عشق مقدس



عشق، فریب زمان را نمیخورد، حتی اگر لبان و گونهٔ سرخ او زیر تیغ داس قرار گیرد. عشق با گذشت ساعتها و هفتههای کوتاه تغییر نمییابد، بلکه تا پایان هستی ادامه خواهد داشت.


به نام او که آنقدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد.
نمیدانم شاید سلام،
گاهی دلم میخواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را میدانم.
اغلب دلم برایت تنگ میشود هر لحظه یک بار تنفّست میکنم. جای تعجّب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف میزند خودت قضاوت کُن که اوّل دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانهاش کردی.
ای وحیِ، الهام تمام،ای خودِ حقیقت،ای سوال همۀ جوابها وای جوابِ همۀ سوالها، زمستان است ولی ماهِ به بار نشستنِ شکوفههای کالِ درختِ نیاز، دیروز آسمان به خاطر دخترکی معصوم که رویاهای عاشقانهاش برای همیشه میان شدتِ اعتماد به مسافری رهگذر جا ماند، نُقلهای سپید بر سرمان ریخت تا دخترک یک بار هم که شده بخش کوچکی از آرزوهایش را گل داده ببیند.
دیروز باران هم بارید و من به یاد درسِ لطیف عصر هفت سالگی پشت پنجره ماندم تا او بیاید.
آن وقتها میگفتند او در باران آمد و من از آن وقت تا وقتی تو آمدی انتظارت را میکشیدم بیآنکه بدانم گم شدهام کیست و دیروز هر چه نگاه به پنجره ریختم او نیامد و یا نه دیوانگی ست ببخش، تو نیامدی.
میدانم قرار نبود که بیایی و چه زیبا میشود کسی وقتی بیاید که قرار نیست.
راستی آن چیزی که سالها پیش بردی حالا کجاست؟
اینگونه نگاهم نکن، دلم را میگویم. تنهایی گاهی سبب میشود که در دامنههای زندگی اتراق کنی و بار تحمّلت را بر شانههای کوه بگذاری تا خستگیات کمی در برود.
راستی چه حکمتی ست که من بیشتر، غروبها دلم برای تو میشود! نه فکر کنی که خورشیدی، نه عزیزم خورشید شبها میرود و گلهای آفتاب گردان را به حال خودشان میگذارد.
اما جالب ست که تو مهتاب هم نیستی که روزها بروی در حقیقت تو هیچ وقت نمیروی که قرار باشد بیایی.
اوّلین باری که رفت هنوز این معمّا را نمیدانستم امّا آن وقت که با لحن فریادیات مانع چکیدن اوّلین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوعی ماندنست و تو رفتی که بمانی و ماندی، آنقدر ماندی و از آن سوی دور دستهای مدیترانه برایم خواندی که من با تو و بیتو برای تو نوشتم. آن قدر بیپاسخ گذاشتی و گذشتی که آخرش نه بخاطر من راستش نمیدانم به خاطر که شاید به خاطر خودت برگشتی و همین مثل آن یک دانه عکست که کنار دیوان حافظ و روی طاقچه خودنمائی میکند کلّی غنیمت است. بمان امّا این بار به زبان عامیانه بمان، به زبان همه که وقتی تنها میشود ماندن کسی را زیر لب با صاحب آسمانها در میان میگذارند، یک بار هم به خاطر کسی که یک عُمر برایت مُرد، بمان.
اما لااقل بگو: بنویس، نقاشی کن یا اشاره کن به خاطر او ماندهای، منّت چشمان تو هم عالمی دارد ما فوق عالم رویا.
در انتظارِ در انتظارت نگذاشتنت
عشق، همچون سیرک، دایرهای میسازد، با خاک اره فرش شده و زیر پاهای برهنه، نرم است و زیر پارچهٔ قرمز ورم کرده از باد، درخشان. دایرهٔ سادهای است؛ هر اندازه دوست داشتنیتر باشید، بیشتر دوستتان خواهند داشت.


