بوی بهار


سال نو مبارک


نامه هفتم


نامه هفتم


 لطفاً آن قدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بیاموزم.

به نام او که با اهدای شمس به فریاد مولانا رسید.
سلامم را می‌نویسم که زحمت گشودن لب‌هایت برای پاسخش را نبینم، نکند لب‌هایت برای پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی امّا از روی اجبار.
فدایت شوم همین که ته دلت چیزی مثل پاسخ تکان بخورد برایم کافی ست.
حقیقتش این بار که برایت می‌نویسم نه شب ست، نه سکوت، فقط عاشقی ست و پاییز فصل دلتنگی پرنده‌هایی که به جرم نداشتن بال مجبور شدند در پناهِ چند نارونِ خشک بماند تا برفهای سپید زمستان آب شود.
نازنین من! می‌شود بگویی با چه زبانی بگویم که پروانه پریشان نگاهم هنوز زیر دینِ نیلوفری شمع مهربانیهای تُست، من التماس کدام گلدان را بکنم که لطافتِ شمعدانیهای صورتیش را به پای حقارت واژه‌های بی‌تقصیرم بریزد.
تقصیر آسمان نگذار سرنوشت خودش اتّفاقهای زندگیم را خط خطی کرده بود خودش هم دلش به رحم آمد و ترا از خدا برایم امانت گرفت.
همیشه یک چکّه از شبِ گذشته در سوال و جواب و سرزنش‌های نیمه شبِ وجدان، از خود می‌پرسم که تو چگونه مثل هیچکس نیستی.
یلدا تجسّمی از پریشانی زلفهای بی‌نظیر تُست وقتی یک باغ پر از بید مجنون در آن حیران می‌ماند و پاییز تکّه‌ای از تصوّر اندوه تُست وقتی متین و آرام روی برگ‌های ارغوانی زیر سایه بلندِ یک سپیدار پخش می‌شود و من مهاجر‌ترین مرغی که سرزمین تک تک نگاههای ساکنان اینجا را به هوای صیّادی از تبار فرشته‌های قصه‌های دور گشت و همچنان در بی‌آشیانی بسر برد تا آنکه تو...
بگذار اعتراف کنم تو نیستی همه غریبه‌اند، آشنائیشان را به رخ بیگانگیم می‌کشند و من بی‌آنکه اعتنایی کنم به نرمی عبورِ یک قاصدک از سر انگشتان لطیف یک پونه وحشی از کنارشان می‌گذرم و با مِهی از جنس نیاز به پنجره‌ای از نسل دل‌های شکستنی با سرخی غروب یک انتظار ناب آمدنت را نقّاشی می‌کنم و خدا بی‌صدا به تو الهام می‌کند که آن دخترکی که پاییز آن سال از عشق تو دیوانه ترینش کردم دیگر نزدیکست هوای تکرارِ قصّهمجنون در بیابان سرگردانی به سرش بزند و تو می‌آیی و با اشاره‌ات می‌پرسی مگر من چقدر دیر کردم که تو دوباره...
حق با توست عزیزم من دوباره...
من امروز باز هم از آن دوباره‌ها شدم از آن‌هایی که درمانش تنها به پایان رسیدن در معبدِ نارنجی شانه‌های توست.
سال‌ها برای اوج مبتلا شدم به نیّت بی‌بازگشتی به حافظِ چشمانت تفأّل می‌زنم و تپش‌های نا‌منظّم قلب عاشقم را آن قدر با ریسمان تمنّا به ضریح نقره اب نگاه تو می‌بندم که یک شب محض خاطر آورگان تپّه معراج، شقایقِ حریم آسمانیِ قلبت را به روی اعتماد یک مجنون بی‌تیشه بگشایی.
بی‌تیشه‌ای که توشه‌اش رنج است، رنجی که از دوریِ تو می‌کشد و غم انگیز‌تر اینکه قهرمانی به نام تقدیر خواسته یا ناخواسته این تیشه را در قلب تو فرو می‌کند، حالا بیشتر برگ‌ها به احترام تو ریخته‌اند و من شبی زیر بارانِ لطف پاییز به روی برگهای سرخ و زردِ نمناک از اشکِ آسمان سجده خواهم کرد.
برگ‌ها از آدم‌ها قدر ترا می‌دانند، من بیشتر از برگ‌ها.
اما نمی‌دانم چگونه بگویم که می‌دانم، هیچ نمی‌دانم جز قدرِ ترا.
صدای به هم خوردن بالِ معصومِ فرشته می‌آید انگار آمدن تو نزدیکست در متن سرگردانیم یک تکّه فانوس پیداست.
درختِ سیبی آمدن ترا به مناجات نشسته است آهی بلند از ناحیه مرطوبِ گونه‌ای شرجی در حالِ صعود به قلّه آسمانهاست، کسی نامرعی احتمال آمدن ترا به ستاره‌هایی که پشت حضور شب به خواب رفته‌اند تبریک می‌گوید.
                                                   من می‌روم تا تو بیایی، دیگر رسیدی، رسیدنت مبارک.

