دوازدهمین نامه


دوازدهمین نامه


به نام اون مهربونی که منو دیوونه تو کرد و تو رو دیوونه دیگری.
عزیزم سلام!
حالا که دارم از چکّه‌های کوچیک اشک واسه کلمه‌های آشفته ذهنم یه چیزی شبیه قایق می‌سازم اینجا شبه، نه فکر کنی حالا شبه، نه عزیزم همیشه شبه تا تو یه وقتی، یه روزی از راه دور با یه فانوس نقره‌ای بیای و یه ریزه نور بپاشی رو غریبی این دشت.
آره واست می‌گفتم اینجا شبه، چند چکّه از تولّد تیر گذشته، مردم غرق خوابن، یه دسته تو خواب ناز و یه دسته تو خواب غفلت، شایدم همونایی که تو خواب غفلتن، چشاشون به آسونی رو هم رفته و به خواب ناز فرو رفتن، ماه خودشو پخش کرده تو دشت آسمون، دست آرزوهایِ یه آدم غریب تو کوچه پس کوچه‌های دیار غربت از دستش‌‌ رها شده و اون داره تو جنگل آدمای جورواجور دنبالش می‌گرده، چند تا رود کوچیک دارن به اتّفاق هم با کلّی ذوق و شوق می‌ریزن به اقیانوس، یه نسیم خنک داره زلفای بید مجنونِ پشتِ یه باغ متروکو با احتیاط شونه می‌زنه مبادا بید مجنون دردش بیاد و با صدای آه کشیدنش شاپرکایی که زیر اون لونه دارن خوابشون آشفته بشه، یه دختر عاشق وایساده تو ساحل دریا و با وحشت داره به حلقه طلایی کوچیک توی انگشتش نگاه می‌کنه و زیر لب زمزمه می‌کنه، یه فانوس هم توی دستاس نگرانش در حال لرزیدن و نور پاشیدنه، دخترک گمشدشو از دریا می‌خواد ولی دریا با تموم مهربونیش که من و تو ازش سراغ داریم، بی‌اعتنا به التماس دخترک مثِ گذشته موجای بلندشو به صخره‌های کنار ساحل تقدیم می‌کنه و حتّی از روی ترحیم یه نگاه به التماس دختر نمی‌اندازه، آره عزیزم حالا که دارم برات می‌نویسم شاید دو دستِ نیازمند موندن بین زمین و آسمون، اما یه دل شکسته زود‌تر از اون دو تا دست، پر کشیده و رفته تا ملکوت داره اون بالا واسه خوشبختی چشمای ناز اونی که بیشتر از همه دوستش داره دعا می‌کنه شاید حالا یه عاشق بی‌قرار از شدّت دیوونگی ستاره‌های خیالی آسمون رویاهاشو می‌شمره و چون هیچ وقت تمومی ندارن خوابم به چشماش نمی‌اد، شاید تو این تاریکی محض یه آدم غریب دور از چشمِ اونی که تمام زندگی شو با چشماش ازش گرفته، تفاّل زده به کتاب سرنوشت، اما حیف که می‌دونه هر ورقی در بیاد یکی از خاطره‌های غم انگیزشه که تکرارش دیگه آرومش نمی‌کنه شایدم یکی مثلِ من داره واسه یکی مثلِ تو چیزایی می‌نویسه که می‌دونه همیشه همین شکلی مثلِ یه سوال بی‌پاسخ باقی میمونن، اما نمی‌دونم چرا می‌نویسم، شاید به همون دلیلی که اسمش بی‌دلیلیه. حالا شاید یه شاعرِ لحظه‌های دلتنگی داره واسه شعر ناتموم خوشبختیش با خواهش و تمنّا از بین گل و درخت و شاپرکای بی‌خواب قافیه پیدا می‌کنه، یکی‌ام شاید شاید آب رنگ خاطره‌های بد و خوبِ گذشتشو پخش کرده روی تابلوی خط خطی و آشفته ذهنش تا ببینه آخر و عاقبت نفس کشیدناش زیر سقف این آسمون کبود به کجا می‌کشه.
