پ.ن: به زودی سر و کلم تو وب پیدا میشه !!!!
پ.ن: به کامنت ها هم نمیتونم جواب بدم (ببخشید
) !![]()
سلام به نازنینی که دیروز عاشقیمان مرا بیش از غرورش دوست میداشت، اما امروز عاشقی که بالا رفتن از صخرهها کمی دشوارتر است، غرورش را بیش از من دوست دارد.
هراسی نیست «ما دل و دیده سپردیم به طوفان بلا.»
عزیزم یک گذرِ کوتاه از بنبستهای سر گشتگی، لاقل از مثل هیچکس و... به هر عابر غریبه یا آشنایی خواهد گفت که: آدمهای آمده و نیامده این دنیا کم کم در کارنامه این زندگیِ سراسر نشیب و فراز مُهر مردودی نزدهاند. امتحانها را یا باید گرفت یا باید داد، اما افسوس آن کسی که دیروز عاشقیمان برگهام را تا نقطه آخرش با دقت تصحیح میکرد نمیدانم چرا گذرا نمرهام را با مداد سیاه پایین برگه مینویسد و دیگر هیچ.
نمیدانم چرا امروز قصههایی که تلخ است ولی حقیقت است و در آن صحبت از امروز آمده عاشقی و فردای نیامده فارغی است باورم شده است. نمیدانم چرا کسی که چند روز طولانی بهار با یک لحن آرام نقرهای خواست چیزی برایم بنویسد نامش را در عالم بیگانگی جا گذاشت و نمیدانم چرا مثل آن روزهای گیلاسی و نرم و آرام زودتر از رسم همیشه از من رنجید و تمام حرفهایش را پشتِ «تو را به خدا نرنج» پنهان کرد و بیپرده گفت، آنچه نباید میگفت.
نمیدانم چرا کسی که با احساسش دست نخوردهترین شیشههای دوردستِ رویاهای دلم را لرزاند مرا به جرم برتری احساس بر عقل متهم میکند و نمیدانم چرا کسی که خودش در پاسخ نامهای که تمام ملاکِ زیباییِ زندگیم شد، حسادتش را برای رسیدن قشنگترین بهانه دانست حالا عاقلانه از حسادت ناشی از عشق من ایراد میگیرد و نمیدانم چرا همه چیز اوّلش خوب است.
تابستان اوّلش خوب است، گیلاس اولش خوبست، عشق اوّلش خوبست و زندگی هم اولّش.
چرا که هیچ چیز را نه میدانی، نه میفهمی و اگر بدانی چقدر دانستن بد است هرگز دلت نمیخواهد که بزرگ شوی تا بدانی و بفهمی.
من دوستت ندارم به قدر پلک بر هم زدنِ یک گل سرخ نیمه باز برنجی و دوست ندارم با این چند سطر پاسخ آشفته دست روی نقطه امتداد عشق بگذارم و با دست آویز مشتی خاطره که نمیدانم یادت هست یا نه، اجازه یک هفته تحمّل بگیرم، اما تمام آرزوی بودنت، ماندنت و خواندنت به خاطر تولّدی بود که نه روز تولّد من است، نه روز شکفتن تو. شاید روز آغاز هر دویمان باشد.
من هم دوست دارم درست برعکس دیروز عاشقیمان خیلی بیشتر از تو، کاریش هم نمیشود کرد این احساس است که هنوز با وجود تمام رنجشها و سرزنشها در قلبم حکم میراند و فرمانروایی میکند و من گمان میکنم همیشه حرف، حرف اوست.
من دردی که با کلید آن تو را شناختم هرگز نخواهم بست حتی اگر تمام عاقلان دنیا مرا به جرم راندن عقل از پنجره تفکر پای میز محاکمه ببرند به جرأت میگویم خیلی پُررنگتر از دوست داشتن تو، دوست دارم اما نه مثل قدیم.
من مدّتهاست که هر چه میگذرد بیدلیل بیشتر دوستت دارم اما این بار نه مثل مجنون، نه مثل لیلی و نه مثل تمام آنهایی که با جهت یابی علّت اسطوره شدند تنها مثل خودم، مثل مریم، تا هر وقت که بخواهی دوستت دارم. من همان مریم روزهای اوّلم، با این تفاوت که بیشتر دوستت دارم نه اینکه خودت نخواهی، آن وقت هم توی دلم دوستت دارم بیآنکه بدانی.
مراقب چیزهایی که شکستند و کاریشان هم نمیشود کرد و مراقب آنهایی که هنوز هم میشود مانع شکستنشان شد، باش، باز هم برایت مینویسم اما این بار دیگر کافیست.
آسودهتر از آغاز سطرهای اول
هرچه اندیشهٔ شما بزرگ باشد به همان اندازه بیشتر به اندیشههای دیگران احترام میگذارید.

Whatever your idea is great as the respect of others put more thought.
ای کاش شمع میتوانست به جای جمع آب شود.
قشنگترین تولّد شاید شب آغازین بیدغدغه ماندن در گهواره است. چرا که بعد از آن عمری سوختن و شریک شدن با اشک چون فوّاره است و در آخرش آرزوی رسیدن به نقطهای در آن سوی سیّاره است.
گمان میکنم کسی هرگز تولّد خود را نخواهد دید.
زیباترین تولّدها تنها آنهاییست که در رویا برای کسی میگیریم و یا کسی برایمان میگرید و من تمام اسفند که نامش هم مثل ساکنانش مقدّس است برایت در جایی دور پشت بوتههای بیخار گل سرخ با دو سیب سرخ که در آستانه افتادن به هم رسیدند و با شمعی که به جای من و تو آب میشود تولّد خواهم گرفت.
بذار یه چیزی بمونه بین من و بین خودت
فقط یه معنی نداره به خاطر تولّدت