هزار و نمی‌دانم چندم من که کوچک‌ترین دخالتی در چیدن این قصّه‌ها کنار هم نداشتم چرا فقط رازِ آسمان و دریا را گفتم آن هم چند جمله بیشتر نبود خودت نامه را جوری که به لطافتِ روحِ یلدائیت بر نخورد و بلور رویاهای هرگز به زبان نیامده‌ات تَرک برندارد و غرورِ آرزوهای نمی‌دانم چه رنگی شاید سبزت زیر سوال نرود تمامش کن.
این جمله را از قول خودم می‌نویسم هوای هوایت را داشته باش سرما کم کم دارد می‌شود فرمانروای سرزمینمان، لطفاً نگذار هر کاری دلش خواست و با زمین کرد با دلِ تو هم بکند.
قبول کن بی‌دلیلی گاهی قانع کننده‌ترین دلیل دنیاست، باور نکن کسی که از عشق چیزی می‌داند حالش خوب باشد حتی اگر بر عکسش را به تو گفت.
وی‌ترین زندگی بدون غصّه کوکِ سازِ تماشای چشم‌ها را به هم می‌ریزد، مهمّ مرتّب چیدن آن هاست.
دیگر حرفی نیست جز اینکه خداحافظی نوعی سلام عجیب برای آغاز نامه بعدیست که هر وقت اراده کنی می‌نویسمش.
مراقب زندگی باش یه شب که توی آذره اون جور که خواستی رویا‌ها مهِ داره و زمین تره تو روزایی که می‌گذرن همه شبیه هم شدن مثل همه نباشی و این جور بمونی، بهتره من دوس دارم هرچی می‌خوای یه شب برآورده بشه همین به جز این چی بگم، این دیگه حرفِ آخره.