ادامه نوشته

خیانت

نخستین خیانت، جبران ناپذیر است و از طریق واکنش زنجیره‌ای، خیانت‌های دیگری را بر می‌انگیزد که هر کدام از آن‌ها ما را بیش از پیش از خیانت پیشین دور می‌کند.


میلان کوندرا


The first betrayal is irreparable and through the chain reaction, another betrayal of the Myangyzd each of them me than us away before the former majesty.

ششمین نامه


ششمین نامه


بنام معبود پاییز و عشق و دلبستگی
بی‌بهانه سلام.
پاییز گوارای وجودِ نازنینت نازنینِ مریم، با روزهای مانده به آغاز چه می‌کنی؟ راستی چرا هر چه می‌شمارم تولّدت نمی‌شود، کاش می‌شد من تقویم را ورق بزنم و آنوقت بگذریم...
هر روز روز تولّد توست، هر وقت برگی می‌افتد مرغی بال باز می‌کند، غنچه سپید مریمی عاشق، عکسش را در آب برکه‌ای زلال می‌بیند و خود را نمی‌شناسد. هر وقت آسمان بغض می‌کند باران گلوی شمعدانیهای صورتی را کم کم رنگ می‌بازند به هوای آمدنِ تو تازه می‌کند و هر وقت می‌آیی و دلم می‌خواهد بمانی امّا می‌روی.
من و پاییز قرار گذاشته‌ایم به آن سه فصل دیگر هم سپرده، امسال زود‌تر تولّدت می‌شود، لطف می‌کنی کمی زود‌تر کبوترانِ هلاکِ چشم به راهِ صحنِ خیس از اشک دلم را به آرزو‌هایشان برسانی.
زیبای من،‌ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و‌ای تنها بهانه آوردن هر بهانه دیوانه برق نخستِ نگاه توام با یک جور بی‌تابی از نوعِ بی‌بازگشتش.
می‌دانی که چه می‌گویم تنها تو می‌دانی، دیگران اگر بخواهند بدانند هم نمی‌توانند. فدای انعکاس فروغ بی‌نظیرِ چشمانِ روشن معصومت، محض خاطر تولّدت از آن جواب‌هایی برایم بنویس که جادو می‌کند.
دلم تنگست برای خودت، تولّدت، جادویت، سرزنشت هر چه به جز سفرت.
بگذار پرنده سرگردان نگاهم در پناهِ آلاچیق مژگانِ مجنونت تا ابد احساس آرامش کند و آتش عطشم را با جرعه‌ای هیچکس هرگز از هیچ چشمه‌ای ننوشیده، خاموش نه، شعله ور ترش کن.
من کبله خوشبختی ترا روزی با گلهای شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنسِ پناهِ پروردگار خواهم ساخت و قشنگ‌ترین لحظه‌هایم را به پای ساده‌ترین دقایقت خواهم ریخت تا باز هم بدانی که من عاشق‌ترین پروانه‌ات بودم، مجنون‌ترین دیوانه‌ات هستم و چه بخواهی، چه نخواهی در خانه‌ات خواهم ماند با عاشق‌ترین لهجه‌ای که لیلای با وفا سال‌ها زیر سایه خورشید در صحرا آموخته است با یک سبد آرزوی در حال رسیدن و سرخ‌ترین حسّ پرواز مرغی که می‌داند هرگز نمی‌رسد نه تنها نمی‌رسد نه تنها به تو بلکه به هر کس که روزی، ثانیه‌ای در این دنیا بوده، به کسی که فرصت دارد هنوز هم در این دنیا باشد و کسی که در تالارِ انتظارِ سرنوشت، شمارش معکوس خود را برای به دنیا آمدن آغاز کرده است.
تولّدت را تبریک می‌گویم، دیر نیست روزی که همه به قول سهراب ترا به هم تبریک می‌گویند. نازنینی حرف قشنگی برایم نوشت با یاد او برای تو می‌نویسم:
                                                                                   لمسِ بودنت مبارک.

ادامه نوشته

استعدادهای آدمی

قدرت شگفت انگیز نیروهای خلاق و استعدادهای نهفته آدمی هنگامی آشکار می‌شود که نیازی حیاتی، تواناییهای او را به فعالیت وادارد و کشش آرزویی، سراپای وجودش را به جنب و جوش درآورد.


