جای خودت را پیدا کن!!!

در دنیا جای کافی برای همه هست. پس به جای اینکه جای کسی را بگیری، سعی کن جای خودت را پیدا کنی.


چارلی چاپلین

Place in the world is enough for everyone. So instead of someone take place, rather than try to find yourself.

دهمین نامه


دهمین نامه 


 «امّا زندگینامه برای شیمای عزیز که از من خواست بخش سپری شده زندگیش را نقاشی کنم.»
به نام آنکه زندگی می‌بخشد تا روزی آنرا خود باز پس گیرد زمستان سال شصت خورشیدی هفده روز بود و هوا هوای سرد دی ماه که آمدنم در بامدادی آرام رقم خورد و بدون هیچ دغدغه و فارغ از گرد هم آمدن‌های خانوادگی نامم را شیما گذاشتند تا یک نام جدید دیگر به خاندان زمانی‌ها اضافه‌ها اضافه شود. اوّلی بودم و عزیز و مثل همه، یادم نیست که زود‌تر در آغوش که به خواب می‌رفتم اما این را می‌دانم چه بسا کسانی که برای تبریک آمدند و آخر سر با تکانی که گهواره کوچکم دادند خوابم را آشفتند ورفتند و گریه آن شب را به هوای هضم نشدنِ یک دیدار کمکی روزمّره گذاشتند و گذشتند.
شناسنامه زمستانی‌ام را فقط به ذوق اینکه یکسال زود‌تر کلاس اوّلی شوم تابستانی گرفتند و جوری که به هفده دی ماه برنخورد تنها در شناسنامه آن را با سی شهریور عوض کردند و قرار شد این راز بدون آنکه خانم مدیرِ اوّلین مدرسه‌ام بداند در دلم حفظ شد تا حالا که بقولی خطر از سر شهریور گذشته است بین شما فاش می‌کنم.
از کودکی چیز چندانی به خاطرم نیست جز چند خاطره در آغوش گرفتن عروسک و ندادن به کسانی که دلشان عروسک می‌خواست و خواستن چیزهایی که فقط مال خودم باشند.
یک سال شمال کنار دریا قرار شد با بادبادم که به زبان امروز کایت صدایش می‌کنیم دل به آسمان دهم. اما وقتی بادبادکم که چند قدم بیشتر از پَر گرفتنش نمی‌گذشت لای درختهای بلند ساحل گیر کرد فهمیدم چیزی مهم‌تر از بادبادک برای پریدن لازم است که من ندارم، و آن وقت نمی‌دانم برای گیر کردن بادبادک گریستم یا جا ماندنم از پرواز، اما حالا کنار این خاطره می‌نویسم و می‌فهمم که به قول بزرگی، کودکی فرشته ایست که به موازات رشد پا‌ها، بال‌هایش تحلیل می‌رود.
نمی‌دانم چرا پدر و مادر خوش نداشتند مهد کودک را تجربه کنند شاید دلشان می‌خواست یکسال دیگر هم دور از آیین انتخابِ زنگ، خودم انتخاب کنم که چه وقت با مداد شمعی کیک تولّد بکشم و کی، با مداد رنگی شمع آن را.
هر سال تولّد حقیقی‌ام را با یک شمع بیشتر برایم جشن گرفتند با اینکه هنوز مدرسه نمی‌رفتم خوب می‌دانستم که جمله‌های روی کیک هر سال بی‌برو برگرد شیماجان تولّدت مبارک است. همه شبیه هم بود و هنوز هم هست. به قول «فروغ» آن روزهای شاخساران پر از گیلاس به تندی پلک زدن یک کودک تازه وارد گذشت و بالاخره کلاس اوّلی شدم و نمی‌دانم چرا با اینکه به قول مادر لزومی نداشت غریبه‌ها تمام اتّفاقهای خانه را بدانند در حضور همه نوشتم که بابا به من آب داد، شاید اتّفاق مهمّی نبود. نوشتم اما آخرش هم نفهمیدم دارا زنگ تفریح داشت که انارش را با سارا قسمت کند یا نه، آخر یادمان دادند نه انار را بلکه همه چیز را فقط باید زنگ تفریح خورد.
از زیاد آب ندادن به گلهای لیوان و خواهر و برادریِ امین اکرم که بگذریم یک جمله در خاطرم از‌‌ همان اوّل ابدی شد: «آن مرد در باران آمد» حالا که بزرگ‌تر شده‌ام از خودم می‌پرسم آیا تنها غرض مولّف از نوشتن این جمله تنها تمرین حرف «ر» بوده است یا شاید تنها باری که آن مرد در باران آمد‌‌ همان توی کتاب بود و توی مشقی که آنرا تمیز‌تر از بقیّه مشق‌ها نوشتم، از آن روز حّس عجیبی نسبت به باران دارم.
به کلاس دوّم رسیده و نرسیده دور و برم پُر از دوستان جدید بود.
سال بعد هم قصّه فداکاری آن پسرک کلاس چهارم و پنجم که سرعت برق گذشت و جز هیجان روزهای امتحان و تشویق روزنامه‌های کارنامه خاطره دیگری به یاد ندارم.
