سلام

تا آخر شهریور نیستم !!!

 

پ.ن: به کامنت ها هم نمیتونم جواب بدم  (ببخشید) !

نامه پانزدهم


نامه پانزدهم 


سلام به نازنینی که دیروز عاشقیمان مرا بیش از غرورش دوست می‌داشت، اما امروز عاشقی که بالا رفتن از صخره‌ها کمی دشوار‌تر است، غرورش را بیش از من دوست دارد.
هراسی نیست «ما دل و دیده سپردیم به طوفان بلا.»
عزیزم یک گذرِ کوتاه از بنبست‌های سر گشتگی، لاقل از مثل هیچکس و... به هر عابر غریبه یا آشنایی خواهد گفت که: آدم‌های آمده و نیامده این دنیا کم کم در کارنامه این زندگیِ سراسر نشیب و فراز مُهر مردودی نزده‌اند. امتحان‌ها را یا باید گرفت یا باید داد، اما افسوس آن کسی که دیروز عاشقیمان برگه‌ام را تا نقطه آخرش با دقت تصحیح می‌کرد نمی‌دانم چرا گذرا نمره‌ام را با مداد سیاه پایین برگه می‌نویسد و دیگر هیچ.
نمی‌دانم چرا امروز قصه‌هایی که تلخ است ولی حقیقت است و در آن صحبت از امروز آمده عاشقی و فردای نیامده فارغی است باورم شده است. نمی‌دانم چرا کسی که چند روز طولانی بهار با یک لحن آرام نقره‌ای خواست چیزی برایم بنویسد نامش را در عالم بیگانگی جا گذاشت و نمی‌دانم چرا مثل آن روزهای گیلاسی و نرم و آرام زود‌تر از رسم همیشه از من رنجید و تمام حرف‌هایش را پشتِ «تو را به خدا نرنج» پنهان کرد و بی‌پرده گفت، آنچه نباید می‌گفت.
نمی‌دانم چرا کسی که با احساسش دست نخورده‌ترین شیشه‌های دوردستِ رویاهای دلم را لرزاند مرا به جرم برتری احساس بر عقل متهم می‌کند و نمی‌دانم چرا کسی که خودش در پاسخ نامه‌ای که تمام ملاکِ زیباییِ زندگیم شد، حسادتش را برای رسیدن قشنگ‌ترین بهانه دانست حالا عاقلانه از حسادت ناشی از عشق من ایراد می‌گیرد و نمی‌دانم چرا همه چیز اوّلش خوب است.
تابستان اوّلش خوب است، گیلاس اولش خوبست، عشق اوّلش خوبست و زندگی هم اولّش.
چرا که هیچ چیز را نه می‌دانی، نه می‌فهمی و اگر بدانی چقدر دانستن بد است هرگز دلت نمی‌خواهد که بزرگ شوی تا بدانی و بفهمی.
من دوستت ندارم به قدر پلک بر هم زدنِ یک گل سرخ نیمه باز برنجی و دوست ندارم با این چند سطر پاسخ آشفته دست روی نقطه امتداد عشق بگذارم و با دست آویز مشتی خاطره که نمی‌دانم یادت هست یا نه، اجازه یک هفته تحمّل بگیرم، اما تمام آرزوی بودنت، ماندنت و خواندنت به خاطر تولّدی بود که نه روز تولّد من است، نه روز شکفتن تو. شاید روز آغاز هر دویمان باشد.
من هم دوست دارم درست برعکس دیروز عاشقیمان خیلی بیشتر از تو، کاریش هم نمی‌شود کرد این احساس است که هنوز با وجود تمام رنجش‌ها و سرزنش‌ها در قلبم حکم می‌راند و فرمانروایی می‌کند و من گمان می‌کنم همیشه حرف، حرف اوست.
من دردی که با کلید آن تو را شناختم هرگز نخواهم بست حتی اگر تمام عاقلان دنیا مرا به جرم راندن عقل از پنجره تفکر پای میز محاکمه ببرند به جرأت می‌گویم خیلی پُررنگ‌تر از دوست داشتن تو، دوست دارم اما نه مثل قدیم.
من مدّتهاست که هر چه می‌گذرد بی‌دلیل بیشتر دوستت دارم اما این بار نه مثل مجنون، نه مثل لیلی و نه مثل تمام آن‌هایی که با جهت یابی علّت اسطوره شدند تنها مثل خودم، مثل مریم، تا هر وقت که بخواهی دوستت دارم. من‌‌ همان مریم روزهای اوّلم، با این تفاوت که بیشتر دوستت دارم نه اینکه خودت نخواهی، آن وقت هم توی دلم دوستت دارم بی‌آنکه بدانی.
مراقب چیزهایی که شکستند و کاریشان هم نمی‌شود کرد و مراقب آنهایی که هنوز هم می‌شود مانع شکستنشان شد، باش، باز هم برایت می‌نویسم اما این بار دیگر کافیست. 