آبراهام لينكلن


Amazing power of creative forces and talents is obvious that when a man lies a vital need, his ability to dream up and stretch Vadard, entirely beside the existence and took welding.

 

برخورد دهنده بزرگ هادرون (Large Hadron Collider: LHC)

شاید این روز‌ها خبر‌ها و عکس‌هایی از برخورد دهنده بزرگ هادرون (Large Hadron Collider: LHC) دیده باشید.
تعداد زیادی دانشمند و مهندس که در همه عکس‌ها در حال نگاه کردن یا اشاره کردن به یک تونل بزرگ هستند!
خوب به هر حال این آدم‌های به ظاهر بیکار حتماً در حال تلاش برای هدفی مهم هستند که رسانه‌ها کار آن‌ها را «آزمایش مهبانگ (Big Bang)» یا «بزرگ‌ترین آزمایش تاریخ» می‌خوانند. بیایید در اینجا کمی بیشتر در مورد این آزمایش و این همه تجهیزات غول پیکر بدانیم.


برخورد دهنده بزرگ هادرون (Large Hadron Collider: LHC)


ادامه نوشته

برگ یا میوه

برگ در هنگام نابودی می‌افتد، میوه در هنگام کمال می‌افتد؛ بنگر که چگونه می‌افتی چون برگی زرد و یا سیبی سرخ.


 کنفوسیوس


Leaves when the destruction begins, the fruit falls when perfection; see how such Myafty leaf yellow or red apple.