باغی هم بود و هنوز هم هست که تابستان‌ها زیر سایه درختان گیلاسش به باران و رگباری می‌اندیشم که اگر بی‌موقع بزند شکوفه‌های گیلاس خواهند مُرد. دبستان هم گذشت و به دوره‌ای پا گذاشتم که هنوز با وجود کلّی گذشتن از آن نمی‌دانم چرا نامش راهنمایی بود در حالیکه از بدو ورودم به مدرسه هرکسی حتّی دربانِ مهربانش سعی کرد جوری چیزی یادم بدهد و اتفاقاً در آن دوره راهنمایی همه بیشتر از حرفِ درسِ مورد نظرشان پند خاصی نداند.
به هر ترتیب با اجتماعی و معادله‌هایی که مجهول‌تر از زندگی نبود به حرفه و فنّی که کمک مادر را می‌طلبید و پا گذاشتن به دنیای دو زبان مختلف این دوره هم گذشت و دبیرستان که شروع شد حس کردم حضور آن مردی که انشا‌هایم پُررنگ شد و از او نوشتم. گاهی در دفتر خاطراتِ خودم، گاهی خیلی سربسته در دفترهای بچّه‌ها، در تقویم و در دفتر انشایی که شاید فقط چند بار نوبت به من رسید تا بخوانمش سال‌ها که می‌گذشت خلا آن گمشده با زلفهای پریشان و گیتاری در دست در ذهن سرشارم پُر رنگ‌تر می‌شد. گرچه تا نمی‌گفتم شاید کمتر کسی باور می‌کرد رابطه‌ای میان شیطنت ظاهری چشمانم با غصّه حقیقی قلبم باشد.
نمی‌دانم چرا همه تصوّر می‌کنند آفتاب را از باران بیشتر دوست دارم، آفتاب هم خوب است امّا گمان می‌کنم بیشتر برای گیاهان مخصوصا «گل آفتاب گردان و کمی هم برای یخ نزدن و زندگی و گرم شدن، اما باران بیشتر خوبست و برف زیباست نه به اندازه باران و شاید چون همیشه تخته کلاس‌ها سیاه بود و برف سپید اما نمی‌دانم چرا باز باران از سپیدی هم بهتر است، گرچه گاهی به چرا باز باران از سپیدی هم بهتر است، گرچه گاهی به خودم می‌گویم کسی که بخواهد در باران بیاید آن هم بدون چ‌تر، بی‌گمان در برف هم خواهد آمد اما کی؟
آیا این حس به یک فلسفه قدیمی با یک تکّه عرفان بشری برمی گردد که کسی می‌آید و سواری از دور؟
یا به رویای اغلب دخترکانی که سالهاست نه به اندازه من، شاید دیر‌تر از نوشتن مشق مردی در باران آمد انتظار شاهزاده‌ای سوار بر اسب سپید را می‌کشند که بیشترشان هم هرگز نمی‌آیند.
راستی چرا آدم‌ها برای کاری که فقط مال خودشان است هیچ وقت دیر نمی‌کنند و اگر خدای نکرده ذرّه‌ای از آن کار به کسی برگردد تا می‌توانند تاخیر و بگذریم... شاید خیلی‌ها هستند که خواستند که خود را جای گمشده من جا بزنند اما آن‌ها بارانی داشتند اما برانی نبودند، کسی که چ‌تر دار کمتر می‌تواند بارانی باشد من باران خورده را ترجیح می‌دهم.
ترجیح می‌دهم تنهایی باشد و انتظار و خیالِ کسی که قرار است در باران بیاید. راستی این هم یادم هست نمی‌دانم چرا توی کتابِ فارسی من آن مرد تند آمد بود، شاید برای رفتن عجله زیادی داشته و باید می‌رفته سراغ کس دیگری که دلش مثل من است.
قرار بود از زندگی بگویم این چنین بودم که دبیرستان مقطع آماده شدن برای دانشگاه و سالی هم به اندکی دل دادن به آزمون وکتاب گذشت.
من اغلب پشتِ پنجره‌ام، درست مثل آن وقت‌ها، شاید برای همین است که عادت دارم در حال راه رفتن درس بخوانم هر وقت صدای باران را می‌شنوم و اشک آسمان را می‌بینم یک قدم خود را به اویی که هنوز حتّی نامش را نمی‌دانم نزدیک‌تر احساس می‌کنم و همین کمی آرامم می‌کند.
حالا هم آمده‌ام شاید لابه لای شعرهای جدید کتابهای رشته لیلی و مجنون بیشتر پی عشق بگردم، گرچه به قول مولانای نازنین شاید هم آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست.
این را خدا می‌داند و سرنوشتی که نمی‌شود از سَر نوشت. سهراب خیلی خوبست، اتفاقاً جمعه پانزده پاییز هم تولّدش بود فقط کمی با هم اختلاف نظر داریم.
او گفت زندگی رسم خوشایندیست، من می‌گویم زندگی رِسم خوشایندی نیست. زندگی اجبارست، لاجرم باید زیست. 
                                                                            نگران نباش پیدایش می‌کنی