یکی شاید حالا تو این دم دمای بامداد تابستون با حوصله غلیظ یه دستی به سر و روی گلدونای اطلسی باغچه شون کشیده و با اشکای زلالش ایوون مرمریِ خاطره‌های نازنین گذشته شو شسته و آب پاشی کرده، بعد داره با دستای خسته ش ریزه‌های خاطره رو آروم آروم رو طاقچه بلند یادگاریاش می‌چینه مبادا زیر دست و پای گلدونا بمونن و محو بشن.
آره عزیزم اینجا شبه، یه شب تابستونس کوتاه، اما همه‌ام خوابِ خواب نیستن، یکی شاید رو به روی تابلوی دوستت دارم یادگاریِ اونی که تموم زندگیشه وایساده وداره با گونه‌های سرخ از خجالت ازش می‌پرسه «یعنی واقعاً دوسم داری؟» یکی‌ام داره زیر نور مهتاب چشاشو صرفِ نوشتن شعر سعدی می‌کنه، تا حالا هزار و یکبار نوشته همه عمر برندارم... اما ندارمشو بد نوشته همش سر میم آخر خراب شده و اون دوباره از اول شروع کرده به نوشتن، یکی‌ام اون دو را پشتِ مهِ تردید اونجا که آدماش همه مثِ صخره‌های کنار دریا فقط آدمو تماشا می‌کنن یه جام بلور گذاشته کنار دستش هی پُرِ اشکش می‌کنه می‌بره می‌پاشه تو کوچه و برمی گرده، زمستون و تابستون نمی‌شناسه، همیشه پنجرَش بازه، خودشم اگه بیدار باشه پشتِ پنجرَس، خوابم که باشه یعنی یه وقت اشتباهی بشه تصادفی چشماش بِزَن رو همدیگه، همش خواب پنجره‌های بازو می‌بینه و دونه‌های اسفندی که واسه سفر کرده نازنینش دود می‌کنه، یکی‌ام یه عکس قشنگ گذاشته کنارشو، داره باهاش دردِ دل می‌کنه، گاهی عکسو نوازش می‌کنه، گاهی می‌ذارتش رو قلبش، گاهی‌ام رو چشاش، رو مژه‌های خسیس و بارون خوردَش، یه وقتم براش شعر می‌خونه، فال می‌گیره، بی‌پرده واست بگم، با عکسه زندگی می‌کنه، می‌دونم عزیزم من واسه تو نامه می‌نویسم اما قصّه ساکنان اون طرف دنیا رو هم برات نوشتم. ببخش حالا دیگه از تو واسه خودت می‌نویسم. راستش دوریت بدجوری دیوونم کرده، عکست همچنین افتاده تو حوض خاطره هام که انگار داره از تو آبِ صاف و شفّافش باهام حرف می‌زنه، ماهیای قرمز و ناز یادگاریت گاهی از زیر آب بالا می‌آن و بیشتر به این دل آتیشن می‌زنن تا می‌ام دو کلام حرف عاشقونه بدرقه راه آبیشون کنم غیبشون می‌زنه، روزگارو می‌بینی حالا ماهم دوس دارن سر به سرم بذارن، نازنین مریم، با تابستون چه می‌کنی؟ به نظرم تابستون امسال همه گرماشو رو پیشونی آدمای خسته نریخت نصفیشم ریخت رو دلا و آتیشارو شعله ور‌تر کرد.