ادامه نوشته

نامه چهارم


نامه چهارم


سلام عِطر گیج کننده بهار نارنج‌های اواسط اردیبهشت، چشم شیطان دور! خوبی که، سراغی از ما نمی‌گیری مگرنه؟
همین مهم است وگرنه آواره‌ای مثل من که سراغ گرفتن ندارد حق با توست بروی کجا؟
پی چه کسی سراغم را بگیری؟! چه نشانی‌هایی بدهی، بگویی ببخشید آقای محترم، آن دخترکی که به هوای من هر شب پشت پنجره مو پریشان می‌کند را ندیدید؟
مردم این عصر را می‌‌شناسی اگر کلّی هوای حرمتت را داشته باشند جوری نگاهت می‌کنند که خودت ترجیح می‌دهی بروی تا بمانی.
دیوانه تو همچنان مجنون است و زنده، این حرف‌ها چیست؟ دشمنت شرمنده. پریشب‌ها که اینجا باران آمد و انگار چند جای دیگر زلزله، یاد یک چیزی افتادم.
اوّل این را برایت بگویم اینجا یک بار برای همیشه زلزله آمد که تو باعث ش شدی، اینجا یعنی دلم را می‌گویم، چه زلزله‌ای!
یک جای نشکسته و تَرک نخورده توی کلبه نماند عجب قیامتی کرد آن رعنا قامتت بگذریم...
حرف باران بود من تصوّر می‌کنم اوّلین دروغِ ناخواسته دنیا را کتابهای فارسی کلاس اوّل به ما گفتند تو یادت مانده؟
نوشته بود آن مرد در باران آمد این کجایش درست است؟
خودت قضاوت کن اولاً آن روز هوا صاف بود. تازه مهمّ‌تر اینکه تو نیامدی آن بیچاره‌ای که در آن هوای صاف دیگر نتوانست مانع رفتنش شود من بودم نه تو.
تو راحت ایستاده بودی آنجا که روی تابلوی بی‌نئونش عکس لاله بود و این من بودم که اینگونه، فراموشش کُن، اینگونه نگاه نگاه نکن چه منّتی معلوم است که من منّتِ روشنیِ آن چشمهای بی‌مثالت را تا آخر دنیا می‌کِشم فرقی نمی‌کند چه کسی اوّل می‌آید مهم این است که چه کسی تا آخر عمر می‌ماند، چه کسی تا آخر می‌ماند، چه کسی زیر قولش نمی‌زند.
خلاصه حرف دروغ کتاب فارسیِ اوّل بود راستی چه خوب این شاید یکی از تنها ویژگیهای مشترک ما باشد وقتی احساس می‌کنم تو هم پشت نیمکت یا شاید روی صندلی تکی‌ات از بس که همیشه تکی، در هفت سالگی‌‌ همان کتابی را که من ورق زدم ورق زدی احساس پرواز می‌کنم.
مهم این است که تو آمدی، بگذریم که هوا صاف بود و... می‌توانستی راهم ندهی امّا دادی، تازه حکایت کلاس اوّل همین یک دانه نبود تکلیف دارا و سارا هم هیچ وقت روشن نشد هیچ کس نفهمید آن‌ها واقعاً چه نسبتی با هم دارند و دارا چرا باید حتماً انارش را به سارا قسمت می‌کرد، اصلاً دارا به سارا انار داد؟ سارا چی؟ دستش را رد کرد یا انارش را گرفت؟
و این انار آیا با آن انار شعرهای سهراب که سمبل عشق است ارتباط داشت یا نه؟
راستی چرا بابا آب داد مگر همیشه روزهای هفت و هشت سالگی و بچگی هر چه می‌خواستیم نمی‌رفتیم سراغ مادر؟
می‌دانی من کلّی فکر کردم گناه واژه مادر این است که سخت‌تر از بابا می‌توان آن را نوشت،
امّا به یک نتیجه دیگر هم رسیدم آن‌ها هیچ وقت توی املاهای کلاس هفت سالگی سفر را یادمان ندادند شاید می‌دانستند بعضی واژه‌ها مثل درد، کشید نیست نه نوشتی.
و تو اوّلین کسی بودی که بعد از سال‌ها عبور از یاد نگرفتن این لغت به من فهماندی که سفر چه واژۀ پر غصّه و پر قصّه ایست.
نگو خاطرات کلاس اوّلم را چرا برای تو می‌نویسم آخر تو همانی که قرار بود در باران بیاید، زیرا این همه سال نزنی، نگویی که چون منِ مجنون سراغت آمدم هوا صاف بود، تو آن نیستی نه عزیزیم، من یقین دارم به خدا تو همانی.
حتماً که نباید باران از آسمان بیاید شاید منظور کتابِ فارسیمان آسمانِ چشمان من بوده، اگر اینگونه بوده که حق با اوست البته بعد از تو.
باید بروم سراغ مجموعه یادگاریهای دبستان و از آن کتاب معصوم کلّی عذر خواهی کنم، تهمت به یک کتاب آن هم فارسی و غریبی چون فارسیِ کلاسِ اوّل گناه کمی نیست.
از این‌ها که بگذریم نکند مثل درس کلاس دوّم، دوستان جدید پیدا کرده‌ای که دیگر نه یادی و زنگی، نه حرفی و درنگی و نه اشاره قشنگی. نمی‌دانم یک رنگی یا مثل غروب‌های رنگ پریدۀ پاییز کم رنگی؟
مهم نیست هر چه میل توست من که نمی‌توانم از دَم سپیده تا آخر شب به ستاره‌ها بسپارم بیایند انتظارت رفت و آمد ترا بکشند.
اصل کار دل مهربان شاید هم کمی نامهربانِ پر از شیطنت تُست که خلاصه قصه آن را می‌توان راحت توی چشمان قشنگت خواند.
یادت هست یک شب به من قول دادی اگر باران نگیرد می‌آیی، باران گرفت باور نمی‌کنی امّا ذوق کردم که باز هم حرف تو شد. گفتم: حتماً دلت نبوده بیایی مانده‌ای توی خجالتِ این چشمهای پر از التماسِ من.
یک آه از روی ناچاری کشیده‌ای و مرغ آمین هم‌‌ همان دقیقه آهت را برده بالا پیش خدا بعد ابر و بعد هم باران.
من فدای آه دلِ زلالت که هنوز حرفش از ژرفش پر نکشیده مرغ آمین پیش خداست تا آنرا برساند.
دلِ زلال هم عالمی دارد خوش به حالت، خوش به حال آن دوست یا چه می‌دانم دوستانِ جدیدت، کاش لایقت باشند، کاش قَدرت را بدانند به آنها بگو که چقدر ماهی، نه تعریف نیست، این تکلیف است. بگذار بدانند با چه کسی طرفند تو ماهِ شبِ... نه تو ماهِ همه شبهایی، خسته‌ات کردم. به چشمانت بگو قطع نکنند خودم رفعِ زحمت می‌کنم. بندبند وجودم به تو سلام می‌رسانند کسی که اوّلین مشقِ کلاس اوّلش دیوانۀ تو بودم هیچ کس حتی معنای دیوانه شدن را نمی‌دانست.
عجب دوستت دارم، ساده دوستم نداشته باش امّا نرو، من به همین دوست نداشتن و بی‌جوابی و سفر نیامدن و ناز خریدن و سوختن و مردن و ماندن راضیم تو هم به همین راضی باش. من چیزی جز این نمی‌خواهم بگذار همین جور مثل برفی که از کوه سرازیر می‌شود، مسیر آسمان راطی می‌کند و دوباره به دریا باز می‌گردد، تا همیشه دوستت داشته باشم.
                                             کسی که چه برف ببارد چه باران، تنها به یاد تو می‌افتد.