                                                                    آسوده‌تر از آغاز سطرهای اول

ادامه نوشته

اندیشهٔ بزرگ ما

 هرچه اندیشهٔ شما بزرگ باشد به‌‌ همان اندازه بیشتر به اندیشه‌های دیگران احترام می‌گذارید.


 بلز پاسکال


Whatever your idea is great as the respect of others put more thought.

نامه چهاردهم


نامه چهاردهم 


ای کاش شمع می‌توانست به جای جمع آب شود.
قشنگ‌ترین تولّد شاید شب آغازین بی‌دغدغه ماندن در گهواره است. چرا که بعد از آن عمری سوختن و شریک شدن با اشک چون فوّاره است و در آخرش آرزوی رسیدن به نقطه‌ای در آن سوی سیّاره است.
گمان می‌کنم کسی هرگز تولّد خود را نخواهد دید.
زیبا‌ترین تولّد‌ها تنها آنهاییست که در رویا برای کسی می‌گیریم و یا کسی برایمان می‌گرید و من تمام اسفند که نامش هم مثل ساکنانش مقدّس است برایت در جایی دور پشت بوته‌های بی‌خار گل سرخ با دو سیب سرخ که در آستانه افتادن به هم رسیدند و با شمعی که به جای من و تو آب می‌شود تولّد خواهم گرفت.


بذار یه چیزی بمونه بین من و بین خودت
فقط یه معنی نداره به خاطر تولّدت

ادامه نوشته

عاشقی

چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که: خدا در قلب من است، شایسته‌تر آنکه گفته آید: من در قلب خداوندم.


جبران خلیل جبران 


 Cause love came not deserve this speech that: God is in my heart, more worthy they have said: Lord my heart.

نامه سیزدهم


نامه سیزدهم


سلام.
اما تنها به قسمت نیمه ابریِ نا‌خودآگاه بی‌قراریت. اگر هنوز...
امان از نقطه چینهایی که غوغا می‌کنند.
قرار نبود آن وقت‌های تو به این زودی‌ها جایشان را عوض کنند. راستی خوبی؟ قرار بود همه تا آخر توی آسمان خودشان با ستاره خودشان بازی کنند.
قرار نبود اگر کسی خیالش از وفاداری دیگری راحت شد، گنجیشکهای بی‌پناه حس او را با تیر و کمان عادت نشانه بگیرد.
قرار نبود عشق هم مثل گیلاس و بوسه و عیدی اوّلش قشنگ باشد.
قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم.
قرار نبود کسی به هوای شکستن دل دیگری بماند. قرار بود هر کس به هوای شکستن دل خودش بماند، (به کدام هوا مانده‌ای تا به حال؟)
قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد.
قرار نبود عاشقیِ یک قرن در می‌ان، پشتِ تبّرک چند خاطره مخمل گذشته تکرار شود.
قرار نبود کسی دیر کند، تأخیر کند.
قرار نبود دیوانه‌ای برای شکستن دیوانگی طلبِ زنجیر کند.
قرار نبود عشق کسی را از دیگری سیر کند.
قرار نبود ماشین زمان طفل بی‌گناه دامانِ دو عاشق معصوم را زیر کند.
قرار نبود کسی جز خودمان روی دل‌هایمان تأثیر کند.
قرار نبود انتخابمان ما بین آسمان فردا و تردیدِ زمین گیر کند.
قرار نبود هر کس برای ستاره خودش لباس گرم بخرد.
قرار نبود هر کس سرش گرم شد دلش را هم سرگرم کند، غافل از آنکه دیگری با سردی او و گرمی او با گرمای دیگری از هر چه گرمی است دلسرد شود.
قرار نبود هر چه قرار نیست باشد.
قرار نبود قراری باشد که قرار نیست.
قرار بود با هم بر سر هر چه قرارست قرار بگذاریم.
قرار تنها بر بی‌قراری بود برای برقراری، چرا که با، با هم نبودن بر سر قرار و به دست آوردن قرار پرواز بی‌قراری برابر با به هم ریختن همه قرارهاست و قرار بی‌قراری اگر به هم ریخت دیگر هیچ ساعتی برای تداعی هیچ قراری از جایش تکان نخواهد خورد.

ادامه نوشته

مربی

زن انسان است. آن هم یک انسان بزرگ، زن مربی جامعه‌است. از دامن زن انسان‏‌ها پیدامی‏شوند.


 روح اللّه خمینی


Female humans. It is also a great man, a woman coach society. Skirts of female humans are found.