کاش همه گرمارو می‌ریخت رو گونه‌های سرخ و پیشونی‌های بخار گرفته، اینجوری خیلی بهتر بود لااقل خیال دلای عاشقی که حرارت، داغشونو تازه‌تر می‌کنه آسوده‌تر می‌شد، راستی تو می‌دونی چرا امسال تابستون اون اتّفاقایی که نباید بیفته زود‌تر از اونی که فکرشو بکنی می‌افته، اما اونایی که باید بیفته هیچ وقت نمی‌افته، و ما‌ها اغلب گرفتارِ دسته دوّمیم، یه چیزی مثِ یه کوله بار پُرِ فکرای آشفته با چند تا نگرانیِ بی‌دلیل و یکی دو تا غصّه کم رنگ تو حاشیه متن بلند زندگی آزُردَت کرده انگار وقتی می‌پرسم خسته از منی یا سرنوشت، بعدِ یه کم مکث میمونی چی جوابمو بدی که هم راست باشه هم غصّه‌های منو بیشتر از اینی که هست نکنه، همه لبخنداتو گذاشتی واسه فصل تولّدت، واسه جشن دلای دیوونه، هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم واسه کسی چیزی بخونم، فرقی نمی‌کنه چه شع عاشقونه باشه، چه یه متن پاییزی و غم انگیز، اما بذار این بارم برات اعتراف کنم من عاشق اون لحظه هام که واست شعر و نامه بخونم، واسه اون وقتایی که دور از چشمای دنیای پرهیاهوی اینجا تا آخرش قشنگ نگام می‌کنی، جوری که دلم می‌خواد، لابه لاش یه چیزی اضافه کنم که هیچ وقت خوندنم تموم نشه باید اون وقتی که دور از نگاه چشمِ عاشقم تمام مهربونیتو تو یه نگاه بلند و پر معنی می‌ریزی و می‌پاشی رو حرارت گونه هام، چشماتو با احترام غرق بوسه کرد، باید فرشته‌ها رو خبر کرد از اوج اون نگاه قشنگت واسه ستاره‌های آسمون عکسِ یادگاری بگیرم، باید اون موقع گلای سُرخِ پنهانی رو که تو حاشیه ارغوانی نگاه نازت نشسته چید و تو گلدون خاطره‌ها واسه همیشه ابدیش کرد، باید اون وقت فقط یه نقّاش بود یه کسی بود که وقتی عاشقیش گل می‌کنه هم نقّاشه، هم عاشق، هم شاعره و هم پروانَست، باید مجنون بود، خُب می‌دونم وقتی تمام وجودم پیش چشمای سفید زمستون، آخرین لحظه‌های زندگیشو سپری می‌کنه با یه نگاه معصوم و عمیق جواب همه نامه مو می‌دی، اون وقت واسه اینکه بیشتر از این خجالت نکشم به روی منم نمی‌آری که آره یکی دو دیقه پیش یکی داشت با تمام دلش جلوی چشات پرپر می‌شد، بالاخره که اینجوری برات بگم سایه لطفت افتاده رو تمام زندگیم، با اینکه تو دیگه مثِ گذشته‌ها زود اسممو صدا نمی‌کنی با اینکه نمی‌دونم چرا داری به یه زندگی عادتم می‌دی، اما من هنوز دیونتم، دیوونه موج نگاه نازنینتم، وقتی با عبورش مثلِ صاعقه، تمام شکوفه‌های آرزومو می‌ریزه رو زمین تخیّلم و می‌ره.
دیگه حتّی نمی‌دونمای عمیقتم مثلِ گذشته نیست، دیگه با رغبت به پرسشام جواب نمی‌دی، تازه اگه جواب بدی! یه سوال کنم جون اونی که دوسش داری منم ندیده به خاطر تو دوسش دارم نه فکر کنی اونجوری یه وقت...
غصّه نخور احترامشو دارم فقط همین، خلاصه جون همون بهم می‌گی چی شد؟ تو حاشیه عشتمون با خطّای ناز و سایه روشنای مهربون و سایبون مخملیش یه دفه چه اتّفاقی افتاد؟
اون موقع من و تو کجا بودیم وقتی یکی همه اون چیزی رو که پای عشقمون ریخته بودیم مثِ تو تای زیر درخت جمع کرد و برد و جادومون کرد.