ادامه نوشته

ناملايمات

ناملایمات به شرطی که اختیار خود را به دست آن‌ها نسپاریم، به جای آسیب رساندن سبب بهبود و تغییر وضع کلی انسان می‌شوند.


جان ماکسول


Adversity provided that they provide to their Nsparym, instead of damage and improve the overall human condition are changing.

نامه نهم


نامه نهم


شب خورشید خانوم رفته، هوا تاریکه تاریکه
خودت دوری صدات اما چقد شفّاف و نزدیکه

یک سلام پُر رنگ و چند نقطه چین به علامت چند سوال کم رنگ که وقتی می‌آیی می‌روند و هر وقت می‌روی دوباره برمی گردند و یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه‌هایی که رفتند تا بمانند.
برای کسی که هدیه حافظ باشد، راههای بهتری برای نزدیکی سراغ داشته باشد، زیبا هم باشد، چه می‌شود نوشت جز اینکه همچنان هیچکس اشک دریا را ندیده است و ماه بخواهی نخواهی سایه‌ات را تعقیب می‌کند و آتش تنها خودش می‌داند که برای چه یا به خاطر که می‌سوزد.
خبر قابل گفتنی نیست جز تداعی آن شب بقول خودت ماه که آسمان ترجمه آن دو آهنگ عاشقانه را انگار بهتر از من و تو می‌دانست که در اوجش سخت می‌گریست و در فرودش نم نم.
نمی‌دانم چرا بعضی تصوّر می‌کنند همیشه نامه را باید برای آن‌هایی که دورند نوشت برخلاف من که اغلب با خود می‌گویم آن‌ها که به بهانه نزدیکی نزدیکترند احتمال دوریشان بیشتر است. پس نامه را اوّل باید برای آن‌ها نوشت حتی اگر می‌لشان باشد جور دیگری پاسخ دهند یا شاید معتقد باشند «اینکه جوابی ننویند جوابی ست.»
اینکه روز‌ها نیستی مثل ماه، تمرینی ست برای شمردن بهانه و نوشتن ترانه و اینکه به قول تو ناچار نیستم به زبان سازت برایت لالایی بگویم قدری عجبیب است و نارنجی مثل پاییز، مثل همین وقتهای پاییز که برات دوست داشتنی‌تر است. کسی جایی برای کسی نوشته بود: «هر ستاره شبیست که از تو دورم، آسمان چه پُر ستاره است.»
نمی‌دانم آن شخص دوّم هرگز چشمش به نوشته عاشقانه آن امیدوار اوّلی افتاد یا نه؟
این قصّه را برایت گفتم تا بپرسم میانه‌ات با ستاره‌ها چگونه است، آن‌ها عمری ست که زیر سایه ماه با اقبال زمینیتانِ اسیر دست و پنجه نرم می‌کنند و گاهی چشمک یا سقوطشان برای جدایی یا رهایی دو عاشق قشنگ‌ترین بهانه می‌شود.
زمانه، زمانه کاغذهای سیاه و عمرهای تباه و پرنده‌های بی‌پناهست، کم کم سوزِ یلدا دلهای قدری زلال‌تر را یاد تفأّل به حافظ می‌اندازد که امسال عزیزترست.
با اینکه من تصوّر می‌کنم تمام روزهای مبادا، شب یلداست، این گونه نگاهم نکن کسی که عاشق پروازست ساده این شاخه را‌‌ رها می‌کند و سراغِ شاخه دیگر می‌رود.
این‌ها را برایت گفتم اوّل تنها تزئین دفتر خاطراتم بود امّا نمی‌دانم چرا حس کردم خاطره‌های مشترک را باید روی یک طاقچه گذاشت و از وسط مثل یک سیب سرخ رسیده قشنگ قسمت کرد و هر نیمه را جدا اما با هم به یادگار نگه داشت این‌ها قصّه آشنایی آن شب بود و باران و تداعی یاد حافظ که واسطه شد و ماندن و رفتن و آمدنی که خاطره شد.
مراقب روانی انگشتانت، لطافت روحِ مهربانت، دردهای نگفته سازت دردهای بسته خلوتت، وفایت، زمزمه‌های تنهایت غصّه‌های ارغوانیت و مخصوصاً اسمِ قشنگت باش.