نامه پنجم


نامه پنجم


سلام همسفر
امّا سلام نه، چرا هیچ کس هرگز حواسش به این نرفت که سلام اولین ستاره ایست که به مخاطب چشمک می‌زند و بعضی‌ها حتّی برای خریدن کمی توجّه درشتش می‌کنند و نکند چشمکِ سلام چشمان مخاطب را ببرد به...
بگذریم یکی نیست بگوید چه فرقی می‌کند گیریم که اوّل نامه‌ها سلام نمی‌کردیم باید یک واژۀ در به دری پیدا می‌شد که با آن آغاز کنیمیا نه؟
نه اینکه اسم خودش را بنویسی امّا باز هم نه، با اسم او که آغاز کنی دیگر ادامه دادنش جرأت می‌خواهد.
بگذار مثل همیشه همه این کار را طبق سنّت انجام دهیم و فقط بنویسیم سلام.
ببینم چه کسی حواسش پی چشمک و درشتی سلام است و چه کسی حواسش با سلام نامه که هیچ با اشاره و ادامه هم به این سادگی‌ها پرت نمی‌شود، باور کن قصّه سلام را طولانی کردم که دیر‌تر به اصل برگردیم.
حقیقتش حالت را جور دیگر هم می‌شود پرسید. پس نوشتن نامه به خاطر دوری ِ راه نبود. این بار برایت نوشتم تمام آنهایی را که یک بار از خودم پرسیدم و در جوابش ماندم خیره به طاق، طاقی که پر از دعاست و آرزو.
می‌دانی! نمی‌دانم چرا مدتهاست هر چه می‌خواهم فرقی نمی‌کند برای چه کسی می‌رود آن بالا، بالای طاق نور چراغ را طواف می‌کند و بر می‌گردد. لااقل مثل پروانه عاشقانه نمی‌سوزد که دلم نسوزد بر می‌گردد‌‌ همان جای اوّلش.
مهم نیست اولین سوالم این بود چرا همیشه یک دلیل برای آمدن داریم و هزار بهانه برای نیامدن، یک دلیل از آنِ تقدیریست و صد‌ها بهانه برای تأخیر.
امشب نه برف بارید و نه باران، نه آسمان حتّی از عاشقانه‌ترین لحظه دو پرنده جا مانده از غافله عکس یادگاری انداخت.
هوا هم صاف بود، انگار هیچ اتّفاقی نیفتاد زیبا. تقویم و سال و ماه از دست آسمان هم در رفته است، نمی‌دانست به قول آن شب تو امشب باید طبق آن قرارداد نه چندان دورِ محکم امضا نشده یک جور ثابت کند که آخر هفته است.
مگر نگفتی آسمان انگار قرارست دیگر همیشه آخر هفته‌ها ر‌هایش کنیم... من امشب اشکی ندیدم نه اینکه جایی پشتِ کهکشان راهِ شیری دور از چشم ستاره‌های بی‌چشمکِ اقبالی که دیگر کمتر علامت یمن و مبارکی می‌دهند برای صافیش، بی‌ابریش و تنهائیش گریسته باشد.
چرا همیشه فکر می‌کنیم که آسمان تنها به حال تنهائی ما اشک می‌ریزد. ببینم آسمانِ به این بلندی نباید صاحب غصّه به این بزرگی باشد؟
هیچ از خودت پرسیده‌ای گنبد آسمان چرا خم است؟
چرا کسی از خودش نپرسید؟
چرا یک شب نرویم سراغ حال و هوای آسمان ببینیم او کجا کسی را گم کرده است و قامت نیلی بلندش زیر بار منّتِ کدام چشم شکسته است؟
نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم آسمان عاشقِ دریاست و قصّه این دو، چیزیست شبیه قصّه خورشید و ماه که بر خلاف خیلی افسانه‌ها از روی عشق به هم نمی‌رسند. فکرش را بکن، اگر خورشید و ماه به هم می‌رسیدند چقدر قلب باید قربانی در آغوش کشیدنِ دو معشوق می‌شدند. آن دو قربانی می‌سوزند تا ما نسوزیم امّا باید به آنهایی که هنوز طبق فرضیه‌های محکم علمی می‌پندارند ماه از خورشید نور می‌گیرد بگویم شاید حق باشماست امّا تنها در نتیجه هم عقیده‌ایم نه در راهِ حل.
من نباید برای تو بگویم تو که کلّی مجهول و معادله حل نشده را ذوب کردی.
ماجرا اینست که یک شب تمام طاقت ماه که نورش بود تمام شد و خورشید جور فداکاریِ او را هم کشید، این شاید‌‌ همان گذشتی ست که در قصّه‌هایت گفتی لازمست.
این حکایت خورشید و ماه بود. حالا آسمان هم همینطور، فکرش را بکن اگر آسمان و دریا به هم می‌رسیدند چه اتّفاقی برای ساحل و ستاره‌ها می‌افتاد.
گرچه دریا کمی خوشبخت‌تر است، دریا لااقل هر ثانیه یک عکس جدید از آسمان می‌بیند امّا آسمان چه؟ کلِ صندوقچه کهکشانِ راهِ شیری را که بگردی فکر می‌کنی یک عکس از دریا پیدا کنی؟
معلومست که نه، آنوقت آدم‌های عصر ما کسی را که عمری در کنارشان بوده به بهانه هیچ به امان سرنوشت می‌سپارند و می‌روند پی زندگیشان.
نه عزیزم اینگونه به آن نقطه دور پرسشگرانه خیره نشو، وقتی می‌گویم همه، سریع با خودت جمع نزن، تو همیشه خودت را از همه تفریق کن.
لااقل وقتی قصّه‌های به قول خودت پُر فراز و نشیبم را می‌خوانی ویا می‌شنوی.
اگر مثل همه بودی که، راز رسیدن امّا ماندن آسمان و دریا را برایت نمی‌نوشتم. راستی چرا راحت برای تو می‌شود نوشت؟
امّا آدمهای اینجا، این عصر به اصطلاح پُست مُدرنیست با شنیدن این قصه پر از حقیقت آن جور که باید نگاهم نمی‌کنند گر چه مهم نیست، مهم این است که تو چگونه نگاهم می‌کنی چکار دارم به نگاهِ دیگران.
خلاصه که امشب هر چه دنبال بهانه گشتم پیدا نشد مثل کسانی که می‌خواستند یک جور آرام کنند و آرام شوند به احترام حرف تو که نباید فانوس بدست گرفت وگشت، بی‌فانوس تنها با نور شمع آن شمعدان قشنگت گشتم. انگار امشب از آن شب‌ها بود که اگر حقّ انتخاب داشتم نقاقشیش می‌کردم اما حیف که نشد.
آسمان و دریا رسیدن را بلد بودند و به هم نرسیدند اما من نقاشی را بلد نبودم و برای تو نکشیدم، نواختن هم همینطور.
برای کسی که حرف و سکوتش، دوری و دیدارش، ماندن و رفتنش و پاسخ و اشاره‌اش یک سمفونی رویایی با تک نوازی هنرمندانه یک شب بارانیست چه می‌شود نواخت جز سکوت.