آره عزیزم، تو می‌دونی و نمی‌گی، دلت نمی‌اد بگی شایدم هیچکدوم از اینایی که واست گفتم نیست، جون شعمدونیای صورتی من کاری کردم که خاطر ابریشمیت، تحمّل سنگینی شو نداشت؟
چیزی که گفتم مجازاتش به اندازه چند تا دُوسِت ندارمه؟ واسه دیه این حرف آوردن یه قلبِ شکسته کافی نیست؟
با یه دل که تا حالا هزار تا آرزو کرده جلو چشای نازت قربونی بشه؟ می‌دونم تموم که شد با وجود همه سطرهای غم انگیزش بازم سکوت می‌کنی و سکوت یعنی... یادته اون وقتا هر چقدم که پیش هم بودیم واسه حرفایی که معلوم نبود یه هو از کجا سرازیر می‌شن وقت کم می‌آوردیم اما حالا درست برعکس اون وقتا گاهی حرف کم می‌آوریم، یادته اون وقتا همیشه یادت بود، همه چی یادت، یادت بود چی صدام کنی، چقد مهربونی می‌گفتی مریم، اما حالا سالی، ماهی، یه بارم که می‌ای صدام کنی قبلش یکی دو تا اسم می‌گی تا یادت بیاد اونی که هر لحظه هزار بار واست می‌میره اسمش چیه، نمی‌دونی که دلم چقد واست تنگ شده، هم واسه اَلآنِت، هم واسه گذشتَت، تقصیر تو نیست، نمی‌دونی چقدر دُوسِت دارم، یادته با مریم گفتنت دنیا تکون می‌خورد اون وقت حسرت عشق مقدسمونو می‌خوردن، یه جوری می‌گفتی مریم که انگار هزار تا حرف نگفته لابه لاش پاشیده بودی، شاید اون وقتا مریمت بودم اما حالا... شاید اون وقتا یه کم دوسم داشتی یا این جوری نشون می‌دادی، همونوقتا که زیادم منتظرم نمی‌ذاشتی، دلت نمی‌اومد تبِ غصه هام سر به فلک بکشه، اما حالا‌ام گلی، نازنینی، حالا هم مثل اون وقتا عاشقتم، می‌میرم واسه یه لبخند نازت، جرقّه یه نگاتو با هزار تا دنیا عوض نمی‌کنم، دلم می‌خواد زمین و آسمون و سیّاره‌ها و ستاره‌ها آواره شن رو تک تک آرزوهام، اما نگاه قشنگ تو، تو مسیر زندگی یه خراش کوچیکم بر نداره، فقط دلم می‌خواد بگی چیکار کردم، می‌دونم همیشه حق با تواِ... تو لغت نامه عاشقیِ هزار و یک مولّفِ بی‌قرار تا حالا این اصلِ نارنجی رو به زبون تمام قلبای دنیا ترجمه کردم که همیشه حق با اونیه که خوابو ازت گرفته، بجاش عشقشو پاشیده تو سرزمین شرجی چشات، لااقل علّتشو برام بگو، جون اونی که شقایق تره، عاشق تره، این بار بیا و محض خاطر عاشقایی که یه شب آفتاب نزده دل و زدن به دریای سرنوشت و واسه همیشه تو گرگ و میش هوا گم شدن، سکوت نکن و راستشو بهم بگو، زحمتی نبود روزی چند لحظه ناقابل خودتو بذار جای من، ببین چی می‌کشی؟
