عشق مقدس


روز عشق


‏عشق، تنها گلی است که بدون کمک فصل‌ها می‌روید و رشد می‌کند. و لیکن آیا آن ماه نیسان بود که ما را برای اولین بار دور هم گرد آورد؟ آیا آن ساعت بود که ما را در مقدس‌ترین لحظات زندگی قرار داد؟ آیا این‌‌ همان قدرت خداوندی نبود که جان‌هایمان را گرد هم آورد؟ قبل از اینکه «تولد» ما را اسیر روز‌ها و شب‌ها کند... به درستی که زندگی انسان در رحِم آغاز نمی‌شود، همان‌طوری که به قبر ختم نمی‌شود، این فضای وسیعی که آکنده از پرتو ماه و ستارگان ‏است، از جان‌هایی که بر اساس عشق و محبت، همدیگر را در آغوش گرفته‌اند و با هم پیمان تفاهم بسته‌اند، خالی و تهی نمی‌شود.
ادامه نوشته

نشانه‌های مقصر

کتاب را می‌بست و می‌رفت، بی‌هیچ نشانه‌ای، کارتی، کاغذی، تاکردن صفحه‌ای. کتاب را می‌بست و می‌رفت و وقتی برمی‌گشت، کتاب را از‌‌ همان صفحه‌ای که بسته بود، بازمی‌کرد. هیچ وقت اشتباه نمی‌کرد، چون برای هر شماره صفحه‌ای، داستانی می‌ساخت؛ برای صفحهٔ ۳۵، داستان زن بلندقدغمگین ۳۵ ساله‌ای که آرام ارام در خیابانی خلوت قدم می‌زند؛ برای صفحهٔ ۱۲۲، داستان یک کلاغ که روی سیم برقی با چهار گنجشک می‌نشیند و دوبار قارقار می‌کند؛ برای صفحهٔ ۷۳۱، داستان هفت برادر ماهیگیر که سه نفرشان در دریا غرق می‌شوند و تنها چهار نفر به خانه برمی‌گردند؛ برای صفحهٔ ۱۱۱، داستان سه تیر چراغ برق محلهٔ قدیمشان که چوبی بودند و می‌شد بغلشان کرد، گوش به تنشان چسباند و صدای موذی جریان برق را در رگ‌هایشان شنید؛ برای صفحهٔ ۲۵۱‏، داستان دو مردی که دلباختهٔ یک زن هستند. کتاب را که می‌بست، زن در خیابان راه می‌رفت، کلاغ و گنجشک‌ها ساعت‌ها روی سیم برق می‌نشستند، برادر‌ها در توفان اسیر می‌ماندند، تیرهای چوبی جریان برق را تحمل می‌کردند و دو مرد عاشقانه به یک زن می‌نگریستند تا او برگردد، دستی به کتاب بکشد، چند ثانیه‌ای به سقف خیره شود، لبخندی بزند و کتاب را از‌‌ همان صفحه‌ای که بسته بود، باز کند.
‏اولین نشانهٔ کتاب را که خرید، همه چیز عوض شد؛ نه تنها داستان‌های کوچک یادآوری ازیادش رفتند که داستان‌های بزرگ زندگی خودش را هم آرام آرام از یاد برد


نشانه‌های مقصر 

 


ادامه نوشته

گندم سیاه

سه مسافر، گرمازده و عرق کرده و خاک‌آلود، تنگ غروب به دهکده‌ای رسیدند. مردم تو مزرعه‌ها، تازه داشتند گندم‌کوبی‌شونو تموم می‌کردند و پوشالش هنوز تو هوا ولو بود.
‏اون سه نفر به زنی که داشت پوشال‌شو باد می‌داد، گفتند: «آهای صاحب خونه!»
‏این زن که بیوه بود، راه‌شون داد تو و غذا داد و بهشون تو انبار یونجه، جای خواب داد. به شرط این‌که فردا تو کوبیدن کمکش کنن. اون مسافر‌ها که عیسی مسیح و سن جو وانی و سن پیئترو بودند، رفتند تو انبار یونجه خوابیدند. هوا که روشن شد، پیئترو آواز خروسو شنید و گفت: «یالا زود پاشیم. چون که خوردیم و حالا باید کار کنیم.»


گندم سیاه


بقیه داستانک را در ادامه بخوانید ...

ادامه نوشته