کسی که امسال خرداد را بیشتر دوست دارد.

ادامه نوشته

آغاز

یک درخت هرچقدر هم بزرگ باشد، با یک دانه آغاز می‌شود؛ طولانی‌ترین سفر‌ها با اولین قدم آغاز می‌گردد.


لائوتسه


No matter how big a tree is starting with a seed; longest journeys begin with the first step will be.

نامه هشتم


نامه هشتم


بنویسم عشق من سلام، اون یه تیکه خجالت مونده از بچه گی رو پای طاقچه آرزو‌ها پشت صندوقچه یادگاریای دوران کودکی، خیالت راحت می‌شه؟
اگه می‌شه پس عشق من سلام.
ملکه نازنازیِ باغ قشنگ یاسای سفید، پریِ آسمونای دورِ بالای ایوون، یکی یه دونه مروارید همیشه برّاقِ گوش ماهیِ پای گلدون، من کی رو ببینم باورت می‌شه؟
به کی بگم تو عشق منی که حرفشو نوش جان کنی؟
من چه کنم که نمی‌تونم ببینم تو خیال داری با یکی، دو کلمه حرف بزنی یعنی من از مجنونم بدترم؟
مجنون واسه لیلی قاصدی فرستاد اما من چی، من نمی‌خوام سلاممو کسی به تو برسونه، فدای او چشمایِ روشنِ مثل کهکشونت که امروز هنوز صدامو نشنیده ازم پرسیدی چته؟ یادته چی گفتی؟
گفتی باز دوقطره بارون نریخته سیمایِ نازکِ ارتباطات ریخت بهم؟
فکر کردی من اونجا نبودم؟
نه عزیزم تو اونجا بودی، نه اون جا، هر جا من بودم تو هم بودی. چرا گفتی به قدر کافی ثابت کردم که عاشقتم، من که هنوز اوّلشم، می‌خوای بگی برو، ببین این راهش نیست تازه اگه باشه من نمی‌تونم. منی که چشمِ دیدن اون آدمایی که یه ذرّه دُوسِت دارن هم ندارم، منی که ساعتایِ استراحت و تفریحت تا تموم بشه هزار بار تموم می‌شم، منی که وقتی می‌خوام از خونه برم بیرون هزار بار گونه‌های ماهِ خاطره تو رو با احترام می‌بوسم چه جوری می‌تونم برم؟
برم عاقل شم، مثل تو بشم خوبه؟
به جون خودت که می‌میرم اگه کسی قسمم بده اوّلی، دوّمی، سوّمی، آخری، همش خودتی. من فدای مریم گفتنات، من برم سراغ کدوم شاعر؟ شعر چه کسی رو واست بنویسم وقتی آسمون تویی، ستاره ش تویی، باغچه ش تویی، گُلش تویی، ایوونش تویی، بارونش تویی، لیلیش تویی، مجنونش تویی، فوّارش تویی، گلدونش تویی، اصلاً همیشه همش فقط تویی.
یه جا شنیدم یکی می‌گفت اسم اوّلین فرشته خدا سارا بوده نه اینکه بگم اون راست نمی‌گه امّا نمی‌دونم چرا فکر می‌کنم تو بودی، این جوری نگاهم نکن، نگو بعضی وقتا خودمم باورم نمی‌شه که کسی این قدر دوسم داشته باشه بنویسم حق با تواِ...، بار آخرم بود و...، خیلی فاصله گرفتیم و...، خیلی روزاس که گذشتیم.
اما اگه تو می‌خوای یادم بده، چون تو می‌خوای یه وقتا عاقل‌تر بشم، یه وقتا واسه حفظ یه چیزایی که ما می‌گیم رفتنش بهتره و مَردم می‌گن موندش، یه کارایی را باید بگذاریم کنار اما چه جوری؟
دیدی ستاره‌ها فقط خونه ماه می‌رن عید دیدنی، تو که ماهی پس تو خونَتون همیشه عیده بذار واسه همیشه بیام خونه شما عید دیدنی، آخه من فقط تو رو دوس دارم، جرمه؟
دلم می‌خواد یه جوری زندگی کنم که آدما بهش می‌گن عجیب، فقط به تو سلام کنم، فقط با تو حرف بزنم، فقط واسه تو دعا کنم، فقط تو چیز یادم بدی، دسم فقط تو دسِ تو باشه، فقط تو بهم بگی مریم، فقط مریم تو باشم، بجاش تو هم فقط مالِ من باشی.