ادامه نوشته

نامه سوّم  


نامه سوّم


به نام او که آنقدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد.
نمی‌دانم شاید سلام،
گاهی دلم می‌خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را می‌دانم.
اغلب دلم برایت تنگ می‌شود هر لحظه یک بار تنفّست می‌کنم. جای تعجّب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف می‌زند خودت قضاوت کُن که اوّل دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه‌اش کردی.
ای وحیِ، الهام تمام،‌ای خودِ حقیقت،‌ای سوال همۀ جواب‌ها وای جوابِ همۀ سوال‌ها، زمستان است ولی ماهِ به بار نشستنِ شکوفه‌های کالِ درختِ نیاز، دیروز آسمان به خاطر دخترکی معصوم که رویاهای عاشقانه‌اش برای همیشه میان شدتِ اعتماد به مسافری رهگذر جا ماند، نُقل‌های سپید بر سرمان ریخت تا دخترک یک بار هم که شده بخش کوچکی از آرزو‌هایش را گل داده ببیند.
دیروز باران هم بارید و من به یاد درسِ لطیف عصر هفت سالگی پشت پنجره ماندم تا او بیاید.
آن وقت‌ها می‌گفتند او در باران آمد و من از آن وقت تا وقتی تو آمدی انتظارت را می‌کشیدم بی‌آنکه بدانم گم شده‌ام کیست و دیروز هر چه نگاه به پنجره ریختم او نیامد و یا نه دیوانگی ست ببخش، تو نیامدی.
می‌دانم قرار نبود که بیایی و چه زیبا می‌شود کسی وقتی بیاید که قرار نیست.
راستی آن چیزی که سال‌ها پیش بردی حالا کجاست؟
اینگونه نگاهم نکن، دلم را می‌گویم. تنهایی گاهی سبب می‌شود که در دامنه‌های زندگی اتراق کنی و بار تحمّلت را بر شانه‌های کوه بگذاری تا خستگی‌ات کمی در برود.
راستی چه حکمتی ست که من بیشتر، غروب‌ها دلم برای تو می‌شود! نه فکر کنی که خورشیدی، نه عزیزم خورشید شب‌ها می‌رود و گل‌های آفتاب گردان را به حال خودشان می‌گذارد.
اما جالب ست که تو مهتاب هم نیستی که روز‌ها بروی در حقیقت تو هیچ وقت نمی‌روی که قرار باشد بیایی.
اوّلین باری که رفت هنوز این معمّا را نمی‌دانستم امّا آن وقت که با لحن فریادی‌ات مانع چکیدن اوّلین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوعی ماندنست و تو رفتی که بمانی و ماندی، آنقدر ماندی و از آن سوی دور دستهای مدیترانه برایم خواندی که من با تو و بی‌تو برای تو نوشتم. آن قدر بی‌پاسخ گذاشتی و گذشتی که آخرش نه بخاطر من راستش نمی‌دانم به خاطر که شاید به خاطر خودت برگشتی و همین مثل آن یک دانه عکست که کنار دیوان حافظ و روی طاقچه خودنمائی می‌کند کلّی غنیمت است. بمان امّا این بار به زبان عامیانه بمان، به زبان همه که وقتی تنها می‌شود ماندن کسی را زیر لب با صاحب آسمان‌ها در میان می‌گذارند، یک بار هم به خاطر کسی که یک عُمر برایت مُرد، بمان.
اما لااقل بگو: بنویس، نقاشی کن یا اشاره کن به خاطر او مانده‌ای، منّت چشمان تو هم عالمی دارد ما فوق عالم رویا. 