می‌دانم این‌ها توجیه به تأخیر انداختن دیدار نیست نگو گذشته‌ها گذشت نه اینکه ما گذشت کنیم تا بگذرند، و گرنه امروز‌‌ همان فردائیست که دیروز در انتظارش بودیم. دیروز هم به این زودی‌ها گذشته نمی‌شود. ببخش قرار بود من و تو لااقل برای خودمان مثل همه نباشیم اما من شدم زود‌تر از آن وقت که باید می‌شدم من هم به تو از آن حرفهایی زدم که همه می‌زنند حتی رنگ جمله‌هایم عوض نشد طعمش را نمی‌دانم.
کسی که به قول تو با غم خوشحالست چرا باید به تو بگوید در شادی‌ها و چند نقطه چین... چون ماندهام در حیرت این جمله تکراری.
اینکه خواستم اولین خاطره‌ها تمامش محض خاطر غصه‌ها و به اصطلاح همدردی‌ها باشد قبول نیست. تو خودت گفتی لذت رفتن و عیادت از شنیدن تبریک تولّد قشنگ ترست و من شاید تحمل دیدن کسی که در عین به دوش کشیدن غصّه‌هایش باید غم‌های دیگران را هم از آمدن تا رفتن بدرقه کند نداشتم این شاید یک بهانه شاعرانه است شاید هم یک حّس عاشقانه.
نمی‌دانم چرا بار اوّل اینقدر سخت نبود. این حس اوّلش مثل چند قطره رنگ که روی بومِ نقّاشی یک نقّاش ناشی پخش می‌شود کم رنگِ کم رنگ بود.
امّا امروز و امشب هوا جور دیگری بود گرچه این‌ها باز هم جزو آن هزار بهانه نیامدنست.
شاید اگر امشب آسمان به وعده‌اش عمل می‌کرد تمامش از باران برایت می‌نوشتم و نمی‌رفتم سراغِ تبرئه دلی که مانده بود سرِ آمدن ونیامدن، امّا انگار آسمان هم بدش نمی‌آمد قصه‌اش را برای تو بنویسد و خودش یک بار هم که شده دور از چشمِ ساکنانِ این کره شاید گرد برای تنهائیش گریه کند.
یقین دارم امشب دریا طوفانی بوده است، شاید آسمان تمام اشک‌ها را سپرده دستِ دریا، کاش می‌شد سراغِ ماهی‌ها رفت و از آن‌ها پرسید، تصوّر می‌کنم آن‌ها قصّه آسمان و دریا را سینه به سینه برای هم حتی برای آن ماهیِ سرخ توی تُنگِ هفت سین شب عید نیامده هشتاد، یکبار تعریف کرده‌اند، نگاه کن تازه آخرهای پاییزست و همه پرنده‌ها تقریباً رفته‌اند جاهای گرمِ دور، امّا من همچنان مثل آن پرنده‌ای که شاید به خاطر برخود سنگِ‌‌ رها شده از تیرکمان کودکی با بالش، پروازش چند روزی به تأخیر افتاده است. این قدر شاخه عوض می‌کنم، نمی‌دانم اگر فصل تولّد تو بود و هوا و شاخه‌ها برای نشستن آماده‌تر بودند از کجا‌ها برایت می‌نوشتم بگریم..
تو که هر چه بخوانم نه اعتراضی، نه شکایتی، نه... تنها نگاه نافذی که شعاعش مثل نور معصوم یک شمع بلند تمام فضای اتاقت را روشن می‌کند، راستی حالا که حرف شمع شد تو فکر می‌کنی که شمع عاشق ترست یا پروانه؟
من مثل کسانی که به حرفهای خودشان هم عمل نمی‌کنند زیر نور شمع شب را صبح می‌کنم امّا اینجا می‌نویسم چرا ما آدم‌ها مخصوصاً روز تولّدمان عاشق‌ترین سمبل دنیارا قربانی نسیم زودگذر شادی‌هایمان می‌کنیم این را می‌نویسم اما باز هم روشنش می‌کنم نمی‌دانم چرا.
شاید زیر نور شمع می‌شود چیزهایی را دید که زیر نور خورشید همیشه پنهاست. شمع زیباست اما نه در جمع، شمع راباید در تنهایی روشن کرد، پا به پایش آب شد و... وقتی تمام شد روح عاشقش را سپرد دستِ یک صندوقچه نقره‌ای زلال.
خاکس‌تر شمع تولّد نیامده یکی گاهی به وجود هزار چشمِ درخشانِ بی‌فروغِ رنگ خورشید می‌ارزد.
ببین از کجا به کجا رسیدیم حالا دیگر هم شمع دارد تمام می‌شود هم نامه تو.
خوبیِ شمع این است: طفلکی آن قدر بی‌آزارست که خودش تمام می‌شود امّا نامه ترا چه کنم؟ نامه تو که تمام نمی‌شود باید تمامش کرد و چیزی را نمی‌دانی چگونه آغازش کرده‌ای چگونه می‌توانی تمامش کنی؟
ببین تو خودت مثل شعر، مثل چشمه، مثل برفی که از آسمان روی قلّه می‌نشیند وبه خبر سلامتی آسمان را با سرازیر شدنش برای دریا می‌برد آمدی سراغِ افکار آشفته من، خودت نوشتی، حالا تو می‌دانی و نامه نیمه کاره‌ای که تزئینش کنی.
برای بار هزار و نمی‌دانم چندم من که کوچک‌ترین دخالتی در چیدن این قصّه‌ها کنار هم نداشتم چرا فقط رازِ آسمان و دریا را گفتم آن هم چند جمله بیشتر نبود خودت نامه را جوری که به لطافتِ روحِ یلدائیت بر نخورد و بلور رویاهای هرگز به زبان نیامده‌ات تَرک برندارد و غرورِ آرزوهای نمی‌دانم چه رنگی شاید سبزت زیر سوال نرود تمامش کن.
این جمله را از قول خودم می‌نویسم هوای هوایت را داشته باش سرما کم کم دارد می‌شود فرمانروای سرزمینمان، لطفاً نگذار هر کاری دلش خواست و با زمین کرد با دلِ تو هم بکند.
قبول کن بی‌دلیلی گاهی قانع کننده‌ترین دلیل دنیاست، باور نکن کسی که از عشق چیزی می‌داند حالش خوب باشد حتی اگر بر عکسش را به تو گفت.
وی‌ترین زندگی بدون غصّه کوکِ سازِ تماشای چشم‌ها را به هم می‌ریزد، مهمّ مرتّب چیدن آن هاست.
دیگر حرفی نیست جز اینکه خداحافظی نوعی سلام عجیب برای آغاز نامه بعدیست که هر وقت اراده کنی می‌نویسمش.
مراقب زندگی باش یه شب که توی آذره اون جور که خواستی رویا‌ها مهِ داره و زمین تره تو روزایی که می‌گذرن همه شبیه هم شدن مثل همه نباشی و این جور بمونی، بهتره من دوس دارم هرچی می‌خوای یه شب برآورده بشه همین به جز این چی بگم، این دیگه حرفِ آخره.