• غذا، عشق است. نیاز بدن به عشق از طریق لمس تامین میشود. وقتی که این نیاز تامین نشود، اغلب به غذا رو میآوریم. علت اصلی هر نوع اعتیادی، نیاز بدن به توجه است. غذا احساس خوبی در بدن ایجاد میکند. وقتی عشق واقعی وجود نداشته باشد، کم کم بدن باور میکند که غذا، عشق است و مرتباً آن را جستجو میکند.
• رابطهٔ جنسی، عشق است. این باور باعث میشود که مردم از رابطهٔ جنسی بترسند، از آن متنفر باشند، تحقیرش کنند یا به آن معتاد شوند. اگر کسی مورد سوءاستفادهٔ جنسی قرار گرفته باشد، یا قبل از رسیدن به سن بلوغ، رابطهٔ جنسی را تجربه کرده باشد، فکر میکند که فقط از طریق رابطهٔ جنسی میتواند مورد محبت قرار بگیرد. وقتی نیاز بدن به محبت از طریق رابطهٔ جنسی تامین شده باشد، اعتیاد به این رابطه، در فرد ایجاد میشود. باز هم به این دلیل که بدن به لمس و حمایت نیاز دارد. اگر کسی در کودکی مورد سوءاستفادهٔ جنسی قرار گرفته باشد، بدن او وارد چرخهای میشود که شدیداً به عشق نیاز پیدا میکند و با رابطهٔ جنسی، خیلی سریع این نیاز او برطرف میشود و سپس سعی میکند نیازی را که به عشق دارد، همیشه از طریق رابطهٔ جنسی تامین کند.