                                                       در انتظارِ در انتظارت نگذاشتنت

ادامه نوشته

نامه دوّم

زیبا سلام! دیگر نه خط قهوه‌ای مانده که روی فنجان فال من و تو نیفتاده باشد و نه شعر حافظی که در جواب تیّت بعد‌هایمان در نیامده باشد.
هر کدام از خط‌ها و شعر‌ها چندین بار اقبالشان را آزموده‌اند و‌گاه دلخوش و‌گاه دیگر پریشانم کرده‌اند. ستاره‌ها هم که دیگر حرفشان را نزن از تمامشان بیزارم. انگار زمانی که خورشید برای تولّد آن‌ها نور پخش می‌کرد آن دو تا سیاره من و تو جایی پشت ساحل آسمان برای به دنیا نیامدن مشغول نذر و نیاز بودند. شاید هم آمده‌اند و مدتهاست رفته‌اند گل بچینند. این اردیبهشت هم که انگار فقط به فکر بهشتی هاست انگار کسی بهشتش را دزدیده و جایی پشت آرزوهای آنهایی که دنیا دستشان ست پنهان کرده تا مبادا چشم ما به گوشه‌ای از جمال مبارکش بیفتد، تو هم که انگار کسی، چه می‌دانم دستی نامرئی کوکِ گیتار اعصاب نازنینت را بر هم زده است و شاید هم دیگر این سیم برای نواختن ترانه‌هایت مناسب نیست که کمتر سراغِ دست نوشته و نوشتن می‌روی آخر حالا‌ها فقط چیز‌ها دلِ آدم‌ها را نمی‌زنند. مُد شده گاهی آدم‌ها کسانشان را هم عوض می‌کنند بگذریم...
عصری که عشق را با الف بنویسند بهتر از این نمی‌شود. دقّت کرده‌ای آدم‌ها دو دسته‌اند: یا نامه می‌دهند یا ادامه.
آن‌ها که نامه می‌دهند مختصری عاشق ترند آن‌ها نامه می‌دهند و آن آدم‌های مقابل به آزارشان ادامه، مهم نیست اهل تمنّا نبودم و نیستم نازنینِ مریم. محض رضای خدا یک بار به سبک آدم‌های خیلی عادی که همیشه برای جواب دادن به نامه از هر کس که باشد عزا می‌گیرند با حرص پاسخ نامه را بنویس ببینم دنیای بی‌رویای بی‌فردا دستِ کیست؟
یا دستِ کم قرار هست به ما هم برسد یا نه؟!
به فرض مثال که دیدار داغ را تازه می‌کند امّا اگر آن دیدارِ همیشه ارغوانی بعد‌ها وقتی باشد که داغی نباشد چه؟
پاسخش را حتماً برایم با سرُخ بنویس نه مثل تبریکِ عیدت که حقیقتش آنقدر شخص ثالثش پُر رنگ بود که نفهمیدم مخاطبت منم یا دیگری... باشد دیگر از رسیدن و نرسیدن نمی‌نویسم هرجا دلم هوایش را کرد نقطه چین می‌گذارم یکی برای رسیدن و دو تا برای نرسیدن، آخر اگر رسیدن باشد یکی شدنست و نرسیدن یعنی آن دوتا هنوز دورند تا رسیدن. از حق نگذریم چه زود بروم‌های سئوالی جایشان را به می‌روم‌های امری دادند! راستی بروم صفحه بعد؟ عکست خوب نگاهم می‌کند عکس روزهای اوّلت، اجازه داد، تو که اهل این روزهایی، نمی‌دانم شاید دلت اهل شکایت نیست دیگر نه حرف از مشغول بودن می‌زنم، نه آمدن و نه ماندن. یک نتیجۀ شبانگاهی به آموخت اگر کسی، فکری، دلی، یا حتی شماره‌ای، بخواهد مشغول کسی باشد شب و روز و ماه و خورشید نمی‌شناسد. اگر کسی دلتنگِ دیگری باشد آمدن و دیندنش اندک لرزشی در نقطه‌ای از دلِ عاشقش می‌اندازد و اگر اهل ماندن باشد نیاز به سفارش نیست.
خلاصه که خلاصه‌اش کنم این بار از اون دفعه‌ها بود که هیچ بهانه‌ای نبود برای نوشتن، یاد تفاهم نقره‌ایمان بر سر قانع کننده‌ترین دلیل عالم افتادم این بار فقط دلم خواست، خواست تا بی‌بهانه بنویسم و من هم نوشتم و حالا چون تقریباً تمام چیزهایی که دلم دلش می‌خواست بدانی را گفت و من تجربه کردم و برایت نوشتم دیگر حرفی نیست، سفارشی نیست جز اینکه:
چشمای روشنت یه کم کاشکی هوای منو داشت... فقط همین