ادامه نوشته

پشتکار

آب قطره قطره می‌چکد و با پایداری و سماجت، سنگ بزرگ را سوراخ می‌کند؛ موش با پشتکار و استقامت موفق به پاره کردن رشته محکمی از سیم می‌شود و ضربه‌های پی در پی تبری کوچک، درخت کهن را از پای در می‌آورد.


بنجامين فرانكلين


Blomsterne er blødning dråber af vand og stabilitet og vedholdenhed, hullet er store sten; mus med udholdenhed og vedholdenhed lykkedes at rippe wiren og får et stærkt felt af traumer hinanden små økse, gamle træer bragt fra foden.

 

آیا این تصویر معجزه است؟



این تصویر که بسیار عجیب به نظر می‌رسد عکس یک صخره در برمه است فقط در یک روز خاص از سال می‌توان آن را شکار کرد و آن هم در ماه سپتامبر است در این روز اشعه خورشید با زاویه خاصی بر این صخره می‌تابد و اگر عکس را بچرخانید واقعا با تصویر شگرفی مواجه خواهید شد.



ادامه نوشته

دشمنان

دوستان از ستایش بسیار زود خسته می‌شوند، ولی دشمنان از دشنام دادن هرگز خسته نمی‌شوند. دشنام زیانی نمی‌رساند و دشمنان از این بی‌خبرند. آن‌ها نمی‌توانند از ناسزاگویی خودداری کنند و این، زیبایی کار است


ويكتور هوگو


Friends of praise are very tired, but enemies never tired of not mistreat. Loss and curse the enemies of Bykhbrnd Nmyrsand. Naszagvyy they can not refrain from this, beauty is

 