گاهی خبر بگیر ببین اینی که به زور اسمشو گذاشتن زندگی چه جوری بدون تو، به کام آرزوای یه آدم زهرش می‌شه، یه لطفی کن هر ثانیه به این فکر نازنینت یادآوری کن ببین من چقد دُوسِت دارم گر چه خودش بهتر می‌دونه، نکنه غصه بخوری نازنینم، می‌خوام دنیا نباشه اگه یه دونه مروارید از آسمونِ اون چشای نازت بریزه رو کتاب زندگیت، آرزومه که تو مسابقه سرنوشت مدال اوّل خوشبختی رو بندازم تو گردنت، اون وقت آخرِ نگرانیته، اون روز چه می‌کنی هر دومون می‌ریم یه جای خلوت واسه جشن تولّد آرزوهامون، ماه و خورشید روشن می‌کنیم، حالا یه کم صبر کن، تحمل کنی، کم کم امتحانا یکی بعد ادیگری تموم می‌شه و افتخارش واست میمونه و لذّت زحمتای همیشگیت.
بی‌خبرت نذارم شعمدونیمون دیروز یه گل صورتی داد اِنقَد بهت سلام رسوند که راستش از حسودیم فقط یه کمِ شو پاشیدم رو نامه، گفتم اگه همه رو برات بگم، یادت می‌ره کی اصل نامه رو نوشته، اون یا من؟ خلاصه که هنوز همون دخترکم، همونی که اگه تو جنگل زندگی که آدما همه درختاشو بُریدن و جاش برجای بلند کاشتن، دستمو از دستای مهربونت‌‌ رها کنی راهشو همیشه گم می‌کنه، بی‌فانوس چشمات دخترک کجا رو داره بره جز هیچ، از دور یک کهکشون ستاره پر نور رنگِ دُوسِت دارم با یه سبد آرزوی کال رنگِ انتظار با یه دنیا گل پونه‌هایی که روش حک شده منتظرتم واست می‌فرستم یه آسمون کبوتر، از اونا که چون عاشقن هر چی آزادشون کنی بازم برمی گردن تو قفس پیش صاحبشون به نشونه پیمان سبزی که زیر کاجِ بلند اون کوچه بن بست اوّلا بستیم واست می‌فرستم، دلم می‌خواد یه سبد پُر نارنج بذارم جلوی اسمِ قشنگت که هیچ وقت غبار رنج رو چشمای نازت نشینه، تو قفسِ دلم هنوز دو تا قناریِ عاشق به یاد عشقمون دارن نغمه غم انگیز می‌خونن، یه نی بلک پُرِ آوازای محلّی پرستوهای مهاجر فدای اوّلین کلامی که واسه جواب نامم می‌دی، اگه ندی هم فدای لحظه‌های سکوتت.
الهی آرزوات تو گرمای زندگی برسند و کال نمونن، الهی دس بلند نکرده، نُقلای اجابت دعات بریزه رو سرِ تازه عروسای دشت خوشبختی، الهی دس به خار بزنی گل بشه، الهی شعمدونیای لب ایوون شادیت هیچ وقت تب نکنه، برگاشون بی‌هوا زرد نشه، الهی هر وقت خدای نکرده بغض کردی بغض آسمون بشکنه تا سبک بشی، الهی اونی که دوستش داری، بیشتر از تو دُوسِت داشته باشه، بی‌قراریش اِنقدر انقدر سر به فلک بزنه که نه غرور تو بشکنه، نه دل اون، اون وقت اهل آسمون یه کاری کنن که اون همونی بشه که تو می‌خوای، یه خونه و دوتاگلدون و دو قناری و یه سقف مرمری و دو تا مسافر که تو دوراهی جاده زندگی عاقبت بعد از کلّی راه رفتن به هم می‌رسند، سلام می‌رسونند.
کاش یه معجزه‌ای بشه، چه می‌دونم مثلاً یه پیغامی از آسمون واست بیاد یکی بهت بگه که من چِقَد دُوسِت دارم، این آخری اگه بشه دیگه هیچی نمی‌خوام، اینم دردِ دلای دلم، دلم می‌خواست خودش فوران کنه که کرد. ببخش دیر شد، حالا دیگه روی ماه تو با یه عشق عجیب از همین جا یعنی نزدیک نزدیک می‌بوسم و می‌سپارمت به دست اونی که عشقتو سپرد دستِ دلِ من.