• پول، عشق است. این الگو ممکن است در خانوادههای پولدار شکل بگیرد. وقتی عشقی عاطفی، آزادانه جریان نداشته باشد، معمولاً پول جایگزین آن میشود. پول و داراییهای مادر و پدر، جانشین انرژی عشقی واقعی میشود که کودکان این نوع خانوادهها هرگز از آن برخوردار نبودهاند. وقتی این بچهها بزرگ میشوند، پول برایشان نشاندهندهٔ امنیت میشود. آنها گمان میکنند که هرچه بیشتر پول داشته باشند، احساس امنیت بیشتری دارند و دیگران هم بیشتر آنها را دوست خواهند داشت.
• برای اینکه مورد عشق و محبت قرار بگیرم باید مریض باشم. اگر در کودکی، وقتی مریض میشدید، بیشتر مورد توجه قرار میگرفتید، هنوز هم ممکن است اعتقاد داشته باشید که با این الگو بیشتر مورد توجه قرار میگیرید. مریضی شما ممکن است باعث شود که شما نتوانید از زندگیتان کمال لذت را ببرید یا به خاطر ترس و احساس ناتوانی که دارید، نتوانید مسئولیت زندگیتان را به عهده بگیرید. پس وقتی که میخواهید فرار کنید یا مغنی شوید، از این الگو استفاده میکنید تا مورد توجه دیگران قرار بگیرید.
• باید رنج بکشم تا مورد عشق و محبت دیگران قرار بگیرم. افرادی که روابط نادرستی با دیگران دارند، با عشق سالم و کارکرد آن در روابط آشنا نیستند. اگر کسی در کودکی همیشه کتک خورده باشد، ممکن است به این باور رسیده باشد که عشق یعنی آزار دیدن و رنج کشیدن. حتی اگر چنین شخصی، روابط سالمی با دیگران داشته باشد، آن را خراب میکند تا دوباره به همان شکلی که برایش آشناست یعنی با رنج کشیدن، عشق را تجربه کند.
• برای اینکه مورد عشق و محبت قرار بگیرم، باید به دیگران کمک کنم. خیلی از آدمها عمیقاً معتقدند که اگر به مردم کمک نکنند تا وضعیت زندگیشان بهتر شود، هیچ ارزشی ندارند؛ و اگر ارزشی نداشته باشند، پس دیگران آنها را دوست نخواهند داشت. مشکل این الگو در این است که اگر بخواهید با کمک کردن به آدمهای غیرنرمال و مریض، مورد عشق و محبت آنها قرار بگیرید، مرتباً همین نوع افراد را به زندگیتان جذب خواهید کرد و این افراد هرگز خوب نخواهند شد. زیرا آنها باید همیشه مشکلی داشته باشند تا شما آن مشکل را حل کنید و به این ترتیب، مورد عشق و محبت آنها قرار بگیرید.
• من باید دیگران را کنترل کنم تا امنیت خودم را در مقابل عشق و محبت آنها تضمین کنم. کنترل، یکی از بزرگترین الگوهای غلط در روابط است. باوری که زیر این باور پنهان شده، این است که قبل از اینکه دیگران شما را کنترل کنند، شما باید کنترل آنها را در دست بگیرید. این احتمال وجود دارد که دو شخص با همین الگوی رفتاری با هم رابطه داشته باشند و هردوی آنها دیگری را در حال کنترل ببینند. اگر در اعماق وجودتان باور داشته باشید که در زندگی، قربانی شدهاید، برای ایجاد احساس امنیت و جلوگیری از قربانی شدن از الگوی کنترل استفاده میکنید.
• برای اینکه مورد عشق و محبت قرار بگیرم، باید دیگران را راضی کنم. این الگو برعکس الگوی کنترل است و بیشتر در خانمها متداول است که در ارتباط با مردی که دچار الگوی کنترل است، این نقش را بازی میکنند. در این الگو، شخص همیشه قبل از اینکه به خودش فکر کند به طرف مقابل فکر میکند. همهٔ افکار و گفتههای او با افکار و خواستههای طرف مقابل تنظیم میشود. خستگی مفرط و کمبود انرژی، نتیجهٔ این الگوی رفتاری است.
• اگر اجازه بدهم که دیگران دوستم داشته باشند، مرا ترک خواهند کرد. ریشهٔ این الگو، تنهایی است. اگر در کودکی شما را تنها گذاشته باشند یا والدینتان شما را ترک کرده باشند، ممکن است این ترس در وجودتان شکل گرفته باشد که نکند کسانی که دوستشان دارید آسیب ببینند، بمیرند یا ترکتان کنند. برای جلوگیری از این اتفاق، اجازه نخواهید داد که روابط شما زیاد عمیق شوند و اگر این طور شود، رابطهای را که با دیگران دارید خراب خواهید کرد. به این ترتیب، خیلی آسیب نمیبینید و همه چیز برایتان قابل پیشبینیتر خواهد بود.
•عشق، رنجآور است و روابط، دردناک هستند. این باور باعث میشود که روابط ناسالم و دردناکی با دیگران داشته باشید. و مرتباً افرادی را جذب خودتان کنید که رابطه با آنها برایتان دردناک خواهد بود. شما با طرز فکری که راجع به روابط دارید و انتخابهایی که میکنید، دایماً درگیر روابط دردناک خواهید شد. وقتی احساس میکنید که قربانی شدهاید و مورد آزار قرار گرفتهاید، از یک رابطه به رابطهٔ دیگر میروید و نمیدانید که چه وقت، عشقی واقعی سر راهتان قرار خواهد گرفت.
در گذشته، تغییر، انسانها را تحت فشار چندانی قرار نمیداد، اما آهنگ کنونی تغییر چنان عظیم است که تأخیر در پاسخ به آن ممکن است بسیار گران و حتی فاجعه آمیز باشد