نامه چهارم


نامه چهارم


سلام عِطر گیج کننده بهار نارنج‌های اواسط اردیبهشت، چشم شیطان دور! خوبی که، سراغی از ما نمی‌گیری مگرنه؟
همین مهم است وگرنه آواره‌ای مثل من که سراغ گرفتن ندارد حق با توست بروی کجا؟
پی چه کسی سراغم را بگیری؟! چه نشانی‌هایی بدهی، بگویی ببخشید آقای محترم، آن دخترکی که به هوای من هر شب پشت پنجره مو پریشان می‌کند را ندیدید؟
مردم این عصر را می‌‌شناسی اگر کلّی هوای حرمتت را داشته باشند جوری نگاهت می‌کنند که خودت ترجیح می‌دهی بروی تا بمانی.
دیوانه تو همچنان مجنون است و زنده، این حرف‌ها چیست؟ دشمنت شرمنده. پریشب‌ها که اینجا باران آمد و انگار چند جای دیگر زلزله، یاد یک چیزی افتادم.
اوّل این را برایت بگویم اینجا یک بار برای همیشه زلزله آمد که تو باعث ش شدی، اینجا یعنی دلم را می‌گویم، چه زلزله‌ای!
یک جای نشکسته و تَرک نخورده توی کلبه نماند عجب قیامتی کرد آن رعنا قامتت بگذریم...
حرف باران بود من تصوّر می‌کنم اوّلین دروغِ ناخواسته دنیا را کتابهای فارسی کلاس اوّل به ما گفتند تو یادت مانده؟
نوشته بود آن مرد در باران آمد این کجایش درست است؟
خودت قضاوت کن اولاً آن روز هوا صاف بود. تازه مهمّ‌تر اینکه تو نیامدی آن بیچاره‌ای که در آن هوای صاف دیگر نتوانست مانع رفتنش شود من بودم نه تو.
تو راحت ایستاده بودی آنجا که روی تابلوی بی‌نئونش عکس لاله بود و این من بودم که اینگونه، فراموشش کُن، اینگونه نگاه نگاه نکن چه منّتی معلوم است که من منّتِ روشنیِ آن چشمهای بی‌مثالت را تا آخر دنیا می‌کِشم فرقی نمی‌کند چه کسی اوّل می‌آید مهم این است که چه کسی تا آخر عمر می‌ماند، چه کسی تا آخر می‌ماند، چه کسی زیر قولش نمی‌زند.
خلاصه حرف دروغ کتاب فارسیِ اوّل بود راستی چه خوب این شاید یکی از تنها ویژگیهای مشترک ما باشد وقتی احساس می‌کنم تو هم پشت نیمکت یا شاید روی صندلی تکی‌ات از بس که همیشه تکی، در هفت سالگی‌‌ همان کتابی را که من ورق زدم ورق زدی احساس پرواز می‌کنم.
مهم این است که تو آمدی، بگذریم که هوا صاف بود و... می‌توانستی راهم ندهی امّا دادی، تازه حکایت کلاس اوّل همین یک دانه نبود تکلیف دارا و سارا هم هیچ وقت روشن نشد هیچ کس نفهمید آن‌ها واقعاً چه نسبتی با هم دارند و دارا چرا باید حتماً انارش را به سارا قسمت می‌کرد، اصلاً دارا به سارا انار داد؟ سارا چی؟ دستش را رد کرد یا انارش را گرفت؟
و این انار آیا با آن انار شعرهای سهراب که سمبل عشق است ارتباط داشت یا نه؟
راستی چرا بابا آب داد مگر همیشه روزهای هفت و هشت سالگی و بچگی هر چه می‌خواستیم نمی‌رفتیم سراغ مادر؟
می‌دانی من کلّی فکر کردم گناه واژه مادر این است که سخت‌تر از بابا می‌توان آن را نوشت،
امّا به یک نتیجه دیگر هم رسیدم آن‌ها هیچ وقت توی املاهای کلاس هفت سالگی سفر را یادمان ندادند شاید می‌دانستند بعضی واژه‌ها مثل درد، کشید نیست نه نوشتی.
و تو اوّلین کسی بودی که بعد از سال‌ها عبور از یاد نگرفتن این لغت به من فهماندی که سفر چه واژۀ پر غصّه و پر قصّه ایست.
نگو خاطرات کلاس اوّلم را چرا برای تو می‌نویسم آخر تو همانی که قرار بود در باران بیاید، زیرا این همه سال نزنی، نگویی که چون منِ مجنون سراغت آمدم هوا صاف بود، تو آن نیستی نه عزیزیم، من یقین دارم به خدا تو همانی.
حتماً که نباید باران از آسمان بیاید شاید منظور کتابِ فارسیمان آسمانِ چشمان من بوده، اگر اینگونه بوده که حق با اوست البته بعد از تو.
باید بروم سراغ مجموعه یادگاریهای دبستان و از آن کتاب معصوم کلّی عذر خواهی کنم، تهمت به یک کتاب آن هم فارسی و غریبی چون فارسیِ کلاسِ اوّل گناه کمی نیست.
از این‌ها که بگذریم نکند مثل درس کلاس دوّم، دوستان جدید پیدا کرده‌ای که دیگر نه یادی و زنگی، نه حرفی و درنگی و نه اشاره قشنگی. نمی‌دانم یک رنگی یا مثل غروب‌های رنگ پریدۀ پاییز کم رنگی؟
مهم نیست هر چه میل توست من که نمی‌توانم از دَم سپیده تا آخر شب به ستاره‌ها بسپارم بیایند انتظارت رفت و آمد ترا بکشند.
اصل کار دل مهربان شاید هم کمی نامهربانِ پر از شیطنت تُست که خلاصه قصه آن را می‌توان راحت توی چشمان قشنگت خواند.
یادت هست یک شب به من قول دادی اگر باران نگیرد می‌آیی، باران گرفت باور نمی‌کنی امّا ذوق کردم که باز هم حرف تو شد. گفتم: حتماً دلت نبوده بیایی مانده‌ای توی خجالتِ این چشمهای پر از التماسِ من.
یک آه از روی ناچاری کشیده‌ای و مرغ آمین هم‌‌ همان دقیقه آهت را برده بالا پیش خدا بعد ابر و بعد هم باران.
من فدای آه دلِ زلالت که هنوز حرفش از ژرفش پر نکشیده مرغ آمین پیش خداست تا آنرا برساند.
دلِ زلال هم عالمی دارد خوش به حالت، خوش به حال آن دوست یا چه می‌دانم دوستانِ جدیدت، کاش لایقت باشند، کاش قَدرت را بدانند به آنها بگو که چقدر ماهی، نه تعریف نیست، این تکلیف است. بگذار بدانند با چه کسی طرفند تو ماهِ شبِ... نه تو ماهِ همه شبهایی، خسته‌ات کردم. به چشمانت بگو قطع نکنند خودم رفعِ زحمت می‌کنم. بندبند وجودم به تو سلام می‌رسانند کسی که اوّلین مشقِ کلاس اوّلش دیوانۀ تو بودم هیچ کس حتی معنای دیوانه شدن را نمی‌دانست.
عجب دوستت دارم، ساده دوستم نداشته باش امّا نرو، من به همین دوست نداشتن و بی‌جوابی و سفر نیامدن و ناز خریدن و سوختن و مردن و ماندن راضیم تو هم به همین راضی باش. من چیزی جز این نمی‌خواهم بگذار همین جور مثل برفی که از کوه سرازیر می‌شود، مسیر آسمان راطی می‌کند و دوباره به دریا باز می‌گردد، تا همیشه دوستت داشته باشم.
                                             کسی که چه برف ببارد چه باران، تنها به یاد تو می‌افتد.