                                                                 همیشگی‌ترین دیوونه و ابدی‌ترین عاشقت

ادامه نوشته

بینوایان

گاهی کار فقر و بیچارگی به جایی می‌رسد که رشته‌ها و پیوند‌ها را می‌گسلد. این مرحله‌ای است که تیره بختان و سیاهکاران چون بدانجا رسند، درهم آمیخته و در یک کلمه که کلمه شومی است، شریک می‌شوند؛ این کلمه «بینوایان» است.


ویکتور هوگو 


Sometimes the work seems to place poverty and misery that Mygsld disciplines and links. The stage is dark and Syahkaran Bkhtan because there, they mixed and tangled in a word that has ominous words, are partners; the word "Birmingham" is.

نامه یازدهم


 نامه یازدهم


سلام صیّاد،‌ای یکی یکدانه سروِ گلستانِ دلدادگی، تولّدت مبارک.
بزرگ شدی قهرمان! تو بزرگ شدی و من کوچک، دارم پا به پای شمع تولّدت قطره قطره آب می‌شوم، منّت سرِ تقویم‌هایمان گذاشتی، بهار را خجالت دادی، اردیبهشت را سر افراز کردی، آن عدد را تا ابد شرمنده خودت کردی و بقیه سیصد و شصت و چهار روز سال را اگر کبیسه نباشد حسرت به دل یک رویداد نقره‌ای گذاشتی، زیبا اینجا به احترام تولّد تو یک شعمدانی و یک شعمدان خالی و یک شمع جداجدا در حال سوختنند، دل من را که نگو اگر می‌خواستی به حسابش بیاوری که‌‌ همان اوّل این کار را می‌کردی، زیبا! من این آرزو را یک گوشه دنج دلم پهان کردم که بیست و نُه روز تولد پاییزی خودم به آن عدد رمزِ تولّد بهاری تو را مثل سبزه‌هایی که روز سیزده به هم گره می‌زنند به هم گره بزنم و با هم جشن بگیریم، آن رویا‌ها مُرد زیبا
دارو تقدیر همه گلهای تو را قبول کرد و تنها گل دقیقه نود مرا آفساید اعلام کرد. زیبا! من تمام شکوفه‌هایی را که پیش از تولّد تو روییدند تنبیه می‌کنم، زیبا در خیالم هزار بار بیست و نه آبان و آن روز عاشقانه جمع زدم و نذر کردم اگر دوستان خوبی برای هم شدیم چهل دلِ شکسته را بند بزنم اما انگار نشد، شاید چون در آن صورت چهل هزار دل از شدّتِ نرسیدن به تو می‌شکست که پیش چهل دلی که نذر کرده بودم به دست بیارم هیچ بود. زیبا! هر چه کردم به جای کیک تولّد رشته عشم را از توئی که حتّی دلت نمی‌خواهد شعر‌هایم را بخوانی بِبُرم نشد.
تیغ سرزنش را هر چه در گلوی آرزو‌هایم فرو بردم نبرید، زیبا من آخرش هم تشنه می‌میرم، هیچ فکرش را می‌کردی مراسم افتتاحیه زندگی تو باعث برگزاری مراسم غیر منتظره اختتامیه طاقت من در وسیع‌ترین تالار خاکستری یک سرنوشت شوم باشد؟! زیبا من هم دارم پا به پای تنها شمع تولّدت تمام می‌شوم اما به هر حال خوش آمدی، قدم روی چشم عدد یک گذاشتی که تولدت را با آن ساختی، لطف کردی دستی هم بر سر ماه دوّم بهار کشیدی، عجب زیبا جان، عجب گلی زدی به بهار، تو ثابت کردی که با یک گل هم گاهی بهار می‌شود
زیبا خوب اردیبهشت را بهشت کردی، گل کاشتی قهرمان، چه اقبالی داشت فصلی که تو تحویلش گرفتی، جانِ همینروز عزیز تولدت، چند نفر سفارشش را کرده بودند؟ زیبا تولدت خیلی مبارک.
چقدر مهربانی که گذاشتی روزهای هفته هر کدام یک سال مزه کیک تولد ترا زیر ساعتهای نازنینشان سپری کنند، امسال منّت سر جمعه گذاشتی، شنبه دق نکند خوب است، زیبا تولدت مبارک.
من امروز به نیّت گام نهادن تو به بیست و چندمین بهار زندگی، بیست و چند بار خدای برگهای مسافر پاییزی را سجده می‌کنم.
بیست و... گلدان را آب می‌دهم، بیست و... کبوتر را آزاد می‌کنم، بیست و... گل را نمی‌گذارم کودکان بازیگوش بچینند، بیست و چند بار به روی رهگذران خسته لبخند می‌زنم، بیست و چند بار خدا را با هزار لحن مختلف در بیست و چند حالت سبز با بیست و چند بار بر روی بیست و چندمین برگ دفترِ خاطراتِ بیست و چند صفحه ای‌ام می‌نویسم: زیبا جان، بیست و چند بار به توان بیست و چند هزار بار آن عدد مجهول تولدت مبارک.
کسی که بیست و چند سال آینده هم همین قدر دوستت دارد. بیست و چند بار با اسفند جوری که چشممان نزنند خیلی دوستت دارم. زیبا جان بیست و چند سالگی مبارک. 
                                                              نه اصلاً خیلی ساده، زیبا تولدت مبارک.

ادامه نوشته