                   کسی که دست خودش نیست امّا اگر نخواهد هم، همیشه به تو فکر می‌کند.


نامه دوّم


 
ادامه نوشته

نامه اوّل

چه سلامی؟! چه نگاهی! وقتی شانه‌هایت مدتهاست به علامت نمی‌دانم بالست و انگار حالا حالا‌ها هم خیالپایین آمدن ندارد.
چه تابستانی؟! وقتی یک عالمه از برگ‌ها هنوز پایین نیامده به خاطرش خودکشی کردند.
چه گرمایی؟! وقتی دیگر مهِ آهِ من یخِ دستانت را حتی تکان هم نمی‌دهد.
چه بهانه‌ای؟! وقتی تمام بهانه‌ها را گرفته‌ای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت ترست.
چه حرفی؟! وقتی تمام حرف‌ها را زده تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کوچه‌ای نوشتی و من فقط خواندم.
چه سیبی؟! وقتی سرخ را زیر سوال کم رنگِ ماندن و نماندنت کُشتی.
چه توّلدی؟! وقتی تمام شمع‌های دنیا را زیرِ دینِ نازِ سوسوی چشمانت سوزاندی.
چه بخششی؟! وقتی دیگر چیزی، حتی لحظه‌ای درنگ نیست که کسی به تو هدیه نکرده باشد.
چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حرف دوست داشتن هم دوستم نداری.
چه نامه‌ای؟! وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه‌های هفت سین سنّت‌هایمان به آب روان می‌سپاری شاید آن سوی رود نمی‌دانم کجا، کسی با خواندن خطی از آن به زندگی باز گردد.
دریغ از یک شب بارانی، دریغ از بارانی که یک شبِ مهتاب بیاید و محض خاطر صورتی بودن چند دانه شمعدانی قلمه زده گلدانی معصوم آن خانه دور امّا قشنگ، نخستین حرف نمی‌دانم تو را برای همیشه بدزدد و نه بر آب روان بلکه این بار به خاکِ مهربان بسپارد. این دفعه جوری نوشتم که ندانی خط کیست و آنوقت که تمامش را خواندی، یک بار هم کار تو مثل کار ما، از کار گذشته باشد.
 

                                                   کسی که از هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارد

گر ز آزردن من هست غرض مُردنِ من
مُردم آزار مَکِش از پیِ آزردنِ من


نامه اوّل


 
ادامه نوشته