می‌دونم این دلیل واسه آدم‌های اینجا قانع کننده نیست که ما بگیم چون اینجا همه باهامون حرف می‌زنن بعدشم به هم حسودیمون می‌شه، می‌ریم یه جای دور، نه حواسم یه لحظه بیشتر رفت پیش تو، من حسودیم می‌شه تو رو که می‌دونم، آخرش اینه که ملاحظه مو می‌کنی البتّه ببخشیدا، ولی اونم شک دارم عزیزیم ما محکومیم به تحمّلِ آدمایی که زندگیمونو چه بخوایم چه نخوایم می‌سازن، اما من می‌گم بیا بریم یه جا که هیچکس نباشه که حتی اسمتو یاد بگیره چه برسه به اینکه صدات کنه. یه جا شبیه جزیره، گرچه تو خودت برمودایی.
آدم می‌شکنه تو نورِ اون چشایِ مثِ اقیانوسِ نازت، تا دنیا دنیاس زیرِ دینِ این چشمایِ معصوم ت می‌سوزم، دیدی فوّاره‌ها تو راه آسمون می‌شکنن؟
دیدی گل سرخ وقتی می‌خواد واسه پروانه‌ها جا بازکنه، دیواره‌های قلبش ناخواسته تَرک می‌خوره، من یه وقتایی اونجوری دُوسِت دارم، نگو پرده‌های حریر شرمو زذم کنار، می‌خوام این احساس به آتیش کشیده شده زیر رواقهای طلایی نازکردنات یه هوایی بخوره، خیلی آروم واست می‌نویسم، نبینم دلت از من بگیره، نبینم واسه من اخم کنی واسه دیگران بخندی، نبینم یه جوری تلافی کنی که گونه هام از خجالت چشم‌های مهربونت سرخ‌تر بشن.
به اندازه کافی امروز زخمِ حسادتامو بسی، تو این عصرِ بی‌مهری که رو هویت آدم‌ها قیمت می‌ذارن نکنه هوس کنی بیمار عشقتو عوض کنی، نکنه خسته ت کنم، نکنه بری سراغِ یکی دیگه که جنون عشقش کمتر می‌بره، نرو، من به اون آدما به همشون گفتم شعرا واسه تواِ... همش حتّی اونا که هنوز نوشته نشدن اونا که تو چندفرسخی نوشته شدن، و خیلیای دیگه، عزیزم زندگی من بخوای نخوای مال تواِ... آخه تا عاشقت شدم شاعرم کردی، خودت نوشتی، بازم واسم بنویس، غزلت آرومم می‌کنه، نگاهتم که دیگه هیچی، باهاش زندگی می‌کنم.
خلاصه که حسابی رو اسم همه خط کشیدی، رو تموم شماره‌های جدول دلم، عمودی، افقی، اون خونه سیا‌ها، اون حرفای جا افتاده، اون خطهای وسط به خدا همش توی، آخه من از دستِ تو چیکار کنم؟
قول می‌دم اگه اونی که می‌خوای نیستم یادم بدی زود یاد می‌گیرم، همونی می‌شم که می‌خوای، مثِ حال و هوای آسمون یه وقت نم نم، یه وقت رعد و برق، یه وقت تگرگ، گاهی هم آفتاب بستگی به چشای تو داره، اینجوری خوبه؟
اون وقت ممکنه دوسم داشته باشی اگه نمی‌تونی دوسم داشته باشی‌ام لااقل یه قول بهم بده، بیشتراز این از چشات نیفتم، چون بی‌تو می‌میرم.

رفـت حاجی به طـواف حرم و باز آمـد
ما به قربان تو رفتیم و همانجا ماندیم

(کسی که راهِ رسیدنِ به تو را بلد است اما نام شاعرِ این شعر را نه)

ادامه نوشته

راه رسیدن به آرزوها ؟


اگر برای رسیدن به خواهش‌ها و آرزوهای خود زورگویی پیشه کنیم، پس از چندی کسانی را در برابرمان خواهیم دید که دیگر زورمان به آن‌ها نمی‌رسد.


اُرد بزرگ


If you desire to achieve their dreams and to craft bullying, after awhile people will see that we face the other does not Zvrman them.