ادامه نوشته

عشق

عشق همانند نواختن پیانو است: در ابتدا شما باید قانون نواختن را بدانید و از روی اصول بنوازید، ولی سپس باید اصول را فراموش کنید و یاد بگیرید که با قلبتان بنوازید.


تلونیوس مانک


Love is like playing the piano: First you must know the law and playing on the principles of play, but then you forget the principles and learn to play with your heart. 

تصاویر رویدادهای نجومی


حباب سیاه چاله ها


در تصویر بالا ناسا، توده‌های سرخ فام ماده (به رنگ بنفش و زرد) به بزرگی خورشید در اطراف یک سیاه چاله بسیار عظیم می‌چرخند. اعتقاد بر این است که تمام کهکشانهای بزرگ در مرکز خود یک سیاه چاله دارند. زمانی که یک سیاه چاله مثل این تصویر در حال بلعیدن ماده باشد به عنوان هسته یک کهکشان فعال شناخته می‌شود. برپایه اندازه گیریهای جدید سرعت چرخش ماده اطراف سیاه چاله، دانشمندان در مقاله‌ای که این هفته در مجله نیچر منتشر کردند نشان دادند که ۳۷ سیاه چاله مرکزی کهکشان‌ها کوچک‌تر از آن چیزی هستند که تاکنون تصور می‌شد.


یک آویز لاجوردی


تصویر بالا را رصدخانه جنوبی اروپا در شیلی از سحابی «مسیه ۷۸» تهیه کرده است. گرد و غبار این سحابی، نور ستارگان را منعکس می‌کند و موجب می‌شود که به رنگ لاجوردی به نظر برسد. دو ستاره نورانی HD ۳۸۵۶۳ و HD ۳۸۵۶۳B بزرگ‌ترین منابع نوری این سحابی هستند. پرتوهای ماوراء بنفش آن‌ها که از میان ذرات گرد و غبار عبور می‌کنند به شکل نور مرئی دیده می‌شوند.

ادامه نوشته

جنگ جهانی

من نمی‌دانم انسان‌ها با چه سلاحی در جنگ جهانی سوم با یکدیگر می‌جنگند، اما در جنگ جهانی چهارم، سلاح آن‌ها سنگ و چوب و چماق خواهد بود.


آلبرت انيشتين


I do not know people with what weapon World War III in the fight together, but World War IV, stone and wood and their weapons will be sticks.