In the past, change, people would not put much pressure, but the song is now so big change is that the delay in response to a very expensive and may even be disastrous
زیبا سلام! دیگر نه خط قهوهای مانده که روی فنجان فال من و تو نیفتاده باشد و نه شعر حافظی که در جواب تیّت بعدهایمان در نیامده باشد.
هر کدام از خطها و شعرها چندین بار اقبالشان را آزمودهاند وگاه دلخوش وگاه دیگر پریشانم کردهاند. ستارهها هم که دیگر حرفشان را نزن از تمامشان بیزارم. انگار زمانی که خورشید برای تولّد آنها نور پخش میکرد آن دو تا سیاره من و تو جایی پشت ساحل آسمان برای به دنیا نیامدن مشغول نذر و نیاز بودند. شاید هم آمدهاند و مدتهاست رفتهاند گل بچینند. این اردیبهشت هم که انگار فقط به فکر بهشتی هاست انگار کسی بهشتش را دزدیده و جایی پشت آرزوهای آنهایی که دنیا دستشان ست پنهان کرده تا مبادا چشم ما به گوشهای از جمال مبارکش بیفتد، تو هم که انگار کسی، چه میدانم دستی نامرئی کوکِ گیتار اعصاب نازنینت را بر هم زده است و شاید هم دیگر این سیم برای نواختن ترانههایت مناسب نیست که کمتر سراغِ دست نوشته و نوشتن میروی آخر حالاها فقط چیزها دلِ آدمها را نمیزنند. مُد شده گاهی آدمها کسانشان را هم عوض میکنند بگذریم...
عصری که عشق را با الف بنویسند بهتر از این نمیشود. دقّت کردهای آدمها دو دستهاند: یا نامه میدهند یا ادامه.
آنها که نامه میدهند مختصری عاشق ترند آنها نامه میدهند و آن آدمهای مقابل به آزارشان ادامه، مهم نیست اهل تمنّا نبودم و نیستم نازنینِ مریم. محض رضای خدا یک بار به سبک آدمهای خیلی عادی که همیشه برای جواب دادن به نامه از هر کس که باشد عزا میگیرند با حرص پاسخ نامه را بنویس ببینم دنیای بیرویای بیفردا دستِ کیست؟
یا دستِ کم قرار هست به ما هم برسد یا نه؟!
به فرض مثال که دیدار داغ را تازه میکند امّا اگر آن دیدارِ همیشه ارغوانی بعدها وقتی باشد که داغی نباشد چه؟
پاسخش را حتماً برایم با سرُخ بنویس نه مثل تبریکِ عیدت که حقیقتش آنقدر شخص ثالثش پُر رنگ بود که نفهمیدم مخاطبت منم یا دیگری... باشد دیگر از رسیدن و نرسیدن نمینویسم هرجا دلم هوایش را کرد نقطه چین میگذارم یکی برای رسیدن و دو تا برای نرسیدن، آخر اگر رسیدن باشد یکی شدنست و نرسیدن یعنی آن دوتا هنوز دورند تا رسیدن. از حق نگذریم چه زود برومهای سئوالی جایشان را به میرومهای امری دادند! راستی بروم صفحه بعد؟ عکست خوب نگاهم میکند عکس روزهای اوّلت، اجازه داد، تو که اهل این روزهایی، نمیدانم شاید دلت اهل شکایت نیست دیگر نه حرف از مشغول بودن میزنم، نه آمدن و نه ماندن. یک نتیجۀ شبانگاهی به آموخت اگر کسی، فکری، دلی، یا حتی شمارهای، بخواهد مشغول کسی باشد شب و روز و ماه و خورشید نمیشناسد. اگر کسی دلتنگِ دیگری باشد آمدن و دیندنش اندک لرزشی در نقطهای از دلِ عاشقش میاندازد و اگر اهل ماندن باشد نیاز به سفارش نیست.
خلاصه که خلاصهاش کنم این بار از اون دفعهها بود که هیچ بهانهای نبود برای نوشتن، یاد تفاهم نقرهایمان بر سر قانع کنندهترین دلیل عالم افتادم این بار فقط دلم خواست، خواست تا بیبهانه بنویسم و من هم نوشتم و حالا چون تقریباً تمام چیزهایی که دلم دلش میخواست بدانی را گفت و من تجربه کردم و برایت نوشتم دیگر حرفی نیست، سفارشی نیست جز اینکه:
چشمای روشنت یه کم کاشکی هوای منو داشت... فقط همین
کسی که دست خودش نیست امّا اگر نخواهد هم، همیشه به تو فکر میکند.

فداکاری در دو مورد خوب است: اول اینکه تنها راه باقی مانده باشد و از هیچ راه دیگری غیر از جانفشانی نتوان به هدف مورد نظر دست یافت. دوم آنکه بدانیم دیگران با این فداکاری خوشبخت خواهند شد.

Sacrifice is good in two cases: first, that the only way left is no other way than to zeal can not achieve the desired goal. Second, we know others will be happy with this sacrifice.
برنامه پژوهشی یونوسفر فعال با فرکانس بالا (High Frequency Active Auroral Research Program) معروف به هارپ (HAARP)، یک پروژه پژوهشی است که در سال ۱۹۹۳ برای بررسی و پژوهش درباره لایهٔ یونوسفر با استفاده از امواج رادیویی ELF/ULF/VLF تاسیس شدهاست.
«هارپ» یک فرستنده امواج الکترومغناطیسی است که آسمان را هدف گرفته، الکترونهای آزاد لایه یونوسفر را در بالای آتمسفر در ارتفاع حدود ۲۷۵ کیلومتری که از دمایی معادل ۱۴۰۰ درجه سانتیگراد برخوردار است، منقلب میسازد و با این کار مقادیر زیادی انرژی به آنها منتقل میکند. بدینسان، دما میتواند تا ۲۰ درصد افزایش یافته و این مناطق را کاملاً منبسط سازد.
این تاسیسات مشترکا توسط نیروی هوایی آمریکا، نیروی دریایی آمریکا، دانشگاه آلاسکا در فیربنکس، و نزدیک به ۱۵ دانشگاه آمریکایی دیگر اداره و استفاده میشود. شرکت سازنده این تاسیسات، شرکت BAE Advanced Technologies است.

در کارنامه زندگی من چیز برجسته یا درخشانی نیست، جز شاید یک مورد و آن اینکه آنچه را به انجام آن باور دارم، انجام میدهم و لحظهای که تصمیم به انجام کاری میگیرم، عمل میکنم

Notable in my life or career is impressive, except perhaps a case and what do you believe, and I do decide to do something the moment I take, I act
کتاب را میبست و میرفت، بیهیچ نشانهای، کارتی، کاغذی، تاکردن صفحهای. کتاب را میبست و میرفت و وقتی برمیگشت، کتاب را از همان صفحهای که بسته بود، بازمیکرد. هیچ وقت اشتباه نمیکرد، چون برای هر شماره صفحهای، داستانی میساخت؛ برای صفحهٔ ۳۵، داستان زن بلندقدغمگین ۳۵ سالهای که آرام ارام در خیابانی خلوت قدم میزند؛ برای صفحهٔ ۱۲۲، داستان یک کلاغ که روی سیم برقی با چهار گنجشک مینشیند و دوبار قارقار میکند؛ برای صفحهٔ ۷۳۱، داستان هفت برادر ماهیگیر که سه نفرشان در دریا غرق میشوند و تنها چهار نفر به خانه برمیگردند؛ برای صفحهٔ ۱۱۱، داستان سه تیر چراغ برق محلهٔ قدیمشان که چوبی بودند و میشد بغلشان کرد، گوش به تنشان چسباند و صدای موذی جریان برق را در رگهایشان شنید؛ برای صفحهٔ ۲۵۱، داستان دو مردی که دلباختهٔ یک زن هستند. کتاب را که میبست، زن در خیابان راه میرفت، کلاغ و گنجشکها ساعتها روی سیم برق مینشستند، برادرها در توفان اسیر میماندند، تیرهای چوبی جریان برق را تحمل میکردند و دو مرد عاشقانه به یک زن مینگریستند تا او برگردد، دستی به کتاب بکشد، چند ثانیهای به سقف خیره شود، لبخندی بزند و کتاب را از همان صفحهای که بسته بود، باز کند.
اولین نشانهٔ کتاب را که خرید، همه چیز عوض شد؛ نه تنها داستانهای کوچک یادآوری ازیادش رفتند که داستانهای بزرگ زندگی خودش را هم آرام آرام از یاد برد
«خواست حقیقت» به معنای «خواست فریب نخوردن» نیست، بلکه الزاماً به معنای «خواست فریب ندادن دیگران و فریب ندادن خویشتن» است؛ چیزی که ما را به قلمرو اخلاق میکشاند
"Wanted the truth" means "deception called eating", not necessarily mean "wanted nothing deceiving others and deceiving himself nothing" is what attracts us to the realm of ethics
چه سلامی؟! چه نگاهی! وقتی شانههایت مدتهاست به علامت نمیدانم بالست و انگار حالا حالاها هم خیالپایین آمدن ندارد.
چه تابستانی؟! وقتی یک عالمه از برگها هنوز پایین نیامده به خاطرش خودکشی کردند.
چه گرمایی؟! وقتی دیگر مهِ آهِ من یخِ دستانت را حتی تکان هم نمیدهد.
چه بهانهای؟! وقتی تمام بهانهها را گرفتهای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت ترست.
چه حرفی؟! وقتی تمام حرفها را زده تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کوچهای نوشتی و من فقط خواندم.
چه سیبی؟! وقتی سرخ را زیر سوال کم رنگِ ماندن و نماندنت کُشتی.
چه توّلدی؟! وقتی تمام شمعهای دنیا را زیرِ دینِ نازِ سوسوی چشمانت سوزاندی.
چه بخششی؟! وقتی دیگر چیزی، حتی لحظهای درنگ نیست که کسی به تو هدیه نکرده باشد.
چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حرف دوست داشتن هم دوستم نداری.
چه نامهای؟! وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزههای هفت سین سنّتهایمان به آب روان میسپاری شاید آن سوی رود نمیدانم کجا، کسی با خواندن خطی از آن به زندگی باز گردد.
دریغ از یک شب بارانی، دریغ از بارانی که یک شبِ مهتاب بیاید و محض خاطر صورتی بودن چند دانه شمعدانی قلمه زده گلدانی معصوم آن خانه دور امّا قشنگ، نخستین حرف نمیدانم تو را برای همیشه بدزدد و نه بر آب روان بلکه این بار به خاکِ مهربان بسپارد. این دفعه جوری نوشتم که ندانی خط کیست و آنوقت که تمامش را خواندی، یک بار هم کار تو مثل کار ما، از کار گذشته باشد.
کسی که از هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارد
گر ز آزردن من هست غرض مُردنِ من
مُردم آزار مَکِش از پیِ آزردنِ من

وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به تو نشون میده، تو هزار دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.
When you live a hundred reasons to cry show you the ten, you a thousand reasons to show her laughing

شیطان و اولینها:
- اولین کسی که قیاس نمود و خود را از حضرت آدم (ع) برتر و بالاتر دانست و گفت: من از آتشم و او از خاک در حالی که آتش از خاک بالاتر است.
- اولین کسی که نماز خواند و یک رکعت آنچهار هزار سال طول کشید.
- اولین کسی که نوحه خواند و گریست؛ چون او را به زمین فرستادند، به یاد بهشت و نعمتهای آن نوحه و گریه کرد.
- اولین کسی که لواط کرد و لواط داد؛ چون زمانی که به میان قوم لوط آمد خود را در اختیار آنان قرار داد تا با او لواط کنند.
- اولین کسی که دستور مساحقه داد.
- اولین کسی که دستور ساختن منجنیق را داد تا حضرت ابراهیم (ع) را با آن در آتش اندازند.
- اولین کسی که دستور ساختن حمام را در زمان حضرت سلیمان (ع) داد تا نظافت کنند.
- اولین کسی که دستور ساختن نوره را در زمان حضرت سلیمان داد، برای اینکه
موهای اضافی پای بلقیس پادشاه سبا را از میان ببرند.
- اولین کسی که دستور ساختن شیشه را داد تا حضرت سلیمان (ع) آن را روی خندق گذارد و بلقیس را آزمایش کند.
- اولین کسی که دستور ساختن صابون را داد تا مردم بدن و لباس خود را بشویند.
- اولین کسی که دستور ساختن آسیاب را داد تا مردم گندمهای خود را آرد کنند.
بقیه ماجرا را در ادامه بخوانید ...![]()
ممكن است انسان در مورد مسايل ديگران درست قضاوت كند، ولي در مسايل مربوط به خودش به خطا رود. زيرا هنگام قضاوت در امور خودمان، «اراده» به فعاليت پرداخته و «عقل» را از كار مي اندازد. از اين رو شخص بايد با دوست خود مشورت كند.
سه مسافر، گرمازده و عرق کرده و خاکآلود، تنگ غروب به دهکدهای رسیدند. مردم تو مزرعهها، تازه داشتند گندمکوبیشونو تموم میکردند و پوشالش هنوز تو هوا ولو بود.
اون سه نفر به زنی که داشت پوشالشو باد میداد، گفتند: «آهای صاحب خونه!»
این زن که بیوه بود، راهشون داد تو و غذا داد و بهشون تو انبار یونجه، جای خواب داد. به شرط اینکه فردا تو کوبیدن کمکش کنن. اون مسافرها که عیسی مسیح و سن جو وانی و سن پیئترو بودند، رفتند تو انبار یونجه خوابیدند. هوا که روشن شد، پیئترو آواز خروسو شنید و گفت: «یالا زود پاشیم. چون که خوردیم و حالا باید کار کنیم.»
